بخش ۴۱ - خطاب آن سلطان انس و جان به جنیان و شرح مسئله قابلیات اشیاء، در ضمن بیان مطلب را دریاب
هان بیا زعفر چه باشد حاجتتمشرفم من بر ضمیر و نیّتت
چون شما از این عناصر ناقصیدخالی از عشقید امّا مخلصید
پس به حد خویش هرکس بنده استبنده باشد کز وی آن زیبنده است
طالب افزونی از حد کافری استهر تجاوز کرد از حد بنده نیست
این رطوبت آب را دادیم ماگرمی اندر نار بنهادیم ما
فعل آب افتادگی و نرمی استکار آتش سرکشی و گرمی است
آتش ار خواهد رطوبت بهر خودگشت از حد خارج و نابود شد
خاک را جای سکون بنهاده ایمباد را حکم وزیدن داده ایم
خاک باید ساکن و برجا بودباد باید تند و بی پروا بود
باد گر ساکن شود از یاد رفتخاک گر تندی کند بر باد رفت
هرچه را تعریف در حد خود استچون ز حد بگذشت خوار و مرتد است
نور گر روشن نباشد ظلمت استبر وجودش پس چه راه و نسبت است
زآنکه ظلمت هم بود برجای خویشنور ما خواندیم بهر روشنیش
نور و ظلمت را وجود ارچه یک استدر دو رتبه واقعاند این بیشک است
رتبه ظلمت پی تاریکی استنور بهر روشنی و نیکی است
نیست در هستی تخالف بی درنگاین تخالف ها ز اعراض است و رنگ
هر عرَض را علّت و خاصیّتی استبا وجودش از جهانی نسبتی است
گوش بهر استماع است ای عموبهر دیدن چشم را خواهی به رو
گر نبیند دیده چیزی ای پسرگو درآید موی بر جای بصر
دیده با گوش ارچه دارد یک وجودلیک کی کر،حرف از دیده شنود
ور تو گویی این دو را دو هستی استاین سخن از ضعف عقل و مستی است
چون ممیز در میان چشم و گوشنیست غیر از عقل گر داری تو هوش
فایده این دو ز عقلت عایده استورنه این هر دو تو را بی فایده است
نیست مسموعات هین در گوش جاتهم نه اندر چشم جای مبصرات
نسبت هر دواست بر عقل فریدوآن ممیز آنچه را دید و شنید
عقل را نه گوش باشد نه بصربلکه جمله چشم و گوش است ای پسر
مبصر و مسموع پیش او یکی استچشم و گوشت نیست گر ز اینت شکی است
لاجرم میدید چشم مصطفی(ص)هرچه را از پیش میدید از قفا
پس یقین اشیاء به یک هستند، هستچون دو هستی نیست، چه عالی چه پست
لیک در هستی مراتب قائلیمزآنکه هستی را به حدی قائلیم
رتبه حیوان بود غیر از نباتوآن نبات الاّ جماد است ای ثقات
رتبه آب است نرمی و خوشیرتبه نار احتراق و سرکشی
رتبه آب است با آتش سواهمچنین این رتبههای جا به جا
هریکی اندر حد خود عالی استچون تعدی کرد از حد غالی است
این سخن را نیست حدی زعفرادر حد خود باش ما را یاورا
از حد خود جستن افزونی خطاستهرکه دارد حد خود را یار ماست
سنگ گر در حد خود باشد مدامیاری ما کرده او در آن مقام
یاری ما در حد خود بودن استترک او بر امر ما افزودن است
وآنکه او افزود بر حکم قدمدارد از هستی تمنّای عدم
نکته باریک است، هین شو مو شکافتا بیابی نکته ها را بیخلاف
حد خود را گر کند آتش رهاخاک باید گشت یا ماء یا هوا
پس نه چیز دیگر و نه آتش استزآنکه هر چیزی به جای خویش هست
ور تو گویی می رود در انقلابآب جای آتش، آتش جای آب
این بود برجا ولی نی در نفوسخود حلولی زین بیان دارد عبوس
گوید او در نفس هم این جاری استآنچنان کاندر عناصر ساری است
انقلاب اندر عناصر گر بودلیک اندر نفس ما نیکو بود
گر بیانت بر تناسخ مایل استبا همین برهان تناسخ باطل است
پس چه هر چیز است اندر حد خویشگر زند بر آب آتش کَند ریش
همچنین گر آب بر آتش زندهمچو آتش ریشه خود میکند
