گنج

بخش ۷۷ - حکایت‌ سلطان بایزید بسطامی‌ نورﷲ تربته‌ و نقل‌ ریاضتش‌

۱۲ بیت
شیخ‌ عالم‌، قطب‌ معنی‌، بحر دیدقبله‌ اهل‌ حقیقت‌ بایزید
گفت‌ ده سال و دو کردم از مَرینفس‌ خود را روز و شب‌ آهنگری
در ریاضت‌ کوره می‌ بنهادمش‌آتش‌ جهد و جفا می‌ دادمش‌
می‌ زدم پتک‌ ملامت‌ بر سرشساختم‌ آیینه‌ ای تا از برش
هم‌ بر او سالی‌ به‌ چشم‌ افتکارمی‌ نمودم خوش نگاه اعتبار
بر میان خود پس‌ از عُجب‌ عمل‌بسته‌ دیدم سخت‌ زنّار دغل‌
پنج‌ سالی‌ جهد کردم تا به‌ زورکردم از خود دور زنّار غرور
پنج‌ سالی‌ هم‌ بدم مرآت‌ خویش‌می‌زدودم زنگش‌ از طاعات‌ خویش‌
تازه کردم زآن سپس‌ اسلام خویش‌مرده دیدم خلق‌ را یکجا به‌ پیش‌
کردم اندر کار ایشان ز اهتمامچار تکبیری و شد کارم تمام
از جنازه خلق‌ گشتم‌ باز من‌نک‌ نگویم‌ جز که‌ با حق‌ راز من‌
خلق‌ را شستم‌ چو از هستی‌ ورقهم‌ رسیدم من‌ به‌ عون حق‌ به‌ حق‌