گنج

بخش ۷۱ - در بیان شهادت‌ عبدﷲ بن‌ الحسین‌ علیه‌ السلام

۹۶ بیت
بر لبم‌ چون نام عبدﷲ رفت‌هرچه‌ جز عشق‌ از نظر ناگاه رفت‌
وقت‌ میدان داری عبدﷲ است‌کو برادر زادة شاهنشه‌ است‌
در کنار عم‌ّ خود او شد شهیدمعنی‌ ترک عمل‌ زو شد پدید
اندر اینجا نیک‌ تحقیقی‌ مراست‌چون به‌ فهم‌ راز توفیقی‌ مراست‌
زین‌ مقام اما نگویم‌ با تو رازحمل‌ آن ترسم‌ نمایی‌ بر مجاز
زآنکه‌ تا اینجا نیاید وهم‌ توپس‌ نگویم‌ تا نلغزد فهم‌ تو
چون بنای فهم‌ بر دخل‌ است‌ و خرجخرج بی‌دخل‌ است کارش حرج و مرج
بر تو فهم‌ انداخت‌ اول سایه‌ایبی‌عوض شد خرج و نک‌ بی‌ مایه‌ای
کردی آن را صرف‌ دنیا بی‌عوضجوهرت‌ بیهوده شد خرج عرض
هر زمان داری تو فهمی‌ را به‌ کارچیست‌ حال خرج بی‌ دخل‌ ای عیار
گفت‌ آب‌ از بحر اگر بیرون کنی‌بی‌عوض، آن بحر را هامون کنی‌
از دهانت‌ نطق‌ فهمت‌ را بَردگوش چون زنگ‌ است‌، فهمت‌ را خورد
همچنین‌ سوراخ های دیگرت‌می‌گشاید آب‌ فهم‌ مضمرت‌
پس‌ مرنج‌ ار فهم‌ تو گویم‌ کج‌ است‌اندر ادراک حقایق‌ معوج است‌
زآنکه‌ مایه‌ فهم‌ خود را ای دنی‌خرج دنیا کرده ای و کودنی‌
گر نگردد باور این‌ کت‌ نیست ‌هوشحجتی‌ آرم کز او گردی خموش
گفت‌ عقل‌ آن است‌ آن بحر نوالکآردت‌ در بندگی‌ ذوالجلال
هم‌ از آن کسب‌ جنان کردن توانعقل‌ نبود آنکت‌ آرد در زیان
این‌ زیانت‌ بس‌، که‌ دنیا پیشه‌ایبهر دنیا در هزار اندیشه‌ای
عقل‌ خود را گر که‌ خواهی‌ زنده بازپیش‌ حکم‌ عقل‌ِ کل‌ شو بنده، باز
تا کند تأیید او در عقل‌ و فهم‌هم‌ بری از قسمت‌ ادراک سهم‌
وقت‌ تنگ‌ است ار نه‌ می‌ دادم تمامدر کف‌ فهم‌ تو زین‌ معنی‌ زمام
سوی مطلب‌ رو که‌ عبدﷲ عشق‌هِشته‌ جان بر کف‌ به‌ راه شاه عشق‌
مانده بود از همرهان ممتحن‌در سرادق یادگاری از حسن‌(ع)
بر سراغ‌ عّم‌ خویش‌ از خیمه‌گاهآن زمان انداخت‌ در میدان نگاه
دید دارد قصد قتل‌ ذوالجلالابتری یا هست‌ گفتا این‌ خیال
ور نباشد هم‌ خیالی‌، بازی است‌حق‌ اسیر باطل‌ از دمسازی است‌
یا ز نقش‌ معنی‌ این‌ هم‌ صورتی‌ است‌هم‌ ز مستی‌ های آن می‌ حالتی‌ است‌
یا که‌ جنگ‌ خر فروشان است‌ بازتا نیفتد مر برون از پرده راز
تا تو پنداری که‌ صورت‌ فانی‌ است‌هرچه‌ زآن دارد زوال امکانی‌ است‌
آری آری بی‌تغیّر ذات‌ هوست‌وآنچه‌ گردد منقلب‌ مخلوق اوست‌
