گنج

بخش ۶۳ - در تحقیق‌ وجود مطلق‌

۵۵ بیت
می‌ شکستم‌ تاکنون ای جان طلسم‌شد هویدا گنج‌ اینک‌ بی‌ ز جسم‌
تاکنون بُد حرف‌ ز اوصاف‌ حقم‌نک‌ بود حرف‌ از وجود مطلقم‌
لفظ‌ و صوت‌ و حرف‌ را نِه‌ برکنارگوش وحدت‌ نوش اگر داری بیار
زبدة الاسرار زین‌ پیش‌ ای اخی‌بود وصف‌ بطن‌ های برزخی‌
هست‌ زین‌ پس‌ حرف‌ از آن بطن‌ الاخیرزآنکه‌ خط‌ شد طی‌ به‌ نقطه‌ ذات‌ پیر
هستی‌ بی‌چون که‌ آن ذات‌ حق‌ است‌عارفش‌ گوید وجود مطلق‌ است‌
این‌ وجود لا بشرط اعنی‌ که‌ ذات‌مطلق‌ است‌ از کل‌ اسماء و صفات‌
لا بشرطی‌ سرّ آن ذات‌ حق‌ است‌بل‌ زشرط و لا بشرطی‌ مطلق‌ است‌
نیست‌ قیدی هیچ‌ بهر این‌ وجودمطلق‌ آمد ذاتش‌ از کل‌ قیود
مطلق‌ از اطلاق و تقیید است‌ اوبرتر از تعلیق‌ و تجرید است‌ او
هست‌ عالی‌ از حدود و از رسومهست‌ برتر از خصوص و از عموم
چونکه‌ نبود قید اطلاقش‌ به‌ ذات‌می‌شود گاهی‌ مقید در صفات‌
چون نه‌ اندر قید تقیید است‌ و بندمی‌شود مطلق‌ گهی‌ از چون و چند
چون مقید می‌شود پاک از قیودمتّصف‌ گردد به‌ اوصاف‌ وجود
متصف‌ شد چون به‌ وصف‌ خاص و عامشاید ار خوانیش‌ احمد یا امام
چون شود مطلق‌ ز اقسام قیودمی‌نخوانیمش‌ به‌ ذات‌ الاّ وجود
چون شود مطلق‌ امامت‌ را کندبر علی‌(ع) تفویض‌ و خود بر در زند
چون شود مطلق‌ ز قید انتزاعاز خدایی‌ هست‌ ذاتش‌ را صداع
در تقیّد شد امام عالمین‌چون شود مطلق‌ حسین‌(ع) است‌ و حسین‌(ع)
در تقیّد صوفی‌ کامل‌ بودچون شود مطلق‌ قلندر دل بود
کیست‌ صوفی‌ صاحب‌ تاج ملوکرهبر و راه خلایق‌ در سلوک
وآن قلندر کیست‌ آن کو سرکش‌ است‌سرکش‌ از کون و مکان چون آتش‌ است‌
چون مقیّد گشت‌ صوفی‌ همّت‌ است‌چون شود مطلق‌ قلندر رتبت‌ است‌
تو ندانی‌ اصطلاح ما یقین‌ز اصطلاح خویش‌ میکن‌ فهم‌ این‌
این‌ امامت‌ هست‌ قید وصف‌ ذات‌چون شود مطلق‌ برون است‌ از صفات‌
تا مقیّد بود خواندیمش‌ امامچونکه‌ مطلق‌ گشت‌ قد تم‌ّ الکلام
بُد مقیّد تا که‌ بودش وصف‌ تن‌چونکه‌ مطلق‌ گشت‌ باری دم مزن
در تقیّد راه مقصود است‌ اوگاه عابد، گاه معبود است‌ او
چون شود مطلق‌ نه‌ عبد است‌ و نه‌ رب‌ّاز خدا و خلق‌ فرد است‌ این‌ عجب‌
در تقیّد گاه حق‌، گاهی‌ است‌ هوچونکه‌ مطلق‌ گشت‌ حق‌ّ و هو مگو
در تقیّد آدم اول بودچونکه‌ مطلق‌ گشت‌ لایعقل‌ بود
چون مقید شد بصیر و شاهد است‌شد چو مطلق‌ نه‌ احد، نه‌ واحد است‌
در تقیّد هست‌ شاه ذوالجلالشد چو مطلق‌ گشت‌ رند لاابال
در تقیّد صد هزارش منصب‌ است‌شد چو مطلق‌ لاابالی‌ مشرب‌ است‌
چون مقیّد شد امام سیّم‌ است‌چونکه‌ مطلق‌ گشت‌ هی‌ هی‌ قم‌ قم‌ است‌
گر مقیّد بود زین‌ پیش‌ و حق‌ اوگشت‌ در آخر سواری مطلق‌ او
وصف‌ تقییدش ندانی‌ ای، عُتُل‌پس‌ در اطلاقش‌ چه‌ گویی‌ لاتَقُل‌
وصف‌ تقییدش ظهور لون لونشد چو مطلق‌ گشت‌ سرکش‌ از دو کون
در تقیّد بس‌ بپا هنگامه‌ کردشد چو مطلق‌ ترک دلق‌ و جامه‌ کرد
گه‌ به‌ نعل‌ از قید و گه‌ بر میخ‌ زدشد چو مطلق‌ تیشه‌ را بر بیخ‌ زد
در تقیّد گه‌ خدا گه‌ بنده گشت‌چونکه‌ مطلق‌ گشت‌ زینها درگذشت‌
تا تقیّد بود می‌زد ذوالفقارشد چو مطلق‌ کرد ترک گیر و دار
در تقیّد بود سرگرم مصاف‌شد چو مطلق‌ کرد تیغ‌ اندر غلاف‌
تا مقیّد بود بُد بر پشت‌ زین‌چونکه‌ مطلق‌ گشت‌ آمد بر زمین‌
در تقیّد بّد لبش‌ خشک‌ از عطش‌شد چو مطلق‌ اوفتاد و کرد غش‌
در تقیّد بود خلاّق العدمچونکه‌ مطلق‌ گشت‌ قد جف‌ القلم‌
در تقیّد بود فارِس با سلاحچونکه‌ مطلق‌ شد فتاد از ذوالجناح
در تقیّد روی از میدان نتافت‌شد چو مطلق‌ فرقش‌ از ناوک شکافت‌
در تقیّد باد نگذشت‌ از برششد چو مطلق ‌تاخت‌ دشمن‌ بر سرش
بُد فلک‌ در قیدِ گَردِ دامنش‌شد چو مطلق‌ سنگ‌ باران شد تنش‌
تا مقیّد بود حرفش‌ شرع بوددر شریعت‌ بند اصل‌ و فرع بود
شد چه‌ مطلق‌ خود سر و خود کام شدرند و قلاّش و قلندر نام شد
بر تو ای شاه قلندر آفرین‌از تو ای رند قلندر آفرین‌
خاک، ای جان قلندر بر درت‌هم‌ قلندر، هم‌ قلندر پرورت‌
در جهان از گردش یک‌ جامه ‌ایکرده ای برپا عجب‌ هنگامه‌ای