گنج

بخش ۶۹ - در تمامی‌ مطلب‌ نصاری و راه یافتن‌ او به‌ مقصد اصلی‌ به‌ دعوت‌ حضرت‌ عیسی‌ علیه‌ السلام

۴۳ بیت
ای نصارا خواب‌ عاشق‌ صادق است‌جانْت‌ بر رؤیای صادق لایق‌ است‌
آنچه‌ می‌دیدی به‌ خواب‌ شرع مایافت‌ نک‌ تعبیر، برکش‌ تیغ‌ لا
رو به‌ میدان نفی‌ غیر یار کن‌هرچه‌ را غیر از حسین‌(ع) انکار کن‌
شد جهاد اکبرت‌ کامل‌ عیاربر جهاد اصغر اینک‌ دل سپار
خود شدی عین‌ حق‌ ای کامل‌ ادب‌گرچه‌ بودی قتل‌ حق‌ را در طلب‌
تو ضیاء شمس‌ بودی از ازلضوء نکشد تیغ‌ بر شمس‌ اجل‌ّ
رو که‌ در فردوس اعلاء، مریمت‌(س)کرد جان خواهد نثار مقدمت‌
رو که‌ از اول خدا یار تو بودفیض‌ آخر دم، سزاوار تو بود
نک‌ که‌ شه‌ بر خواسته‌ بود از مقاموقت‌ خلوت‌ بود بشکسته‌ سلام
رو به‌ خلوت‌ از سلام عام داشت‌هِشته‌ تیغ‌ و فکر چنگ‌ و جام داشت‌
شاه عالم‌ رو به‌ خلوت‌ کرده بودرو که‌ دولت‌ رو به‌ تو آورده بود
رو که‌ وقت‌ بذل و بخشش‌ بود تنگ‌بُد بلند از خلوت‌ شه‌ بانگ‌ چنگ‌
بر کس‌ این‌ دم فیض‌ شاهی‌ کم‌ رسدفیض‌ این‌ شه‌ تا به‌ آخر دم رسد
بلکه‌ فیض‌ او نگردد منقطع‌زو شوند اشیاء به‌ هر دم منتفع‌
لیک‌این‌ فیضی‌ که‌ بردی نک‌ تو زونیست‌ فیضی‌ که‌ کند بر هر که‌ رو
رو که‌ بر تو ختم‌ گشت‌ این‌ داوریهمچو بر ختم‌ رُسُل‌ پیغمبری
فطرتت‌ چون بود پاک از هر خلل‌حق‌ رسانیدت‌ به‌ اکسیر ازل
گرچه‌ این‌ مخزن پر از اکسیر بودبر تو هم‌ زد زود،اما دیر بود
هست‌ حالی‌ تا نگاهش‌ بر گدایایستاده بر در خلوت‌ بپای
بر کمر زن دامن‌ مردانه‌ راپاک روب‌ از گرد هستی‌ خانه‌ را
نردبان کن‌ عشق‌ شاه خوب‌ چهرهمچو احمد کن‌ گذار از نه‌ سپهر
پیش‌ شاه ذوالجلال و السّلطنه‌زن به‌ دریای مخالف‌ یک‌ تنه‌
تا دعای شه‌ تو را آید ز پِی‌زین‌ دعا گردی وجود لا بشی‌ء
لا بشیئی‌ با خدا پیوستن‌ است‌وز تعیّن‌ دل به‌ مطلق‌ بستن‌ است‌
چون وجودت‌ بند شرط است‌ ای جوادلا بشرطِ شی‌ء گردی زین‌ جهاد
رو که‌ دارد شاه عالم‌ انتظارکت‌ به‌ نی‌ بیند سر اندر کارزار
رو که‌ باید پیکرت‌ در رستخیزگردد از شمشیر عدوان ریز ریز
شد نصاری چو آگه‌ از تکلیف‌ عشق‌هم‌ مخلع‌ جانش‌ از تشریف‌ عشق‌
سوی میدان بلا مردانه‌ تاخت‌در ره حق‌ جان و سر مردانه‌ باخت‌
بر وجود غیر، تیغ‌ لا کشیدجان به‌ جانان داد و سر ز الاّ کشید
کرد پاک از گرد هستی‌ خانه‌ راوز سرای دل برون بیگانه‌ را
رو به‌ وحدت‌ کرد و از کثرت‌ گذشت‌بلکه‌ او خود نکته‌ توحید گشت‌
ای اخی‌ تا هست‌ با خود خویشیت‌بهره یک‌ جو نیست‌ از درویشیت‌
بل‌ کمال فقر آن است‌ ای رهی‌کز خدا و خود نماند آگهی‌
از جنید آن بحر توحید ای رفیق‌نکته‌ای بشنو چو هوش او دقیق‌
گفت‌ باشد نزد من‌ درویش‌ آنکه‌ خدا را هم‌ نداند این‌ بدان
ذکر تو تا لا اله‌ الا ﷲ است‌نی‌ دل از توحید حقت‌ آگه‌ است‌
کرده ای تهلیل‌ غیر حق‌ یقین‌زآنکه‌ از وهم‌ است‌ و حق‌ نبود در این‌
سازد این‌ تهلیل‌ از شرکت‌ خلاصنی‌ ز شرکی‌ که‌ رهند از وی خواص
شرک باطن‌ غیر شرک ظاهر است‌عقل‌ عامه‌ زین‌ معانی‌ قاصر است‌
روی حرفم‌ نیست‌ اینجا با عوامبلکه‌ باشد با فقیر با مقام
تو ز تهلیل‌ ار به‌ حرفم‌ موقنی‌نی‌ موحد بل‌ به‌ ظاهر مؤمنی‌
هست‌ تهلیل‌ حقیقی‌ آنکه‌ مات‌گردی اندر بحر جمع‌ و نور ذات‌