گنج

بخش ۸ - در بیان نصیحت‌ کردن آن شیر بیشه‌ ایجاد و قبله‌ اقطاب‌ و اوتاد بر اهل‌ جور و عناد لعنت‌ ﷲ علیهم‌ الی‌ یوم التناد

۶۹ بیت
کوفیان را هم‌ به‌ آواز جلی‌بس‌ نصیحت‌ کرد عباس علی‌
کاین‌ حسین‌ ای قوم، مرآت‌ خداست‌حاسد او حاسد ذات‌ خداست‌
کینه‌ حق‌ را ز دل بیرون کنیدعبرت‌ از حال بلیس‌ دون کنید
او نبودش حقد بر ذات‌ اله‌شد حسودِ آدم آن مردود شاه
یک‌ زمانم‌ گوش بر حجّت‌ کنیدز انبیاء و قومشان عبرت‌ کنید
گر شما را حجّت‌ این‌ قرآن بودفرض حق‌ اکرام بر مهمان بود
خاصه‌ مهمانی‌ که‌ ذوالقرباست‌ اوبر تمام ماسوا مولاست‌ او
جنگ‌ با مولای عالم‌ از چه‌ رومی‌ نشاید با خدا شد جنگجو
عادیان را با خدا چون بود جنگ‌شیشه‌ ناموسشان آمد به‌ سنگ
مر شما را نقل‌ عاد از یاد رفت‌گرچه‌ عادی خرمنش‌ بر باد رفت‌
قوم صالح‌ را مگر نشنوده ایدحالشان را، یا که‌ خود زآن دوده اید
ناقة الله ناقهٔ جسم‌ ولی‌ است‌پی‌ نمودن ناقه‌ را از اَحولی‌ است‌
گر نِه‌اید از دودة اهل‌ عذاب‌چون کنید از ناقة الله منع‌ آب‌
ناقهٔ جسم‌ ولی‌ پاک دیدتا به‌ کوه جان نگشته‌ ناپدید
توبه‌ سوی وی کنید از کار خویش‌معذرت‌ خواهید از رفتار خویش‌
مظهر حق‌، عفو حق‌ را آیت‌ است‌خاصه‌ این‌ مظهر که‌ بحر رحمت‌ است‌
گرچه‌ بستید آب‌ را بر روی ویگر چه‌ ناقهٔ جسم‌ او گردید پی‌
جزو جسم‌ او بُدند اصحاب‌ اوجمله‌ را کشتید پیشش‌ رو به‌ رو
با همه‌ این‌ کفر و جهل‌ و خیرگی‌وین‌ همه‌ طغیان و ظلم‌ و تیرگی‌
توبه‌ گر آرید زین‌ عصیان همه‌رو کنید از کفر بر ایمان همه‌
من‌ به‌ عفو او شما را ضامنم‌زآنکه‌ باب‌ رحمت و عفوش منم‌
ور ز فعل‌ خویشتن‌ نادم نِه‌ایددر طریق‌ کین‌ حق‌ محکم‌ پی‌ اید
مورد قهر خدایید از ظِلالبر شما آید عذاب‌ از ذوالجلال
بر شما از قتل‌ فرزند رسولچون کند بی‌شک‌ عذاب‌ حق‌ نزول
روز اول زرد گردد همچو کاهرویتان پس ‌، سرخ و بعد از آن سیاه
زردی آثار پشیمانی‌ بودهم‌ ز محرومی‌ و نادانی‌ بود
از دو دنیا خاصه‌ از مال یزیدزرد رو گردید یعنی‌ نا امید
نادم آیید آن زمان ز افعال خویش‌چون چنان بینید روز و حال خویش‌
نه‌ به‌ کف‌ یک‌ حبّه‌ مال و ملکتی‌ است‌بر شما از خلق‌ و خالق‌ لعنتی‌ است‌
قاتل‌ حق‌ بهر دنیا بوده ایدمال دنیا اخذ هم‌ ننموده اید
مانده است‌ از بهر قوم بدمنِش‌حسرت‌ دنیا و لعن‌ و سرزنش‌
زآن شوید از فعل‌ زشت‌ ناصواب‌زرد روی و این‌ بود اول عذاب‌
زآن سپس‌ گردید یکجا سرخ رویبر شما چون خندد ابلیس‌ عدوی
مورد سخریه‌ شیطان شویدگر چه‌ امروزش مطیع‌ و پیروید
