بخش ۴۳ - رجوع به حکایت زعفر جنی و جنیان
در سعادت زعفرا نیک اختریمر مرا در هر دو عالم یاوری
هرکه دارد حد خود را بی دروغهست در فطرت سعید و با فروغ
یار ما باشند اشیاء پس تمامزآنکه باشد هرکه را حد و مقام
وز حد خود هم تعدی ناورندپس به حد خویش ما را یاورند
جز بنی آدم که غیر قانعندجمله اشیاء در حد خود واقعند
حد آدم چون بود ز اشیاء فزونزآن رود از حد خود هر دم برون
هست این تکلیف خود حد بشرچون نهاد او را جماد است ای پسر
بل جماد اندر حد خود قائم استحد آدم چون ندارد سالم است
وآدم ار بیرون رود از حد خویشاز سعادت بهره ای نبود جویش
حد آدم بندگی و طاعت استواستقامت در صراط وحدت است
ور تو گویی این برون از وسع ماستهم سعادت هم شقاوت از خداست
پس تو را تکلیف لغو است و سقیمسر زند هرگز کجا لغو از حکیم
گر تو بودی در عمل بیاختیارکی تو را تکلیف بود از کردگار
غیر هفتاد و دو تن در کربلاکس نبود ار قابل امر خدا
العیاذ باﷲ آن سلطان دینلغو میکردی تمنّا پس معین
هم عدو در قتل شه مجبور بودپس مؤاخذ نیست چون معذور بود
صاحب این اعتقاد آن گشته استکاعوجاج او ز حد بگذشته است
هین برو زعفر که حد جن نی استآنچه آدم داند و حد وی است