بخش ۷۰ - حکایت شیخ شبلی رحمت ﷲ علیه و ﷲ گفتنش در نزد حضرت جنید نورﷲ روحه
شبلی اندر نزد شیخ دین جنیدآن شه وارسته از هر شرط و قید
گفت ﷲ، گفت شیخ پاک دلقاز چه بردی نام او را نزد خلق
غایب از چشم تو گر آن حضرت استذکر غایب در شریعت غیبت است
هست غیبت نزد اهل دین حرامچون کنی فعل حرام ای نیکنام
ور که حاضر باشد آوردن به لبنام حاضر را بود ترک ادب
این بود سرّ فنای فی الوجودتا چنین فانی نگردی نیست سود
هست آن فانی،برِ اهل نظرکز فنای خود ندارد هم خبر
گرچه سالک از عمل یابد مقامچشم پوشید از عمل باید تمام
چیست آن ترک عمل،سرّ فناکرده های خود نهادن زیر پا
گفت رند رسته از خوف و رجاءترک ترک است آن فناء فی الفناء
چونکه سالک کرد اتمام عملنسخه اعمال افکند از بغل
شد چو فانی زآن عمل های نکوکی شود اعمال او ملحوظ او
این بود ترک عمل گر بنده اینی که مانی از عمل تا زنده ای
تا نپنداری که گویم ای دغلچون شوی واصل، نما ترک عمل
هرکه را این اعتقاد است ای ثقههست او زندیق و حرفش زندقه
بلکه هست این ترک اعمال ای پسرکت نماند آن عمل ها در نظر
تا به اعمال است چشمت، گمرهیبندة خویشی تو نی عبداللّهی
بر عمل زن پای و عبداﷲ باشباز میکن ترک ترک و شاه باش