گنج

بخش ۶۴ - خطاب‌ به‌ نفس‌ ناطقه‌ درویش‌ مجذوب

۱۰۷ بیت
هین‌ چه‌ می‌گویی‌ صفی‌ هشیار شوملتفت‌ یک‌ لحظه‌ بر گفتار شو
شب‌ بسی‌ تاریک‌ و وادی پر خطررفته‌ راه از دست‌، پنداری دگر
می‌زنی‌ در خواب‌ با یاران تو حرف‌خلق‌ را بر فهم‌ رازت‌ نیست‌ ظرف‌
یا پری آموزدت‌ حرف‌ و سخن‌خامه‌ اسرار را از بن‌ مکن‌
بحر نزدیک‌ است‌ مانا دار گوشبانگ‌ موج از دور می‌آید به‌ گوش
در چنین‌ جایی‌ نشاید خواب‌ کردخویشتن‌ را غرقه‌ گرداب‌ کرد
دیده را بگشای زیر پا، گِل‌ است‌در لب‌ بحریم‌ و اینجا ساحل‌ است‌
هین‌ صدای موج، نبود وقت‌ خواب‌همرهان را زهره و دل گشته‌ آب‌
بحر پیش‌ و زیر گل‌، بالاست‌ ابروز قفا آید صدای شیر و ببر
ما نه‌ آخر در پی‌ات‌ ره برده ایم‌دیده بگشا کز توهّم‌ مرده ایم‌
سردم خوف‌ است‌ اینجا نه‌ رجاءمی‌ بری آخر بگو ما را کجا
هین‌ چه‌ گویی‌ کی‌ صفی‌ را برد خواب‌هر که‌ نبود با صفی‌ شد غرق آب‌
تا که‌ همراه منی‌ ره را مپاهِل‌ توهّم‌ را ممان برجا بیا
از چه‌ می‌ترسی‌ صفیّت‌ همره است‌از تمام راه و منزل آگه‌ است‌
همرهم‌ من‌ تو قلاووزی مکن‌برمن‌ و خود هیچ‌ دلسوزی مکن‌
نیستم‌ گر می‌ نیوشم‌ بانگ‌ آب‌بلکه‌ می‌ بینم‌ یم‌ پر انقلاب‌
خویش‌ می‌ داند صفی‌ کاین‌ ساحل‌ است‌تو درآ از خوف‌، کو دریا دل است‌
تا تو در راهی‌ صفی‌ ره دان بودیم‌ چو آید پیش‌، کشتیبان بود
گو زمین‌ گِل‌ باش چبود واهمه‌وهم‌ توست‌ این‌ نی‌ زمین‌ جمجمه‌
نیست‌ اینجا بحر، نزدیک ‌است‌ لیک‌نزد رهرو لیل‌ تاریک‌ است‌ لیک‌
از صدای ببر و شیرت‌ چه‌ غم‌ است‌این‌ صدای رهروان حق‌ دم است‌
چونکه‌ مقصد گشته‌ نزدیک‌ از شعف‌می‌کشند این‌ نعره ها از هر طرف‌
با صفی‌ تا همرهی‌ خوش دار دلخواه ساحل‌، خواه دریا، العجل‌
وینکه‌ گفتی‌ می‌زنم‌ در خواب‌ حرف‌این‌ تویی‌ کاین‌ دم زنی‌ بیتاب‌ حرف‌
نعرة بحرت‌ پریشان کرده است‌در خیالت‌ وهم‌ زور آورده است‌
می‌نیوشی‌ زآن ز من‌ حرف‌ پریش‌غافل‌ استی‌ از پریشانی‌ خویش‌
ای صفی‌ گردیده ای دیوانه‌ توحرف‌ با ما می‌زنی‌ مستانه‌ تو
می‌ روی بی‌خود،شعوری در تو نیست‌حرف‌هایت‌ جمله‌ از دیوانگی‌ است‌
خود مکرر گفته‌ای دیوانه‌امهست‌ ننگ‌ از عاقل‌ و فرزانه‌ام
چون توان رفت‌ از پی‌ دیوانگانهم‌ شنیدن حرفشان را رایگان
تو که‌ بر دیوانگان یکجا سرینام و قال حرفشان را دفتری
این‌ سخن‌ها برخلاف‌ عقل‌ ماست‌هم‌ مخالف‌ با حدیث‌ و نقل‌ ماست‌
می‌روی سرمست‌ و مخمور و خراب‌بر تکاور می‌زنی‌ هر دم رکاب‌
بی‌تأمل‌ می‌زنی‌ بر بحر و کوههمرهانت‌ آمدند اندر ستوه
تا به‌ اینجا آمدیم‌ اندر پی‌ات‌مست‌ می‌بینیم‌ حالی‌ بی ‌می ‌ات‌
در قفایت‌ بس‌که‌ خنگ‌ عقل‌ راندگشت‌ لنگ‌ و باز از رفتار ماند
