بخش ۴۰ - عرض حال نمودن ملائکه با آن جناب و تمنای یاری نمودن و جواب آن برگزیدة حضرت رب الارباب
پس ملایک محو و بی خویش آمدندبهر عرض حال خود پیش آمدند
کای وجودت، موجد امکان مادرگه عونت پناه جان ما
گرچه از عشق تو ما بی بهره ایملیک در مهرت به عالم شهره ایم
گرچه ما را قوة آن نقل نیستحد ما عقل است و عشق از عقل نیست
لیک عشقت جان ما را داد، بودزآنکه عقل از عشق آید در وجود
جبرئیل آن پیشوای قدسیانوحی حق را بر پیمبر ترجمان
بد هنوز افتاده اندر بحر نیلگر نبودش مرتضی(ع) پیر و دلیل
از حق آداب عبودیت نیافتگر به جانش نور مهرت می نتافت
چون به ذات بیمثالت شد دخیلگشت سرخیل ملایک جبرئیل
همچنین هر یک از این روحانیانداغ مِهرت هست ایشان را به جان
جملگی در عهد و پیمان توایمغرقه در دریای احسان توایم
ما نکردیم از پی یاری نزولکاین نباشد حد ما مُشت فضول
بلکه تا تجدید پیمانت کنیمعقل را خاشاک میدانت کنیم
گرچه عقل ماست عاشق را صداعلیک ما را نیست غیر از این متاع
گرچه در مهرت بسی محکم پی ایملیک دانیم اینکه ما یارت نِه ایم
عقل آری گرچه ز املاک است و بسپیش راه عاشقان خار است و خس
شاه سر برداشت کای افلاکیانوی مجرد از مزاج خاکیان
بندگی های شما در خدمتمثابت است و هم قبول حضرتم
هرکه را حق داده نوعی زندگیکرده تکلیفش در آن بر بندگی
چون شما از نور عقلی زنده ایددر مقام عقل ما را بنده اید
نیست از بهر شما تکلیف عشققامت ما را سزد تشریف عشق
عاشقان را نیست بر سر عقل و هوشبهر فرمانند یکجا چشم و گوش