گنج

بخش ۷۲ - در غلبه‌ وجد

۴۲ بیت
باز یاران جذب‌ عشق‌ آورد زوربر سر سودائیم‌ افکند شور
باز یاران یارم آمد در عتاب‌کرد بنیاد حواسم‌ را خراب‌
باز یاران کرده زه تیر خدنگ‌با دل سرگشته‌ دارد روی جنگ‌
باز یاران از کلامش‌ بوی خوندل شنید و شد به‌ بحر غم‌ درون
باز بر دل غمزه اش ناوک کشیدچنگ‌ او بر جای بس‌ نازک کشید
باز با دل حرف‌هایش‌ خونی‌ است‌دل ز غم‌ گویا دگر هامونی‌ است‌
گاه خاود لب‌،گهی‌ تابد کمندگه‌ حدیث‌ از قتل‌ گوید، گه‌ ز بند
دوش پیغامی‌ ز قهرم گفته‌ بودمی‌ندانم‌ بر چه‌ عزمی‌ خفته‌ بود
در دل او کینه‌ من‌ بود دوشزآنکه‌ خواب‌ آلوده دارد قهر و جوش
دوش از قهرش نبرده هیچ‌ خواب‌کآمد از خواب‌ سحر با این‌ عتاب‌
خواب‌ می‌ریزد مدام از نرگسش‌تا به‌ خواب‌ قهر بیند هر کسش‌
اینکه‌ گیسو را همی‌ تابد برمباز خواهد کز فسون پیچد سرم
ای سرم قربان تیغ‌ تیز توجان فدای غمزة خونریز تو
گر ز هست‌ من‌ تو را باشد ملالقهر را هل‌ خون من‌ بادت‌ حلال
تو به‌ قهر از بهر کین‌ من‌ مباشکیستم‌ من‌،نقش‌ قهر از دل تراش
قابل‌ قهرت‌ نه‌ خون عاشق‌ است‌بل‌ نه‌ جانها بر عتابت‌ لایق‌ است‌
قهر را بگذار و جور افزون نمادل به‌ دست‌ توست‌، بازش خون نما
دل نخواهد داشت‌ از جورت‌ گله‌کو به‌ زنجیر تو دارد حوصله‌
شرح این‌ بگذارم و پویم‌ همی‌تا ز تزویرش سخن‌ گویم‌ همی‌
گفته‌ بود او با دل دیوانه‌ دوشبندمش‌ فردا به‌ بند امّا خموش
راز را گر محرمی‌ بنهفته‌ گیرآنچه‌ بشنیدی ز من‌، نشنفته‌ گیر
گفت‌ عمداً این‌ سخن‌ را با دل اوتا ز دل جوید بهانه‌ عاجل‌ او
زآنکه‌ می‌دانست‌ اسراری که‌ رانددل به‌ من‌ بی‌ گفتگو خواهد رساند
گرچه‌ دل دائم‌ اسیر دام اوست‌خفیه‌ بر من‌ حامل‌ پیغام اوست‌
حرف‌ او را دل به‌ من‌ آهسته‌ گفت‌گفته‌ بود او فاش و دل سربسته‌ گفت‌
نیمه‌ شب‌ هی‌ زد که‌ شو هشیار بازیار یعنی‌ بر سر قهر است‌ و ناز
با دل امروزش بود زین‌ رو عتاب‌کز چه‌ کردی راز ما را بی‌ حجاب‌
گویم‌ او را من‌ که‌ دل غمّاز نیست‌خود تو دانی‌ کو به‌ من‌ دمساز نیست‌
آید ار گاهی‌ به‌ جوش از سادگی‌ است‌جوشش‌ آوارگان ز آزادگی‌ است‌
او اسیر طرّة طنّاز توست‌چون نپرّد زآنکه‌ در پرواز توست‌
سال و ماه از وی ندارم من‌ خبرتا چه‌ آن سرگشته‌ را آمد به‌ سر
گوید او نک‌ زآن منافق‌ کین‌ کشم‌کینه‌ زآن دیوانه‌ بی‌ دین‌ کشم‌
آنقدر تابم‌ کمند طرّه راتا کنم‌ خون آن منافق‌ جرّه را
تا میان ما خود این‌ افسانه‌ رفت‌دل شنید و از خود آن دیوانه‌ رفت‌
تیز تا می‌ کرد تیر غمزه رادل به‌ لام خویشتن‌ زد همزه را
غمزه افتاد از پِی‌ اش وز پیش‌ رفت‌تا به‌ شهرستان لا درویش‌ رفت‌
زین‌ سفر دیگر نخواهد گشت‌ بازعمر او کم‌ بود و آمالش‌ دراز
تا چه‌ آرد آن جفا جو بر سرشمر ببخشد بر غریبی‌ دیگرش
زآنکه‌ باشد گرچه‌ با دل کینه‌ جولیک‌ هم‌ یار غریبان است‌ او
دل بود تا با صفی‌ خونش‌ کندشد چو با او شاد و ممنونش کند
کو ز غیرت‌ چنگ‌ عشقی‌ کرده سازنآید او در دل، تویی‌ تا دلنواز
تا تو پنداری نهان آن دلبر است‌چون شدی غایب‌ ز خویش‌ او حاضر است‌