بخش ۴۸ - سخن گفتن آن ذات عالی از اندیشه و ادراک با خاک
مر تو را ای خاک چبود گفتگوحاجت خود را یبیان کن مو به مو
گرچه آگاهم من از احوال تومی شنیدم در ازل اقوال تو
میشنیدم آنچه کردی شرح حالبر ملایک با هزاران ابتهال
آن فرشته فضل یعنی جبرئیلچونکه شد مأمور از رب جلیل
تا تو را آرد ز پستی بر فلکبهر نقش آدم کامل محک
پس شدی گریان و نالان و حزینبر تو رحم آمد دل روح الامین
آنچه گفتی با وی از عجز و محنمیشنیدم یک به یک را از تو من
داشت میکائیل هم از لابهاتدست از تو، دید چون شورابه ات
پیش اسرافیل آن سرهنگ صورعذر آوردی بس از نزدیک و دور
آن هم از تو داشت دست و بازگشتواقفم آنچه از تو با ایشان گذشت
پس فرستادیم عزرائیل راتا که آرد خاک پر تخییل را
هم به او الهام کردیم از رشدکابتهال و نالهات را نشنود
آن سروش قهر از اسرار ماچون تو را آورد بر دربار ما
از تو شکل بوالبشر را ساختیمبی غشت کردیم گر بگداختیم
مر تو را دادیم بس فضل و هنرتا نمودیم از تو خود را جلوه گر
پس تو را کردیم مسجود ملکسجده کردندت ملایک یک به یک
یک عزازیلی ز سجده ات روی تافتهشت نور و جانب ظلمت شتافت
گشت چون برتافت روی از راه ماتا ابد مردود از درگاه ما
آن حکایات از پی امروز بودکه درونت پر ز درد و سوز بود
زین کمالاتی که اینک بهر توستکی تو را بود آگهی اندر نخست
دیده بودی تو ز دریا شور و شرقعر دریا را ندیدی پر گهر
نقص می دیدی تو اندر بدو حالکی گمانت بود این قدر و کمال
آن زمان بودی ز مکتب رو گریزحالی آیی سوی مکتب بیستیز
کی تو بودی آگه آن روز ای ترابکز تو خواهد جلوه گر شد بوتراب
این گمان هرگز تو را در سر نبودکه تو خواهی گشت مرآت وجود
با کمال ذوالجلالی کبریااز تو پوشد جامه فقر و فنا
آن غنی الذات کز عیب است پاکآید و پوشد لباس آب و خاک
با کمال اعتلاء آید به زیروا نماید خویش را اینسان فقیر
هین برو ای خاک و کم کن گفتگویاوری بهر من از جنس تو کو
در ربوبیت چه گر پاینده امگفتگو بگذار عبد و بنده ام
در حقیقت گرچه ذات مطلقممن چه گویم، بندة ذات حقم
بندة حقم در این صحرا کجاستعبد حق را یاوری کز جنس ماست
من ز خاکم ذات حق زینهاست پاکچون زخاکم یاوری خواهم ز خاک
کو مرا یاری ز خاک پاک فنسر ز بی یاری نهم بر خاک من
چون ز خاکم،خاک را گردم دخیلیاورم خاکست و این شاه علیل