نه‌ دگر دانیم‌ ره، نی‌ جاهدیم‌تا که‌ برگردیم‌ زین‌ ره کآمدیم‌
نه‌ دگر دانیم‌ کاندر پی‌ شدت‌زآنکه‌ می‌بینیم‌ مست‌ و بی‌ خودت‌
می‌ روی چون پیش‌، این‌ بحر بلاست‌گو به‌ ما آخر که‌ مقصودت‌ کجاست‌؟
بار ما یکجا به‌ گِل‌ بنشسته‌ حالگِل‌ تو گویی‌ نیست‌ وهم‌ است‌ و خیال
در گِلیم‌ اینک‌ ز سر تا پا فرودر قفا آخر نما یک‌ لحظه‌ رو
من‌ به‌ گِل‌ افتاده بارم دانیاتو همی‌ گویی‌ ممان برجا بیا
زین‌ سپس‌ نبود ز هستی‌ بهره امآب‌ شد ز آشوب‌ دریا زهره ام
هین‌ چه‌ گویی‌ گوش دیوانه‌ کر است‌گفتگو را هِل‌،سخن‌ زینها در است‌
بار تو هستی‌ است‌ بگذار و بیاگو به‌ گِل‌ ماند، که‌ این‌ استش‌ سزا
گر تو را ذوقی‌ است آیی‌ در پی‌امورنه‌ من‌ در بند بی‌ذوقان نی‌ام
این‌ بود راه فنا نیکو نگرهست‌ افزون اندر این ‌وادی خطر
من‌ تو را اول خبر کردم ز راهگفتمت‌ جانها در این‌ ره شد تباه
کم‌ کسی‌ سالم‌ از این‌ صحرا گذشت‌مرد ره از جان و سر یکجا گذشت‌
رهرو این‌ راه را پیش‌ قدمهست‌ یکسان سنگ‌ و خار و کوه و یم‌
چه‌ غم‌ او را کت‌ به‌ گِل‌ افتاده بارگو به‌ گِل‌ مان، بار مرد رهسپار
سالک‌ این‌ راه پر خوف‌ ای پناهکی‌ ز بانگ‌ شیر و ببر افتد ز راه
بل‌ صدایی‌ گوش جانش‌ نشنودیک‌ زمان در هیچ‌ منزل نغنود
چون تو را این‌ دل نبود و این‌ همم‌از چه‌ هِشتی‌ اندر این‌ وادی قدم
حالیا هم‌ گر، یَم‌ است‌ و گر گِل‌ است‌سعی‌ کن‌ در ره که‌ آخر منزل است‌
من‌ کنم‌ چون زیست‌ در جای خطرمانی ار ‌تنها تو خونت‌ شَد هدر
هین‌ بیا افتان و خیزان در پی‌امگر بجا مانی‌ منت‌ همره نی‌ام
در پی ام ز اول قدم بودی دوانهر کجا نک‌ منزل است‌ آخر ممان
وینکه‌ گفتی‌ هست‌ از عقل‌ و خبرحرف‌ من‌ بیرون، نمی‌دانی‌ مگر
پیش‌ ما باطل‌ بود ظن‌ّ فقیه‌هم‌ حکیم‌ عقل‌ و نادان و سفیه‌
با فقیه‌ و با حکیمم‌ گو چه‌ کارما و آن دیوانگان رهسپار
بس‌ پریشان است‌ حرف‌ و حالتم‌حیرت‌ اندر حیرت‌ اندر حیرتم‌
خود ندانم‌ روی گفتارم به‌ کیست‌این‌ سخن‌های پریشانم‌ ز چیست‌
راست‌ می‌گویند پنداری که‌ من‌بی‌خود اندر خواب‌ می‌ گویم‌ سخن‌
رفته‌ آری تا دلم‌ در خواب‌ عشق‌می‌ زنم‌ در خواب‌، حرف‌ از تاب‌ عشق‌
فیل‌ جانم‌ دائماً بیند به‌ خواب‌شهر هندستان و می‌درّد طناب‌
من‌ پری در خواب‌ بینم‌ ز اقتراب‌همزبانم‌ با پری رویان به‌ خواب‌
بل‌ صفی‌ در خواب‌ خود عین‌ پری است‌زین‌ سری حرفی‌ است‌،حرفم‌ زآن سری است‌
نیست‌ این‌ هم‌، این‌ سر و آن سر کجاست‌جان من‌ یکسر مقیم‌ آن سراست‌
هست‌ پیشم‌ خواب‌ و بیداری یکی‌خوابم‌ و بیدارِ ره، نه‌ منفکی‌
کی‌رود چشم‌ قلاووزان به‌ خواب‌مُرد گر رفت‌ آتش‌ سوزان به‌ خواب‌