ذات‌ حق‌ را از تغیّر پاک دانوین‌ تغیّر وصف‌ جسم‌ خاک دان
خاک باشد هر زمان در انقلاب‌بندة ذات‌ حق‌ است‌ آن بوتراب‌
بوترابش‌ در مقام جسم‌ خوانهم‌ علیّش‌ در صفات‌ و اسم‌ خوان
چون ز اسماء داد حق‌ آگاهیم‌شاید ار خوانی‌ علی‌ اللّهیم‌
ذات‌ را در عالم‌ جسم‌ او ولی‌ است‌در مقام ذات‌ ﷲ خود علی‌ است‌
زآنکه‌ آنجا می‌نگنجد رسم‌ و اسم‌اسم‌ گنج‌ ذات‌ را باشد طلسم‌
گر طلسم‌ اسم‌ را دانی‌ شکست‌شد مسمّایت‌ به‌ عرش دل نشست‌
شرح نورانیّت‌ مولاست‌ این‌نور ذات‌ و اصطلاح ماست‌ این‌
نور را گر عارفی‌ جز ذات‌ خواندبهر فهم‌ ناقصین‌ بود ار که‌ راند
ورنه‌ نبود نور جز ذات‌ وجودنه‌ چه‌ این‌ انوار حسی‌ در نمود
هفت‌ نوری کاهل‌ معنی‌ گفته‌انددُرّ هر یک‌ را به‌ لونی‌ سُفته‌اند
تو نپنداری که‌ نور حق‌ بودنور حق‌ زین‌ رنگ‌ها مطلق‌ بود
نور حق‌ بی‌ شک‌ نه‌ هفت‌ و نه‌ یک‌ است‌نسبت‌ هفتش‌ به‌ سیر سالک‌ است‌
تا که‌ داند حد خود را مرد راهگاه بیند نور سرخ و گه‌ سیاه
سالکی‌ کو دل به‌ نوری بسته‌ است‌تو مدان کز هیچ‌ قیدی رسته‌ است‌
هست‌ اوبند تجلّی‌ و ظهورمانده دور از محفل‌ ﷲ نور
محو زینت‌ گشته‌،مست‌ِ شاه نیست‌بندة نور است‌، عبدﷲ نیست‌
فرصتی‌ نبود که‌ گویم‌ شرح نوربر سر عبدﷲ افتاده است‌ شور
کرده ترک چار و پنج‌ و هفت‌ و شش‌رفت‌ کوشش‌ سالک‌ آمد در کشش‌
بس‌ اشارت‌ می‌کند از غمزه یارکای فقیر ار باز دل داری بیار
ور نداری صحبت‌ از دل چون کنی‌زآن دل خونین‌ حدیث‌ افزون کنی‌
باختی‌ دل را و گشتی‌ بسملم‌باز گویی‌ پهلوان پُر دلم‌
ور نداری حرف‌، مغلوب‌ منی‌چون حدیث‌ از گرز و میدان می‌کنی‌
ور بود باقی‌ سلاحی‌ کن‌ به‌ کاراز تو نا رفته‌ است‌ در میدان بیار
تا به‌ گرزی سخت‌ کوبم‌ در همت‌کشته‌ بندم بر کمند پر خمت‌
هر سر مویم‌ ز دلها پشته‌ است‌قتلگاه صد هزاران کشته‌ است‌
ای که‌ صد دل از نگاهی‌ برده ایجور کم‌ کن‌، چیست‌ حرفت‌، مرده ای
روز اول کز غمت‌ آشفتماپیش‌ تیغت‌ ترک هستی‌ گفتما
اینکه‌ گاهی‌ صحبت‌ از ره می‌کنم‌رهروان را از ره آگه‌ می‌کنم‌
تا ره عشقت‌ چسان باشد دقیق‌موشکاف‌ است آنکه‌ آید در طریق‌
ورنه‌ خود مجذوب‌ مجنون پیشه‌امگشته‌ خُرد از سنگ‌ عشقت‌ شیشه‌ام
نی‌ خبر از ره نه‌ از منزل مراست‌نی‌ خیال جان، نه‌ فکر دل مراست‌
هین‌ چه‌ گویی‌، رهنما موی من‌ است‌راهبر گاهی‌ و گاهی‌ رهزن است‌
