شمارهٔ ۱۲۳
دم مرگ است و بازم دل بود در فکر یار خوداجل در کار خود مشغول و من و من در فکر کار خود
همی خواند به عشق دیگرانم بی نیازی بینکه صیادم به صیاد دگر بخشد شکار خود
عنانم او کشد هر سوی و من از دست خود نالمکه خود دادم بدست او عنان اختیار خود
مپرس از من چه نامی و زکجائی رفت ای همدممرا هم نام خود از یاد و هم نام دیار خود
ز آه آتشین خود فروزم آتشی هر شبکز آن آتش مگر روشن کنم شبهای تار خود
ز عشق چون خودی شد کار او هم مشکل و اکنونهم او در کار خود درمانده و هم من به کار خود
به خود بس مژدهٔ وصل از زبانش دادم و نامد(سحاب) او شرمسار من شد و من شرمسار خود