بخش ۶۷ - در نصیحت صورت پرستان بیشریعت که به اسم شرع اکتفاء نموده و از معنی بیخبرند
ای اخی بر خود تنیدن تا به کیخواب بی تعبیر دیدن تا به کی
شرع حق مانند حلم مؤمن استشرع باطل خواب نفس رهزن است
عشق باشد غایت شرع رسولشرع بی عشق است، وهم نفس غول
برده غول نفس از راهت به خوابدیده را بگشای و بر ره کن ایاب
تو در آن وهمی که خوابم صادق استدل به شرع مستقیمم واثق است
این خیالت همچو شرع ناقص استشرع حق جو کاین نه شرع خالص است
این خزف را ای اخی گوهر مخوانشرع خود را شرع پیغمبر مدان
این شریعت کز وی ات سررشته استهست آن شرعی که نفست هِشته است
هرچه خواهد نفس دونت ای دنیشرع حق دانی و بر وی موقنی
وآنچه در شرعت خلاف نیت استدر شک افتی کاین برون از حکمت است
هرچه آید ناگوارت در مذاقکرده بر تو مصطفی(ص) تکلیف شاق
اینکه گاهی سهل گردد پیش توعادت است و هست عادت کیش تو
نیست فعل عادتی را اعتبارتو مکن بر دین عادی افتخار
هرچه عادت گشت در دین آفت استشرع پیغمبر نه شرع عادت است
شد چو عادت شرع بهر آن گروهآمدند از حکم شرع اندر ستوه
لاجرم چون شد ولایت حکم دینغیر عادت بود آن بر منکرین
بر منافق صعب آمد امر حقهر کسی می زد بر آن بس طعن و دق
نی به ظاهر بلکه اندر پرده قومژاژ خواندند آن نماز و حج و صوم
زآنکه دیدند آن ولایت در عملهست شرط شرع و دین بی بدل
شرع احمد بودشان ظاهر به دستلیک در باطن شقیّ و بتپرست
آن چنانکه گفت زندیقی حرونکاین سخنها جمله ژاژ است و فسون
خَمر خورد او روز در ماه صیامگفت، مجنون است آن عقل تمام
دید چون آمد به هوش او کُشتنی استگفت، بودم مست و حد بر مست نیست
خمر را هم خورده بودم نیم شبتوبه خواهم کرد زآن ترک ادب
گفت در مستی خمر او ناسزادیگر آن از مستیِ عجب و ریا
احمدا ز اقرارت ار پیغمبر استامر و نهی اش چون تو را نی باور است
گفت او گر صوم و حج را پاس داردست هم گفت او ز حق الناس دار
نهی منکر را اگر گفت ای سلیمنیست چون در نهی او مال یتیم
گر غنا در شرع او شد ناپسندهم ریاء گفت آورد در دین گزند
شرب خمر ار گفت باشد عار خلقگفت هم نبود روا آزار خلق
خمر را کرد ار حرام آن نیک نامگفت بِه خمر است از مال حرام
کرد اگر امرت به تهلیل از کرمهم حذر کن گفت از شرک و منم
شرک اعظمتر مدان از ما و منهر منم گفت اوست ابلیس زمن
حرمت عالِم اگر گفتا رواستعالِم بیدین هم او گفتا بلاست
گفت اگر او با جماعت کن نمازهم ز کبر و کینه کن گفت احتراز
غیبت ار فرمود در دین نارواستحبّ دنیا گفت رأس هر خطاست
آن تو را در طبع چون شد سازگاراین یک آمد در مذاقت ناگوار
همچو تکلیف ولایت کآن زمانناگوار آمد به طبع مشرکان
گشت آن تکلیف چون حکم رسولمشرکان کردند زآن معنی نکول
بعد پیغمبر معاین فرقهایدر بحار کفر و عصیان غرقهای
دفتر پیشینیان کردند بازگشت چنگ جاهلیت فاش ساز
خودسر و خودکام بر منبر شدندغاصب حق، سرکش از حیدر شدند
