گنج

بخش ۳۹ - در بیان آنکه‌ عجز و انکسار و لابه‌ و گریه‌ سالک‌ را شرط سلوک است‌ و از لوازم محبت‌ و به‌ نور گریه‌ پرده های ظلمانی‌ انانیتش‌ رقیق‌ گردد

۶۴ بیت
آری از این‌ گریه‌ دل روشن‌ شودروشنی‌ چشم‌ هم‌ از دل بود
روشنی‌ دل ز اشک‌ دیده است‌کی‌ کسی‌ بی‌ گریه‌ نوری دیده است‌
خاصه‌ آن گریه‌ که‌ بر شاه دل است‌کار سالک‌ بی‌بکاء بس‌ مشکل‌ است‌
تا نشد گریان به‌ دل فتحی‌ نیافت‌دیدة گریان حجابش‌ را شکافت‌
تا نیاید حالت‌ عجزی به‌ پیش‌شاهد دل کی‌ نماید روی خویش‌
چونکه‌ عشق‌ اعلاء مقام بندگی‌ است‌بندگی‌ خاص حق‌ جز عشق‌ نیست‌
عجز شمس‌ بندگی‌ را شد ضیاءعجز آرد بنده را اندر بکاء
چونکه‌ سالک‌ عجز را نیّت‌ کندوز ترفق‌ ترک انیّت‌ کند
خویش‌ را بیند ذلیل‌ شاه عشق‌پس‌ شود مفتوح بر وی راه عشق‌
گفت‌ زآن رو شاه عشق‌ ذوالکرمکای محبّان، من‌ قتیل‌ گریه‌ام
شاه خوبان کشته‌ عشق‌ است‌ و بس‌گریه‌ موجِ بحر عشق‌ اوست‌ پس‌
مرحبا ای چشم‌ گریان صفی‌کز تو شد کشف‌ آنچه‌ بر من‌ بُد خفی‌
از تو دارم شکرها ای چشم‌ِ ترکز تو دیدم بس‌ به‌ تنهایی‌ اثر
باد، ای سرچشمه ‌خشکی‌ از تو دورکه‌ دل و جان صفی‌ دید از تو نور
حاصل‌ ما را نمی‌دادی گر آب‌سبز کی‌ می‌شد در ایام شباب‌
سالکان را گر بود در چشمه‌ آب‌چشم‌ گریان بهتر است‌ از فتح‌ باب‌
دیده ام من‌ بس‌ ز چشم‌ِ تر اثرگر اثر خواهی‌ طلب‌ کن‌ چشم‌ِ تر
گریه‌ آثار ز خود بی‌ خویشی‌ است‌چشم‌ِ تر مستلزم درویشی‌ است‌
گریه‌ عاشق‌ را بود درمان دلبهترین‌ گریه‌ است‌ بر سلطان دل
ای خنک‌ آن گریه‌ اهل‌ طلب‌وآن نیاز و آه و سوز نیمه‌ شب‌
گریه‌ بر یعقوب‌ِ دشت‌ کربلاشد تأسی‌ بهر ارباب‌ صفا
گر نبود آن گریه‌ های با نیازدیدة یعقوب‌ کی‌ می‌گشت‌ باز
چون فتاد از جور اخوان عنودیوسف‌ اندر چاه، ای سلطان جود
نام پاکت‌ مر ورا آمد به‌ یادپس‌ توسّل‌ جُست‌ و اندر چه‌ فتاد
زآن توسّل‌ آب‌ او آمد به‌ رویافت‌ از حق‌ صد هزاران آبرو
زآن توسّل‌ حق‌ به‌ وی کرد التفات‌دادش از زندان و از شهوت‌ نجات‌
ورنه‌ کی‌ می‌شد به‌ حسن‌ بی‌ بدلدر میان انبیاء ضرب‌ المثل‌
شد ز عشقت‌ جان داودی چو گرمآهنش‌ در دست‌ قدرت‌ گشت‌ نرم
چونکه‌ گوشش‌ نغمه‌ عشقت‌ شنیدهر که‌ بشنید آن نغم‌ هوشش‌ پرید
چون سلیمان پیش‌ عشقت‌ بنده شدملک‌ و شاهی‌ بهر او پاینده شد
موسی‌ از وقت‌ جنینی‌ در رحم‌شد چو از جان بر ولایت‌ ملتزم