دیگر این گر عاقلی لایمکن استزآنکه هر شیئی به حدی ساکن است
یا که باید روز باشد یا که شبروز و شب در هم محال است این عجب
روز گویی، خواهی از وی روشنیوز شب آن تاریکی و اهریمنی
ور تو گویی قابلیات از کجاستاین چرا تاریک و آن یک با ضیاست
از کجا شد آن یک آتش، آن یک آبوآن دگر آباد و آن دیگر خراب
این تو میبینی که عقلت راد نیستورنه هر حدی به جز آباد نیست
هست آبادی، بود هر جا وجودوآن خرابه بُد عدم، یعنی نبود
حق تعالی از پی اظهار جودچون بر اشیاء کرد ارسال وجود
کرد هر شیئی وجودی را قبولهم ندارد از قبول خود نکول
کی بدی گر بود شیئی بی نکولمی نمود آن قابلیت را قبول
پس بَد مطلق نباشد در جهانبَد به نسبت باشد این را هم بدان
از حق آن ظلمت قبولش تیرگی استخواندن او را بد ز جهل و خیرگی است
ظلمت اندر حد خود بس با فَر استگرچه نسبت بر تو خوار و ابتر است
گر نبُد ظلمت تو را ظاهر نبودروشنی نور هم بَد مینمود
قدر هر چیزی به ضدش ظاهر استنقص علم ار جهل نبود باهر است
پس وجود جهل هم نیکو بودنیکیش ثابت به ضد او بود
گر نبود این جهل علمی هم نبودزآنکه بر ضد است اشیاء را نمود
گر تو بَد ز اضداد بینی می سزدور یقین گویی بَد است این است بَد
بس دقیق است این کلام تو به توباش حاضر تا نلغزد فهم تو
آب و آتش ظاهراً ضد هماندباطناً با هم، ولیکن توأم اند
احتراق نار را اندر عیانچون رطوبت در وجود آب دان
این رطوبت از چه دانستی در آبیا حرارت را ز آتش این بیاب
با تو گر این هر دو بی نسبت بدندکی تو را مفهوم هرگز میشدند
در طبیعت هست آدم را به حدچار عنصر جمع و با هم جمله ضد
گر نبود از جنبه ناریّتتکو بود در طبع بر عاریّتت
یا ز جنبه خاک ای نیکو سرشتکاین یبوست را حق از وی در تو هِشت
زآب کی کردی رطوبت را تو فهمگرچه طبعت راست هم از آب سهم
ور نبودت آب در طبع و مذاقکی نمودی درک ز آتش احتراق
جنبه آن نار و خاکت در نهادمینماید همچنین ادراک باد
جنبه آب و هوایت همچنینمی کند درک یبوست را ز طین
پس به هم آن چار عنصر مُنضمندهمدگر را در مدد مستلزمند
آتش ارچه ز آب می گردد تباهلیک در معنی است آب او را پناه
همچنین باشد پناه باد، خاکظاهر ارچه خاک از او گردد هلاک
صورت آب ارچه آتش را بَد استلیک در معنی مُعینش بیحد است
سایر اضداد را بین همچنینهمدگر را جمله یارند و مُعین
اتحاد معنوی را در شهودکه در اضداد است مخفی دان وجود
کاش بودت هوش و گوشی ای عموتا بیابی این بیان را مو به مو
محرم این هوش جز بی هوش نیستمر زبان را مشتری جز گوش نیست
پس حقیقت نیست ضدی در وجودنسبت اضداد باشد بر شهود
در حقیقت وحدت اندر وحدت استاختلاف عارضی در کثرت است
گر تو بینی اختلافی بر خلافبر تو باشد نسبت آن اختلاف
این تخالف در بلند و پستی استاختلافی ورنه کی در هستی است
مختلف شکلند این نقش و صورکه خلاف افتادشان فعل و اثر
پس بوند ار در مقامی مختلفبا هماند، اندر حقیقت مؤتلف
الفت اندر آب و آتش معنوی استگر که عقلت مستقیم و مستوی است
در میانشان اختلاف نسبت استگرچه آن هم در حقیقت الفت است
چون کنی بر وحدت از کثرت رجوعاختلافی می نبینی در وقوع
اختلاف آن است نیک ار بنگریآنکه شیئی را ز حد بیرون بری
چون تو باشی در حد خود بی خلافنیست اندر اصل و فرعت اختلاف
آن شقاوت هم سخن نشنیدن استوز حد خود روی برتابیدن است