گنج

شمارهٔ ۱۱

چون جرم گنه وفاست ما راهر نوع کشد سزاست ما را
از خنجر خویش خون ما ریختزین بیش چه خونبهاست ما را
هر وقت که با رقیب بنشستدر محفل خویش خواست ما را
یکبار به بزم خویش ننشاندنوعی که سزای ماست ما را
چندانکه چو بدر حسنش افزودمانند هلال کاست ما را
از ما شده مدعی گریزانداند که چه مدعاست ما را
دارد سر قتل ما و در سرغافل که همین هواست ما را
در عشق (سحاب) هر که از خویشبیگانه شد آشناست ما را