صد هزاران طفل‌ را فرعون کُشت‌وآن قوی می‌ کرد بر عون تو پشت‌
تا نبی‌ گردید بر فرعون دونبا عصا و معجزاتی‌ بس‌ فزون
کرد او را غرقِ دریای خطرساخت‌ ملکش‌ را همه‌ زیر و زبر
از ولایت‌ گشت‌ جان او غیورزآن تکلم‌ کرد پس‌ با حق‌ به‌ طور
خواست‌ چون جرجیس‌ از عشقت‌ امانهفت‌ نوبت‌ کشته‌ گشت‌ و یافت‌ جان
چونکه‌ یونس‌ یافت‌ جا در بطن‌ حوت‌گشت‌ وردش نام حی‌ لایموت
‌روز و شب‌ نام حسین‌(ع) ا ز لب‌ نهشت‌بطن‌ ماهی‌ تا بر او شد چون بهشت‌
با غم‌ عشق‌ تو بودش گفتگونعرة انّا ظلمنا می‌زد او
تا به‌ سر آمد ز عشقش‌ موج قرب‌بطن‌ ماهی‌ شد ورا معراج قرب‌
اندر آن ظلمت‌ به‌ نورت‌ راه یافت‌آن نجات‌ از یمن‌ نام شاه یافت‌
چونکه‌ عشقت‌ بر شعیب‌ آورد زورآنقدر بگریست‌ تا گردید کور
خضر چون جام غمت‌ را نوش کردسر به‌ صحرا هِشت‌ و ترک هوش کرد
در بیابان غمت‌ بی‌ برگ رفت‌یافت‌ عمر جاودان و مرگ رفت‌
چونکه‌ عیسی‌ زادة عشق‌ تو بودبی‌پدر آمد در این‌ دار شهود
زآن ولا در بطن‌ حوا مادرمروز و شب‌ می‌گفت‌ من‌ پیغمبرم
نردبانی‌ آخر از عشق‌ تو ساخت‌بر فلک‌ زآن نردبان دو اسبه‌ تاخت‌
عشق‌ آری نردبان عاشق‌ است‌بر فلک‌ زآن تاخت‌ هر کو صادق است‌
مصطفی‌(ص) را عشق‌ شد معراج و رفت‌از لعمرک یافت‌ بر سر تاج و رفت‌
چونکه‌ عشقش‌ بود بیش‌ از سایرین‌ذوالجلالش‌ خواند ختم‌ المرسلین‌
همچنین‌ این‌ جمله‌ پیغمبراناز غمت‌ گشتند شاه و سروران
حالیا آن عشق‌، دامنگیر ماست‌ما چو شیرانیم‌ و آن زنجیر ماست‌
از تو می‌خواهیم‌ جانی‌، تا کنیم‌مر تو را قربان و بر عشقت‌ زنیم‌
ما نه‌ از بهر اعانت‌ آمدیم‌بلکه‌ بر تجدید بیعت‌ آمدیم‌
ما که‌ باشیم‌ ای معین‌ کاینات‌کآید از ما یاری سلطان ذات‌
جمله‌ درویشیم‌ و محتاج و فقیرمستحق‌ التفات‌ و عون پیر
لیک‌ جان خواهیم‌ تا قربان کنیم‌تازه بر عشق‌ تو آن پیمان کنیم‌
جمله‌ از جان بندة فرمان بریم‌هرچه‌ فرمایی‌ به‌ جان و دل خریم‌
کرد سر بالا شهنشه‌ کای گروهصاحبان قدرت‌ و قدر و شکوه
هر یکی‌ نسبت‌ به‌ شخص‌ من‌ پدروین‌ ثمر را جانتان نعم‌ الشجر
جانفشانی‌ شما در راه عشق‌آن نبوّت‌ بود بهر شاه عشق‌
جانفشانی‌ها ز آدم تا رسولهر یکی‌ گردید و من‌ دارم قبول
از امم‌ نسبت‌ به‌ جان هر یکی‌صدمه ‌ها آمد فراوان بی‌شکی‌
از شما بگذشت‌ و نک‌ هنگام ماست‌سکه‌ محنت‌ کنون بر نام ماست‌