گنج

شمارهٔ ۱۴

دانی که چه کردیم متاع دل و دین را؟در راه تو دادیم هم آن را و همین را
چین سر زلف تو گشودند و ندانمیا آن که گشودند سر نافه ی چین را
بر زخم نمک خوش نه، ولی مرهم خود یافتزخم دل من آن سخنان نمکین را
با هم نفسی یک نفس از دل نکشیدمتا آن که کشیدم نفس باز پسین را
قدر غم عشق تو ندانند رقیبانهر سفله چه داند ثمن در ثمین را؟
ناچار قبول ار نکنم وعده ی وصلشدیگر به چه خرسند کنم جان غمین را؟
ناصح نبود جهلی ازین بیش که آن رویمی بینی و گویی که مبین روی چنین را
گیرم که توانم بکنم ترک غلامیشپنهان نتوانم که کنم داغ جبین را
هرگز نکند رنجه (سحاب) آن شه خوبانبر قتل ضعیفی چو تو بازوی سمین را