بخش ۷۶ - حکایت
شیخ درویشان جنید ممتحنروزی از توحید می گفتا سخن
رهروی برخاست کای عالی مقاممن نیابم آنچه گویی در کلام
فهم من بر درک رازت نارس استگفت آن فهمد که از خود مفلس است
زیر پا هل زحمت صد ساله راتا بیابی سرّ سرو و لاله را
چون چنین کردی تو از خود مفلسیهرچه را گویم به کُنه آن رسی
گفت هِشتم زیر پا اعمال خویشهم نبردم راه بر اعمال خویش
گفت سر را هم به زیر پا گذارگر نیابی پس ز من دان ای عیار
چیست دانی حاصل حرف ای فقیرگر وصال دوست خواهی رو بمیر
تا نمیری از خود و از ماخَلَقره نیابی در حریم وصل حق
یک حکایت گویمت بعد از همهپس قلم گیرم به نظم خاتمه