بخش ۲۷ - در بیان حالت جذب و شور عاشق سالک
مرحبا پروانگان جمع حقداده جان در کربلا بر شمع حق
جملگی بر دور شمع کبریاجمع و جانشان غرق جمع کبریا
پیش شمع حق همه پر سوختهسوختن را هم ز شمع آموخته
آتشی بر جان ز شمع انگیختهسوخته در شمع و پیشش ریخته
گشته زآن پروانههای خسته جاندامن شمع خدا پروانه دان
در وجودش شمع حق مبهوت و ماتنی ز موت خویش آگه، نی حیات
لال و خاموش از صدا و دمدمهبی صدا در شمع حق فانی همه
بهرجانبازی به دور شمع جمعبیخیال از مزد جانبازی ز شمع
هیچ کس را نی خیالی در نظرجز خیال آنکه خود را زودتر
ناگهان بر شعله شمعش زندجان خود را پیشتر قربان کند
جان هر یک فارغ از اندوه و غمجز غم اینکه یک است این جان و کم
جان هفتاد و دو پروانه به نامپر زنان بر دور شمع حق تمام
نی خبر از جمع و نی از فرقشانغرقه عشق از قدم تا فرقشان
رفته بر باد محبت جانشانتیغ و زوبین نرگس و ریحانشان
آن یکی سرمست و آن دیوانهایآشنا با حق ز خود بیگانهای
نه در آنکه عاقل و دیوانه کیستآشنا باحق که و بیگانه کیست
کرده شیدا عاقل و دیوانه راهِشته از کف گنج و هم ویرانه را
غافل از آن کاین خود آب این آتش استیا که آب آرام و آتش سرکش است
بود قحط آب اگر از بهرشانکنده بُد سیلابِ مستی شهرشان
نزد آتشخواره کآتش کش بودگو نباشد آب چون آتش بود
نیست آتش خواره را حاجت به آبآبِ عالم گو شود خشک و سراب
خود چه حاجت آب، آتش خواره رابلکه ضد است آب، آتش پاره را
نار عشق آن را که در خود پرورددر دل عاشق مدام آتش خورد
عاشق بی خود بود آتش مزاجبر سر از آتش نهد همواره تاج
عاشق آتش جگر شطّاری استکار او همواره آتش خواری است
مرحبا شطّاریان کربلاغرق آتش غافل از آب و هوا
یافته مردان آتش خوی عشقتربیت ز آب و هوای کوی عشق
باز بوی عشقم آمد بر مشامشد زبانم آتشین اندر کلام
کرد مغزم را پریشان بوی عشقنطق جانم شد پریشان گویِ عشق
نک پریشان است حرفم ای خلیلدر بیان اینک مخواه از من دلیل
تا من آیم از جنون خود به عقلگویم از عقل و حکم چندی به نقل
صحبت از دیوانگان آید به پیشحرفشان سازد مرا دیوانه کیش
چو حکیم آری دلیل دیگرمرو کنون تا عقلی آید بر سرم
گرچه نزد آنکه آن دیوانه خوستعقل و حکمت صحبت سنگ و سبوست
آنکه اندر عشق افسانه بودهر دمی صد بار دیوانه بود
اشتر جانم دگر دیوانه شدجانب صحرا دوان از خانه شد
از دها ن آورد بیرون شقشقهکرد عقلم را ز بَل بَل تفرقه
باز شیر جذبهام زنجیر کَندکی شود این شیر در زنجیر بند
بستن شیر است اگر اندیشهاتباید از زنجیر سازی پیشهات
آنکه بُد زنجیر ساز ما کجاستکو مسلسل گفت راز ما کجاست
گوید از زنجیرِ زلف آن نگارنکتهها تا شیر جان گیرد قرار
حرفم از زنجیر سازی بازی استکار مجنون سلسله پردازی است
حرف زنجیرم پی تدبیر بودبند عاشق، ورنه کی زنجیر بود
جذبه مجنون نوازش شیر ماستمو به موی زلف او زنجیر ماست
شیرِ مستی را که عشقی بر سر استهرچه زنجیرش کنی مجنون تر است
چونکه دیوانه است حالی شیر مازلف او هِل تا دهد زنجیر ما
دلبرا زنجیر ما گیسوی توستجان ما آشفته اندر موی توست
زیر زنجیرت چو عمری خفته ایمهین بده زنجیر تا آشفتهایم
من ز زنجیر تو چون دیوانهامدر جهان اندر جنون افسانهام
من نخواهم غیر از این دیوانگیدارم از عقل و خرد بیگانگی
ای حکیم عشق از ما راز گووز جنون ما حدیثی باز گو
یامجیرَالعقل فتّان الحِجیما سِواک لِلْعقُولِ مرْتَجی
ما اشْتَهیت العقلَ مُذْجننْتَنیما حسدتُ الحسنَ مُذْ زینْتَنی
هل جنُونی فی هواک مستَطاب؟قُل بلی وﷲُ یجزیک الثواب
پارسی نطقیم ما تازی مگوحرف جز زآن ترک شیرازی مگو
گرچه نه شیرازی و نه تازی استجا به شیرازش پی دمسازی است
حد و جا از بهر عقلِ فارق استعاشق اندر جمع حق مستغرق است
آنکه جانش غرق بحر کبریاستکی مقید بر مکان و حد و جاست
من که اینک بیخود و مستانهامبرکند گو سیل، شهر و خانهام
تشنهای کش جان بود در التهابمی شتابد هر طرف از بهر آب
در بیابان گر بر او سیلی زندکی تواند دل ز وصلش برکند
خاصه مستسقی و عطشانی چو منکآیدم سیلاب جذب ذوالمنن
چیست جذب حق، عنایت بنده راجان فدا این جذبه پاینده را
عون حق گر شامل انسان نبودکی خود او حمل امانت مینمود
از امانت درمیان آمد حدیثبهر حملش ای غیاث المستغیث
قلب ما را از عنایت کن قویهم بده توفیقمان در رهروی
این امانت بس شدم سنگین به دوشآمدم از عالم مستی به هوش
حمل این بار آدم نازک عیارچون کند، جبر است این یا اختیار
نکته تفویض و جبر آمد به پیشای حکیم اینک فراده گوش خویش
خویشتن را پای تا سر هوش کنجام تحقیقی از این خُم نوش کن
حلّ این اسرار کار عارف استکی کلامی زین معانی واقف است