بخش ۴۹ - رجوع به مکالمه آن سلطان عباد با جناب سید سجاد روحی فداهما
ای علی تو گرچه خاکی نسبتیلیک نبود بر جهادت رخصتی
رو که این دم گشت خواهی در به دربا اسیران باش یار و همسفر
خاک می دانست گویا ز ابتداکآدم خاکی بود بس بی وفا
آدم خاکی چه گر بس با فَر استگر وفایش نیست خاکش بر سر است
این وفا مستلزم فقر و فناستبی وفا محروم از فیض خداست
گر تو را نبود وفایی در وجودتو نِهای مصداق اوفوا للعهود
سالکان را این وفا شرط ره استبی وفا دست امیدش کوته است
کوفیان را ای علی نبود وفاعهد ما را زآن شکستند از جفا
بیوفا را هیچ وصف نیک نیستآدمی شکل است، آدم لیک نیست
پس وفا اصل است در وصف بشربی وفا را نیست اصلی در گهر
بیوفا را سختی دل ذاتی استاندر اظهار وفا طاماتی است
نامه بنوشتند زآن رو بی نهاکوفیان بر خسرو اهل وفا
تا کشیدند از حجازش بر عراقپس به قتل او نمودند اتفاق
تا تو دانی کآن منافق بی وفاستوآن سقر از حق منافق را سزاست
از شقاوت چونکه جانش تیره شدبهر قتل حق جَری و خیره شد
جان شومش جنگجو با کبریاستاز پی این جنگ طبلش با صداست
بانگ طبل است آن شقی را کَش وفَشوآنِ حق، آن ناله های العطش
بهر عاشق هر دو بانگ دلبر استزین سری گاهی و گاهی زآن سر است
زین صدا خواند سوی عهد بلاشزآن صدا راند به میدان بلاش
این صداها کی ز ره گرداندشبیصدا چون حق به خود می خواندش
خصم پندارد که بانگ طبل از اوستبیخبر کاین عاشقان را پیک هوست
زین صداها کی دل عاشق طپدپیک حق را بلکه در پی میدود
زین صداها یار او ز اقبال اومیفرستد دم به دم دنبال او
بانگ طبل است ای علی پیک وی امبانگ طبل آمد فرستاده پیام
میکند زین بانگ طبل آواز منگوش عارف کو که نوشد راز من
رو علی کن گفتگو را مختصروقت تنگ و هست یارم منتظر
میزند زین بانگ طبلم حق صفیرکای حبیبم وقت وعده گشت دیر
شام نزدیک است برکش ذوالفقارکرده خلوت یار و دارد انتظار
آمده جبریل عشقم از قفاکانتظارت را کشد یارت، بیا
ای علی رفتم به میدان بازگردهم تو رو با بی کسان دمساز گرد
در اسیری باش یار اهل بیتدر خزان غم بهار اهل بیت