راهبین‌ را خواب‌ گر ناگاه بردرهروان را غول نفس‌ از راه برد
نه‌ از قلاووزی است‌ این‌ بیداریم‌بلکه‌ از عشق‌ است‌ و طبع‌ ناریم‌
نک‌ قلاووزی نمی‌دانم‌ که‌ چیست‌غرق عشقم‌ راه پندارم که‌ نیست‌
راه گر نا امن‌ و گر امن‌، ای فقیررو تو خود من‌ حالْ غرقم‌ در عصیر
این‌ زمان از من‌ قلاووزی مخواهکه‌ نه‌ بند رهروام نه‌ بند راه
باش تا آیم‌ به‌ حال خود تمامبا تو گویم‌ ره کدام و چه‌ کدام
حرف‌ راه و چاه تا دیوانه‌اممی‌ نماید باطل‌ و افسانه‌ام
کم‌ کن‌ این‌ افسانه‌ های واژگونکاین‌ زمانم‌ غرق دریای جنون
نه‌ جنونی‌ که‌ شود کم‌ یا فزونبل‌ جنونٌ،فی‌ جنونٌ،فی‌ جنون
از کتاب‌ عقل‌ کم‌ زن فال من‌خود ندانم‌ از که‌ پرسی‌ حال من‌
در جنون با آنکه‌ بینی‌ حال من‌از چه‌ رو بگرفته‌ای دنبال من‌
عاقلان را باشد از دیوانه‌ عاربا من‌ مجنون تو گو داری چه‌ کار
رو کنون بردار از این‌ دیوانه‌ دست‌زین‌ مرض شو محترز کو مسری است‌
گر کند بر تو سِرایت‌ این‌ مرضاز دو عالم‌ گشت‌ باید معترض
همچو من‌ خواهی‌ شدن بی‌ خانمانننگ‌ خویش‌ و فتنه‌ خلق‌ جهان
می‌شوی ز اقلیم‌ هستی‌ در به‌ درهر دمی‌ باشد سرت‌ در صد خطر
هرکسی‌ را ناگهان این‌ تب‌ گرفت‌باید از حالش‌ به‌ دندان لب‌ گرفت‌
گر که‌ این‌ تب‌ در مسیح‌ افزون بُدیجای او در چرخ چارم چون بُدی
صاحب‌ این‌ تب‌ فنای فی‌ الفناست‌بی نیاز‌ از وصف‌ و شرط و حد و جاست‌
صاحب‌ این‌ تب‌ خود آن نصرانی‌ است‌کز فنا و از بقاء هم‌ باقی‌ است‌
افتخار عیسی‌ مریم‌ ز چیست‌؟بر تمام انبیاء بی‌ وجه‌ نیست‌
ز امّت‌ عیسی‌ یکی‌ فرزانه‌اییک‌ خراباتی‌ فنی‌، دیوانه‌ای
بی‌ خود و سرخوش برون از خانه‌ تاخت‌خویش‌ را بر در زد و دیوانه‌ ساخت‌
از لباس آدمی‌ شد بَرهَنه‌زد به‌ دریای هویّت‌ یک‌ تنه‌
آتشی‌ از نار غیرت‌ برفروخت‌هرچه‌ هستی‌ بود در وی جمله‌ سوخت‌
خویشتن‌ را بر قلندر عرضه‌ کردبهر عیسی‌ حفظ‌ عرض و عرضه‌ کرد
در میان انبیاء از یک‌ نیازکرد عیسی‌ را بدینسان سرفراز
هین‌ چه‌ گویم‌ با مسیحش‌ بُد چه‌ رویپیش‌ عاشق‌ عیسی‌ و موسی‌ مگوی
ملت‌ عیسی‌ چه‌ و عیسی‌ کدامزد به‌ زیر ملت‌ و مذهب‌ تمام
ملّت‌ و مذهب‌ چه‌ داند مرد عشق‌که‌ نشست‌ او را به‌ سیما گرد عشق‌
عاشقان را مذهب‌ و ملّت‌ خداست‌ملّت‌ عاشق‌ ز ملّت‌ها جداست‌
بلکه‌ عاشق‌ نه‌ خدا داند نه‌ خلق‌افکند بر دور ز اینها جمله‌ دلق‌
ای صفی‌ این‌ جوش و طغیان را بهل‌شرح حال او بگو با اهل‌ دل
کز چه‌ باعث‌ او چنین‌ دیوانه‌ شدوز جنون اندر جهان افسانه‌ شد
نک‌ صفی‌ دیوانگی‌ از سر گرفت‌هرچه‌ پرّش سوخت‌ از نو پر گرفت‌
گوش کن‌ تا با تو گویم‌ حال اومر توانی‌ رفت‌ از دنبال او