گنج

بخش ۷۳ - حکایت‌ شیخ‌ ابوالحسن‌ نوری رحمت‌ ﷲ علیه‌ و شرح حال خود گفتن‌ با شیخ‌ جنید قدس ﷲ اسراره

۱۶ بیت
شیخ‌ نوری گفت‌ روزی با جنیدحرب‌ من‌ سخت‌ است‌ بِرهانم‌ ز قید
هست‌ سی‌ سال آنکه‌ او را طالبم‌چون شود حاضر من‌ از وی غایبم‌
غایبم‌ تا آنکه‌ او حاضر بودچون شوم پیدا من‌ او غایب‌ شود
هرچه‌ نالم‌ کاین‌ بود رنج‌ و محن‌گوید او باید تو باشی‌ یا که‌ من‌
تا تو هستی‌ من‌ نی ام‌ ای مرد کارچون تو گم‌ گشتی‌ شوم من‌ آشکار
با مریدان گفت‌ شیخ‌ با شکوهحیرت‌ درویش‌ این‌ است‌ ای گروه
در تحیّر مانده سی‌ سال است‌ اوگشته‌ جانش‌ واله‌ و حیران هو
وجد و شوقش‌ بنگرید و اشتیاقطاقتش‌ با اینکه‌ اینسان گشته‌ طاق
گفت‌ با او پس‌ امام اهل‌ شورچونکه‌ آن شاه است‌ قهّار و غیور
غیرتش‌ نگذاشت‌ غیری در جهاننیست‌ تا او هست‌ غیری در میان
غیر کبود، هستی‌ موهوم توست‌غایب‌ است‌ او تا که‌ این‌ معلوم توست‌
آنچنان کن‌ که‌ چه‌ پیدا، چه ‌نهانجمله‌ او باشد تو نَبوی در میان
آنچنان گم‌ شو که‌ عین‌ ما شویخود تو او باشی‌ اگر پیدا شوی
چیست‌ ما، اثبات‌ نفی‌ اندر لغت‌چونکه‌ ما گشتی‌ نگنجی‌ در صفت‌
آنکه‌ ما شد، دائم‌ او پیدا بودغیر الاّ نیست‌ گرچه‌ لا شود
بر صفاتی‌ کی‌ شود موصوف‌ اوکل‌ شی‌ءٍ گفت‌ هالک‌ غیر هو