گنج

بخش ۴۴ - خطاب‌ آن سلطان لولاک با افلاک

۲۳ بیت
آسمانا حاجت‌ عرض تو چیست‌زودتر گوی و برو برجا مایست‌
از تو زیبا نیست‌ ای گردون سکونور برآنستی‌ که‌ گردی سرنگون
این‌ به‌ امر خود کنی‌ یا حکم‌ ماچیست‌ در کار تو، بین‌ تا حکم‌ ما
تو نِه‌ ای مختار چرخا در روشما نمائیمت‌ به‌ رفتن‌ پرورش
گر تو را بود اختیاری در بناکردی از حمل‌ امانت‌ چون اِباء
آن امانت‌ بود سرّ اختیارکه‌ تو زآن اشفاق کردی آشکار
پس‌ کنون هم‌ اختیاری در تو نیست‌بر تو تکلیفی‌ نباشد، رو مَایست‌
آنچه‌ را کردی تو از حملش‌ نکولقابل‌ و حامل‌ شد انسان جهول
حمل‌ انسان کرده بر تو بود عرضزآن بر انسان گشت‌ این‌ تکلیف‌ فرض
گر مطیع‌ امر مایی‌ در مداررو ممان آنسان که‌ ماندی زیر بار
گرچه‌ چون گویی‌ تو سرگردان مالیک‌ نبوی قابل‌ چوگان ما
زآنکه‌ هِشتی‌ اختیار از دست‌ تومی‌روی بی‌ اختیار و مست‌ تو
گرچه‌ این‌ بی‌اختیاری بس‌ نکوست‌لیک‌ زآن کس‌ کاختیاری هم‌ در اوست‌
بی‌قراریِ تو از مجبوری است‌بی قرار انسان ز عشق‌ نوری است‌
در روش مستی‌ و نامختاریت‌هست‌ خود ظاهر ز کج‌ رفتاریت‌
چون ز میخانه‌ برون رفتی‌ تو مست‌در روش رفت‌ اختیارت‌ هم‌ ز دست‌
اهل‌ عالم‌ را از آن رو می‌شویهر دمی‌ ضرب‌ المثل‌ در کج‌ روی
همچو مستان سو به‌ سو افتی‌ همی‌گه‌ به‌ پشت‌ و گه‌ به‌ رو افتی‌ همی‌
گفت چو از میخانه‌ مستی‌ ضال شدتسخر و بازیچه‌ اطفال شد
اختیاری مر تو را باری چو نیست‌رو که‌ رفتار تو نی‌ بازیچه‌ نیست‌
گر تو از رفتار خود مانی‌ هله‌این‌ زمین‌ آید کنون در زلزله‌
این‌ زمین‌ هم‌ در سکون و در قرارهمچو رفتار تو شد بی‌اختیار
زآنکه‌ او هم‌ چون تو با چندین‌ شکوهآمد از حمل‌ امانت‌ در ستوه