هر که‌ را خواهم‌ کشم‌ در راه عشق‌چون به‌ میدان جان عبدﷲ عشق‌
بر دوید از خیمه‌ بیرون با شتاب‌زیبد آری این‌ ز نسل‌ بوتراب‌
شیر بچه‌ ار کبیر است‌ ار صغیرنیستش‌ از فطرت‌ شیرش گزیر
دید او را شاه عشاقان ز دورچون چنان در وجد و حال و عشق‌ و شور
بانگ‌ زد کای اهل‌ بیت‌ بی‌پناهبازگردانیدش اندر خیمه‌گاه
مر که‌ زینب‌(س)رفته‌ است‌ از هوش بازکز کفش‌ پرواز کرد این‌ شاهباز
کرده روی از فرق یا بر جمع‌ ذات‌گشته‌ یا او را ز غم‌ قطع‌ حیات‌
نیست‌ زینب‌(س) وقت‌ اندوه و غمت‌باز بر،او را به‌ خیمه‌ ماتمت‌
باید ایشان را پرستاری کنی‌نی‌ کز اول خویش‌ را عاری کنی‌
من‌ سپردم بر تو آل خویش‌ راواگذار این‌ ماتم‌ و تشویش‌ را
بر به‌ خیمه‌ باز عبدﷲ راهم‌ بیفکن‌ دامن‌ خرگاه را
جمع‌ کن‌ بر دور خویش‌ اطفال من‌تا نبیند کس‌ به‌ میدان حال من‌
جمله‌ را در خیمه‌ زین‌ العبادساز جمع‌ و ده تسلی‌ از وداد
جمع‌ کن‌ اطفال را کاین‌ دم سپاهمی‌زنند آتش‌ یقین‌ در خیمه‌گاه
چشم‌ از زهرا یقین‌ خو اهند دوخت‌خیمه‌ دین‌ را یقین‌ خواهند سوخت‌
تو به‌ جمع‌ کودکانم‌ ضامنی‌تا نسوزد معجری و دامنی‌
ز امر شه‌ زینب‌(س) دوید از خیمه‌ برتا برد او را به‌ سوی خیمه‌ در
چشم‌ او بگرفت‌ با حیف‌ و دریغ‌تا نبیند عم‌ّ خود را زیر تیغ‌
خواستش‌ بردن به‌ زور و التماسنی‌ به‌ زور عشق‌ کز زور حواس
زور عشق‌ از زور حس‌ چربد یقین‌حس‌ بود مغلوب‌ِ آن زور آفرین‌
کی‌ برد از باده زور کوزه دست‌زور باده کوزة حس‌ را شکست‌
عشق‌ آمد زور عبدﷲ فزودمر ورا از پنجه‌ زینب‌(س) ربود
می‌ کشیدش زآنکه‌ او با زور تن‌ورنه‌ زینب‌(س) عین‌ عشق‌ است‌ ای حسن‌
عشق‌ او با عشق‌ عبدﷲ یک‌ است‌عشق‌ را دو خواند هر کس‌ مشرک است‌
حس‌ زینب‌(س) می‌کشید اندر سراشعشق‌ زینب‌(س) سوی میدان بلاش
شیوة حس‌ کوشش‌ و دمسازی است‌پیش‌ عشق‌ آن کوشش‌ حس‌ بازی است‌
سوی زینب‌(س) بانگ‌ می‌زد شاه عشق‌کش‌ مهل‌ کآید به‌ قربانگاه عشق‌
از برون می‌کرد آن شه‌ این‌ نداوز درون می‌گفت‌ عبدﷲ بیا
از برون می‌ زد صدا کو را بگیروز درون می‌کرد جذبش‌ عشق‌ پیر
کرد چون افزود زور باده رااز کف‌ زینب‌(س) رها شهزاده را
زور حس‌ را هست‌ حدی در قرارنیست‌ زور عشق‌ را حد و عیار
زور عشق‌ است آنکه‌ جسم‌ خاک رابرد و زینت‌ داد ز او افلاک را