تا ز غصب حق سلطان ازلدین پیغمبر مگر یابد خلل
آنکه زین اسلام جز صورت ندیدخار تدبیرش چنان در دل خلید
گه شود گر ز آل عثمان کس امیرمیشوند آل علی بیشک اسیر
شمع دین خاموش گردد از دمشقبی خبر کآن روشن است از نور عشق
جای زینب(س) گر که در ویران شودیا سوار ناقه عریان شود
سوی شام و کوفه بیمعجر رودشرع را بنیاد محکم تر شود
هرچه افزودند بر انکار خویشعشق حیدر کرد آخر کار خویش
اهل باطن آمدند اندر جهانیافتندی تربیت زآن دودمان
سینه ها ز انوار حقشان منجلیخلق را خواندند بر عشق علی
دعوت اهل طریقت شد عیانهر کسی شد در ولایت امتحان
بر خلایق باب عرفان باز شدهر سعیدی از شقی ممتاز شد
همچنین هستند هر دور ای فقیراهل باطن امتحان کلب و شیر
خویش را با خلق هم صورت کنندبر ولایت باطناً دعوت کنند
می نمایند از وطن گاهی سفربر ظهور خیر و شر در بحر و بر
تا اگر یک ذرّه خیری زآن میاندر کسی باشد شود فاش و عیان
هرکه گردد طالب آن مرد حقهست ظاهر کش سیه نبود ورق
وآنکه سرکش ز امر آن مرد حق استشد دلیل آنکه شرّ مطلق است
نیست خیری در وجودش یک تسوهست زآن قومی که می دانی تو او
ای اخی کن تیز هوش خویش رانیک بشنو صحبت درویش را
هوش خلقان گر که بُد یکجا بجاغصب حقّ مرتضی(ع) میشد کجا
چونکه هوش آن خلایق مرده بودزنگ غفلت فهمشان را خورده بود
لاجرم نام رسول اللهشانبود ورد و غول میزد راهشان
تو مشو زآن قوم کاین نادانی استدین به دست آور که دنیا فانی است
حب دنیا قلبها را خسته داشتگوش آن نامردمان را بسته داشت
هوش مردم گر بجا بُد رایگانمیشدی محراب کی جای سگان
منبر احمد سریر کینه همنردبان روبه و بوزینه هم
جمله می دیدند خلق آن مظلمهکس نیامد در خروش و واهمه
وا شریعت کس نگفتا زین جفاور به حق می کرد حکمی مرتضی(ع)
زآن یکی که هِشت از زهرا فدکبُد صدای وا شریعت بر فلک
این زمان هم گر فقیری پاک دلقنکته عشق علی گوید به خلق
بین چسان غوغای وا شرعا بپاستگفته صوفی کفر و خون او هباست
حرف او خواهد شکست از شرع سدبایدش اخراج فرمود از بلد
کس نگوید درّ باطل او چه سُفتجز ز عشق مرتضی(ع) چیزی نگفت
صحبت صوفی جز از حیدر نبودبر خلاف شرع پیغمبر نبود
حرف او در شرع حق نبود خلافجز که در شرع شما باشد گزاف
کفر صوفی آن صفای نیّت استمنکر عجب و ریاء و غفلت است
الغرض بگشای گوش ای مرد کاردل ز دنیا برکن و شو هوشیار
این شریعتهای بیمغز و اصولشرع دلخواه است نه شرع رسول
مغز شرع مصطفی(ص) عشق علی(ع) استمغز را هِشتن ز شرک و احولی است
گر به دل داری ولای مرتضی(ع)تو مکن بر صورت شرع اکتفاء
چه اکتفاء کردند بر شرعِ فقطراهشان در گام اول شد غلط
زآنکه آن اسلام پاک مستطاببود موقوف ولای بوتراب
وآن رمه کردند نقض عهد اوزهر شد در کام ایشان شهد او
شرع ظاهر صورت بیجان بودوین ولایت معنی ایمان بود
صورت ار معنی پذیرد کامل استور ندارد معنی او بیحاصل است
مصطفی(ص) کو خلق را در راه خواستدامن آمال را کوتاه خواست