گنج

شمارهٔ ۱۲۶

چو زلف بر مه رویش نقاب می‌گرددنهان به زیر سحاب آفتاب می‌گردد
چنان ز شرم تو هر روز خوی فشاند مهرکه شام غرقهٔ دریای آب می‌گردد
دلم به کوی تو دایم به جستجوی وفاستچو تشنه‌ای که به گرد سراب می‌گردد
حباب بحر سرشک منست چرخ اماخراب آخر از آن چون حباب می‌گردد
بلی ز قطرهٔ باران شود حباب پدیدولی ز قطرهٔ دیگر خراب می‌گردد
شمیم طرهٔ او گر رسد به نافه چیندوباره خون ز حسد و مشک ناب می‌گردد
به شمع روی تو پروانه‌وار مفتون استکه خور به گرد تو با این شتاب می‌گردد
زمان هجر تو تا نگذرد به گردن عمرخیال زلف بلندت طناب می‌گردد
لبش هر آب که نوشد (سحاب) خون من استکه پیش لعل وی از شرم آب می‌گردد
عنب به طارم تاک است کوکبی که از آنهلال ساغر شاه آفتاب می‌گردد
گزیده فتحعلی شه که نعل اشهب اوطراز افسر افراسیاب می‌گردد