بخش ۶۶ - در معنی و لوشاء لهدیکم اجمعین
گفت یزدان بر صراط روشنمهرکه را خواهم هدایت میکنم
بی ارادة من هدایت کس نیافتنور این توفیق بر جانی نتافت
زین سخن گویا شنیدی بوی جبرجبر نبود شمس باشد زیر ابر
جبر می باشد ز بخل و احتیاجکرد حکم این عقل خالی ز اعوجاج
ذات حق را گو تو خود حاجت به چیستپس کند چون جبر، رو اینجا مَایست
آن اراده حق بوَد جذب الاحدکآن بود بعد از سلوک ای با رشَد
حق تعالی کرد ظاهر راه راستتا نگوید هیچکس کآن ره کجاست
گر هدایت بهر بعضی خواست اومینمود اینسان نه راه راست او
راه را واضح نمیکرد آن الههرکه را می خواست می بردش به راه
پس یقین فیض هدایت هست عامجمله را خواهد به راه، او لاکلام
لیک در این هم کسی مجبور نیستگر به ره نایند جمله دور نیست
حق به روی کس نکرده باب سَدلیک بر سالک رسد از حق مدد
در ره حق هر که بنهد یک قدممیرسد امدادش از حق دم به دم
تا قدم ننهاد امدادش نکردتا نکرد این یاد، آن یادش نکرد
خواهش حق، عون حق است ای امینهرکه را خواهد کند یاری یقین
یاری حق، جذبههای دلکش استرهرو از وی گرم همچون آتش است
جذب حق تا نی معینِ دل شودسالکی هرگز کجا واصل شود
بیهده حق را کسی پس ره نیافتشمس حق بر جان گمراهان نتافت
آفتاب جذبه حق بی شکوکهست پنهان زیر آن ابر سلوک
نه قدم در راه و بر حق کن ایابمنکشف تا گردد از ابر آفتاب
آن نصاری عود چون بر حق نمودتافت بر وی نور خورشید وجود
آن خیالاتی که بودش دام دلمنعکس گردید و آمد کام دل
هر خیالی عکس او بر دل زندگر بود حق طعنه بر باطل زند
گر خیالی غم بود بنیان اووسعت عالم شود زندان او
گر خیالی بد شود هم تا ابدهرچه آید پیش او زشت است و بد
گر خیالی بسط او باشد به خیربد نیاید هرگز او را پیش سیر
فکر صلحت جانب تمکین کِشدوآن خیال جنگت اندر کین کِشد
فکر گمراهی کنی ره سد شودچون خیال شهوت آری بد شود
چون خیال کفر آری دین هباستکفر کردی چون خیال دین خطاست
در خیال آری چو وهم و مظلمهمیکشد کارت به ظلم و واهمه
آدمی پس هست برپا از خیالاو چو پرگار است و آن مرکز خیال
چون خیال دین کنی با فَر شویچون خیالت کج شود کافر شوی
هر خیالی کآن قوی گردد به دلاندر او گردد مخیل مستقل
آن خیالی کو به خارج گشت راستآن خیال انبیاء و اولیاست
در خیال اولیاء جز حق مجوکه فتاد از حق بدآنسان عکس او
آن خیالاتی که ز ایشان سر زنددر هوا همچون کبوتر پر زند
بام خود را تا درآرد در نظرپر زنان گردد در آنجا جلوه گر
مینشیند خوش به بام خویشتنمی نیفتد جز به دام خویشتن
چون به دام خود فتد عکس حق استاز هوای حق به بام حق نشست
شد خیالش عکس و دام معنویکرده تحقیق این بیان را مولوی
آن خیالاتی که دام اولیاستعکس مهرویان بستان خداست
ای علی رحمت، ای آرام دلای خیال روی خوبت دام دل
تا دل ما در خیال توست بنددل بریدیم از دو عالم بیگزند
