بخش ۵۱ - در معنی؛ إن الصلاه تنهی عن الفحشاء و المنکر و لذکر ﷲ اکبر
گوش دل را برگشا بازم به رازتا بیابی نکته ذکر و نماز
این نمازت چیست دانی در فتوحهمچو انسانی که دارد جسم و روح
جسم او سجده و رکوع است و قیامروح او باشد حضور مستدام
گر تو را این روح نبود در صلاةمرده است و نیستش اصلا حیات
لاجرم ز امر حق آن دریای نورلا صلاة گفت الاّ بالحضور
ور ز معنای حضوری بیخبرذکر و فکرت آن حضور است ای پسر
وآن حضوری را چو مرغی در مثالذکر و فکر او راست مانند دو بال
بال و پر را چون گشاید در نمازاز نشیبت می برد سوی فراز
پس نماز تو شود معراج توباز گردد بر فلک منهاج تو
گفت زآن رو گر نمازت کامل استجان به معراج حضورت واصل است
این نماز آمد تو را قوس صعودکت رساند در حضور شاه جود
چیست این قوس صعودت ای حکیمسِیر کردن در صراط مستقیم
گفت زآن رو آنکه ما را رهنماستشد ولای من شما را راهِ راست
همچنین فرمود با اصحاب رازهر مصلاّ را منم جان نماز
من صلاتم مؤمنان را ای ثقاتگر نِهای با من چه سودت زین صلاة
باز بشنو نکته ای بس دلپذیراین صلاتی را که گفتم ای فقیر
گر به عون حق میسر گرددتمانع از فحشاء و منکر گرددت
هرچه غیر از حق بود فحشای توستبل حقیقت لات و هم عزّای توست
هرچه غیر از حق بود منکر بودمرد حق از غیر حق مدبر بود
بر تو هر قیدی که با آن ملحقیمنکر و فحشاست گر مرد حقی
فعل منکر شیوة درویش نیستکیست درویش آنکه بند خویش نیست
موی هستی تا که در اعضای اوستقدر آن مو منکر و فحشای اوست
تا نیندازد تعیّن ها تمامنیست بی فحشاء و منکر، والسلام
هرکه را فحشاء به اندازة وی استمنکرات ِخاصه چون عامه نی است
پس نمازی را که دادیم اختصاصمنهی است از منکرات عام و خاص
این مصلا هرچه غیر از حق بودپیش او مردود و بی رونق بود
تیغ لا چون برکشد در قتل غیرجانش در الاّ کند همواره سِیر
از گه تکبیر تا وقت سلامهست در قوس عروجش دل مدام
بازت ار گوشی است بگشا بهر رازذکر را اکبر چرا گفت از نماز
پیش از اینشرح صراط ای ره سپربا تو گفتم باشدت گر در نظر
هست خط ما صراط ار آگهیخط یقین گردد به نقطه منتهی
رهنما گفتیم پیر است ای اخیوآن بطون بی شمار برزخی
که صراط راست باشد وصف پیرمقصد ما هم بدان بطن الاخیر
بطن آخر مقصد اهل ره استداند این را آنکه از ره آگه است
راه ما کآن بود خط مستقیممی رسداینجا به نقطه، ای حکیم
آنکه می فرمود با اصحاب راهمن صراط مستقیمم از اله
گفت هم با واصلان اینجا بجارمز اِنّی نقطة فی تَحت باء
پس یقین هم مقصد و هم راه اوستدر مقامی بنده، جایی شاه اوست
نقطه تو، تا تو در راهی خط استبحر تا واصل نِه ای در وی شط است
نقطه پیش رهروان گوید خطمبحر بر نا واصلان گوید شطم
چون تو بر نقطه رسی خطی کجاستچون محیط آمد دگر شطی کجاست