بخش ۷۴ - در بیان آمدن مرید شقیق بلخی به زیارت سلطان العارفین بایزید بسطامی و جرح فرمودن آن مقتدای اهل یقین صفت توکل را که شقیق گرفتار آن حالت شده بود نکته کمال التوحید نفی الصفات را اینجا دریاب
اگرچه توکل صفت بنده است و مقصود از نفی الصفات، صفات حس است اما تا سالک نفی صفات خود که آن را عارفان تعینات کونیه خوانند نکند به فنای فی الصفات نرسد و تا فنای فی الذات نگردد به نفی الصفات که کمال توحید است و آن را مرشدان طریقت تعینات الهیه نامیده اند نرسد زیرا که عین ثبوتی او هنوز در حضرت علم برقرار است
کرد عزم حج مریدی از شقیق
گفت شیخش رو به بسطام از طریقهم زیارت کن شه آگاه را
بایزید آن پیشوای راه راچون به بسطام آمد از ره آن فقیر
گفت شاهش در سلوکت کیست پیرگفت پیر من شقیق پاک خو
گفت از توحید می گوید چه اوبر توکل گفت او بنشسته است
جان و دل را بر توکل بسته استگوید ار هم آسمان و هم زمین
گردد آن فولاد و این یک آهنیننه ببارد ز آسمان بی اشتباه
نه بروید از زمین هم یک گیاهخلق عالم هم عیال من بُوَند
بر توکل مر مرا نآید گزندگفت شیخ این است اعظم مشرکی
صعب بی دینی و کافر مسلکیگر یکی گردد کلاغی بایزید
نآیدش کز شهر این مشرک پریدگو چه کردی باز او را برد و نان
تو مکن زین پس خدا را امتحانهل توکل را و بهر سد جوع
نانی از همجنس خود جو با خضوعورنه از شومی تو بی گفتگو
بر زمین آن شهر خواهد شد فروآن جوان برگشت زین گفتار تلخ
یکسر از بسطام سوی شهر بلخگفت جمله با شقیق از بایزید
آنچه در بسطام او دید و شنیدگفت شیخش باز در بسطام رو
سوی آن سلطان شیرین نام روگو به وی چونی تو، این است ار شقیق
تا شود حال تو سرمشق فریقباز رفت از بلخ در بسطام مرد
بر سراغ حال آن سلطان فردگفت میگوید شقیق نیک نام
گر من اینسانم تو چونی در مقامگفت شیخ این صعبتر نادانیای
در صفت هرگز نیاید فانیایبایزید این است یعنی هیچ نیست
نیست چون موصوف، وصفش گو تو چیست؟قطره چون افتاد در دریا گم است
وصف او خود عین وصف قلزم استاین سخن را مرد آنجا نامه کرد
شد به بلخ و شرح بر علامه کردگفت چون شد آگه از معنی شقیق
راست فرموده است آن بحر عمیقبُد توکل شرک و از من گشت فوت
در زمان گفتا شهادت وقت موتبایزیدم نقش شرک از دل سترد
پس شهادت گفت و در دم جان سپرد