بُرده دزد دین‌ متاع و گشته‌ فوت‌وقت‌ توبه‌ از شما در وقت‌ موت‌
سرخ رویی‌ هم‌ دلیل‌ آتش‌ است‌اهل‌ دوزخ را ز آتش‌ بالش‌ است‌
وقت‌ مردن سرخ رو چون آتشیدیعنی‌ اهل‌ آتشید و سرکشید
زآن سپس‌ در موقف‌ آن پادشاهرویتان یکباره می‌ گردد سیاه
چو از شما گردد مؤاخذ ذوالمنن‌کز چه‌ پی‌ کردید ناقه‌ جسم‌ من‌
رو سیه‌ گردید آن دم در جواب‌رو سیاهی‌ باشد آثار عذاب‌
بر تو یا عباس امروز از گناهبندة درویشت‌ آمد عذر خواه
مر تو را امروز آیم‌ در پناهتا در آن موقف‌ نباشم‌ رو سیاه
رو سیه‌ گشتید چون ای قوم دونبر شما آید عذاب‌ از حد فزون
نه‌ عذابی‌ که‌ شود افزون و کم‌بل‌ عذابی‌ که‌ ندارد کیف‌ و کم‌
ما نخواهیم‌ این‌ عذاب‌ از بهر کس‌ زآنکه‌ حق‌ را مظهر لطفیم‌ و بس‌
زآن همی‌ گویم‌ به‌ آواز بلندبر شما از راه لطف‌ این‌ وعظ‌ و پند
ورنه‌ ما از جنگ‌ روگردان نه‌ایم‌بهر حق‌ در بذل جان محکم‌ پی‌ ایم‌
جمله‌ دانید اینکه‌ حیدر دوده ایم‌راه صحرای فنا پیموده ایم‌
آنکه‌ تن‌ را پی‌ کند در راه دوست‌تیغ‌ و زوبین‌ نرگس‌ و ریحان اوست‌
در ضیاء و نور، ما شمع‌ حقیم‌روشن‌ از نور وجود مطلقیم‌
چون ز حق‌ باشد ضیاء و هوشمانکی‌ توان کردن ز پف‌ خاموشمان
هر که‌ او پف‌ کرد بر شمع‌ خداسوختن‌ مر ریش‌ او را بُد سزا
شمع‌ حق‌ را چون شما گیرید سرروشنی‌ او را فزاید بیشتر
ما نه‌ آن شمعیم‌ کز سر روشن‌ است‌شمعمان روشن‌ به‌ نور ذوالمن‌ است‌
شمع‌ وحدت‌ گر شما را هست‌ گوشگر شود بی‌ سر نخواهد شد خموش
شمع‌ حق‌ را گر که‌ دارید این‌ گمانکه‌ توان خاموش کردن از جهان
این‌ خیال اغوای دیو سرکش‌ است‌خود نه‌ روشن‌ او به‌ نور آتش‌ است‌
گر مرا افتد ز دوش امروز دست‌کی‌ مرا بر دست‌ جان آید شکست‌
کرده حق‌ چون دست‌ جانم‌ را بلندکو رسد بر دست‌ ناسوتی‌ گزند
دست‌ها را گشته‌ از سرّ الست‌دست‌ عباس علی‌(ع) بالای دست‌
چونکه‌ دستم‌ دست‌ تقدیر خداست‌دست‌ من‌ بالای دست‌ ماسواست
پس‌ چه‌ باک افتد ز دوش ار دست‌ من‌‌ زآنکه‌ عالی‌ ها ست‌ جمله‌ پست‌ من‌
چون بر اعداء صاحب‌ دست‌ بلندکرد حجت‌ را تمام از وعظ‌ و پند
شد نفس‌ ها بند اندر سینه‌ هامشتعل‌ شد لیک‌ نار کینه‌ ها
زآنکه‌ حرفش‌ را جوابی‌ کس‌ نداشت‌هم‌ به‌ روی شرم آبی‌ کس‌ نداشت‌
حجت‌ حق‌ را بلی‌ اهل‌ عذاب‌خود چه‌ گویند از سیه‌ رویی‌ جواب‌
زآن زند بر خرمن‌ جان برقشانسازد اندر بحر آتش‌ غرقشان
دست‌ قدرت‌، پنجه‌ حق‌، شیر عشق‌پشت‌ ملّت‌، بازوی دین‌، میر عشق‌
چون جوابی‌ نآمد او را در کلامتیغ‌ قهر آورد بیرون از نیام