گنج

شمارهٔ ۱۰۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اخ۶ بیت
فغان که زاغ به گلشن زبسکه شد گستاخبجای بلبل مسکین نشست بر سر شاخ
کسی که پای بکویت نمی نهاد از بیمچه شد که دست در آغوشت آورد گستاخ
چه رخنه در دل آن شوخ سنگدل بکندگرفتم آه دلم سنگ را کند سوراخ
به حیرتم که چسان جا گرفته در دل تنگغم بتان که نگنجد در این جهان فراخ
وفا کجا و دل ترک ما که پنجه ی اوبخون خلق بود همچو دشنه ی سلاخ
(سحاب) اگر چه دو روزیست عهد دولت گلببین چگونه زند تکیه بر اریکه ی شاخ