گنج

شمارهٔ ۱۲۵

نثارت جان کنم گر زر نباشداشارت کن گرت باور نباشد
جهان از آتش آهم بسوزداگر از آب چشمم تر نباشد
نباشد ماه من بی مهر چنداناگر بی مهری اختر نباشد
به زیر تیغ نالم تا نیایدکه عیشی زین مرا خوش تر نباشد
کشی بی جرم خلقی را و دانیسئوالی از تو در محشر نباشد
غم هجرم ز درد رشک اغیارنباشد بیش اگر کمتر نباشد
نمیرد تا (سحاب) از دست جورتتو را از حال او باور نباشد