مرغ دل گاه ار پرد از دام تومی نشیند باز هم بر بام تو
این کبوتر را که پرّش دوختیچون رود زین بام کش آموختی
گر هوا گیرد، هوا گیر تو هستهم هوایش دام تقدیر تو است
گو بپر آن مرغ دست آموز راباز بر بامت کند شب، روز را
هر کبوتر کو ز برجی دانه خورددر هوای آن کبوترخانه مرد
دانه ما جذبه پی در پی استتا بود این دانه، دل بند وی است
در تو تا دارم سراغ دانه منمیپرم گرد کبوتر خانه من
این همه نقل است،چه مرغ و چه باماز غمت نه دانه میدانم نه دام
غرق بحر غم بود دائم دلمنه خیال ره نه فکر منزلم
از غم عشقت دل بیکینهامگشته نصرانی به دِیر سینهام
از مشاغل بتپرستی کار اوستروی تو بت، موی تو زنّار اوست
از بت و زنّار پیش آمد سخنزآن نصارا داستان بشنو ز من
جان پاکش در مناجات و نیازبود زآن اندیشه با دانای راز
در تکلم بود جانش با الههمچنین تا آمد اندر قتلگاه
قتلگه چبود دل اهل شهوداندر آن دل جلوه گر نور وجود
جلوه گر چون دید آنجا ذات حقعقل و روحش گشت یکجا مات حق
گفت با خود عیسی است این بی مقالزآنکه جز او را نشاید این جلال
شاه گفتا نور وحدت ظاهر استمن نیم عیسی ولی او حاضر است
چونکه چشم دل گشود آن مرد راهدید عیسی را ستاده پیش شاه
مر مسیحش بهر حل مشکلیگفت هذا ربّی ار صاحبدلی
بنده ام من،اوست ربّ و خالقمخلق را از وی نبیّ و صادقم
ای نصارا گر به راهش جان دهیدست و جان بر وی پی پیمان دهی
حیّ و قیّومی و بر حق زنده ایعیسی است از بندگانت بنده ای
کرده ای گر ترک سر گویی هلاسرفرازم در میان انبیا
می توان دادن به راه حق سریکه شود زو مفتخر پیغمبری
ای نصارا چون تویی از امتماز تو آن زیبد که ندهی خجلتم
حاضرند اینک تمام مرسلینتا که را بینند مرد راه دین
احمد مرسل که شاهنشاه ماستاز نخستین تا ابد همراه ماست
حاضر است و میکند بشنو نداکز خلایق کیست دیگر یار ما
ما ز خجلت سر به پیش افکنده ایمنزد او از هستِ خود شرمنده ایم
ای نصارا گوش بگشا یک زمانز العطش بشنو خروش کودکان
این یتیمان اهل بیت احمدندبرگزیدة ذوالجلال سرمدند
سنگ صحرا زین صدا آمد به جوشچون دل عاشق نجوشد زین خروش
این همه پیغمبران محتشمکه فزون دیدند از امت ستم
رهبری را بر سر راه آمدندبر ظهور عشق این شاه آمدند
این شریعت ها که هِشتند از الهانبیاء در ملک باشد نظم شاه
نظم ملک از بهر حفظ دولت استورنه در ملک این نسق ها کلفت است
دولت حق عشق شاهنشاه ماسترهرو بی عشق غول راه ماست
انبیاء را شرع های صادقههست چون رؤیای صادق ای ثقه
هرچه میبینی تو اندر خواب شرععشق را تعبیر آن دان ز اصل و فرع
گرنه عشقت در شریعت جاذب استشرع حق آن نیست خواب کاذب است
در شب غیبت که خورشید مسیحمحتجب بُد نکتهای بشنو ملیح
دیدی اندر خواب شرع مستطابکه قرینی در فلک با آفتاب
هست خود تعبیر خواب صادقتاینکه شد بیدار جان عاشقت
خود تویی تعبیر خواب خویشتندر فعال خود ثواب خویشتن