و بیان آنکه چون طالب سالک در تمکین شیخ کامل آمد باید در تحت ارادة او آید و اختیار و اراده و دانش خود را مضمحل نماید چنانکه میت در تحت تصرّف غسال و معنی موت ارادی این است و آنچه در مقام تکمیل از آن شیخ ربانی به ظهور رسد باید سالک به قوة ارادت و سلوک متحمل شود تا به مقام فنای فی الشیخ فایض گردد بعون ﷲ تعالی این لطیفه را دریاب که چون خضر علیه السلام کشتی را سوراخ کرد نسبت اراده را به خویش داد و فرمود: فاردت ان اعیبها و در قتل غلام فرمود فاردنا یعنی به ارادة خود و حضرت علام الغیوب او را یقتل رسانیدم و سرّ اشتراک اراده و چون تعمیرِآن دیوارِ شکسته نمود فاردا ربّک گفت و نسبت اراده را بدون شرکت به حضرت واجب الوجود داد تحقیق مراتب مذکوره را مستمع و آماده باش؛ فافهم
جستجو کردن موسی(ع) حضرت خضر(ع) را
شد چو موسی ز امر حق شیدای خضردر بیابان طلب جویای خضر
روز و شب اندر سراغ او شتافتتا ورا در مجمع البحرین یافت
مجمع البحرین اگر دانی دل استواندر آن سکنای پیر کامل است
گر تویی جویای آن پیر مُدلرو به سوی مجمع البحرین دل
کن به آن شاه از زبان دل سلاماین سلام خاصگان باشد نه عام
داد بعد از این سلام و این خطابخضر راه عشق، موسی را جواب
کای پیمبر حکم یزدان را به خلقچیست کارت با فقیر ای پاک دلق
گفت مأمورم ز خلاّق جهانخدمتت را بهر اسرار نهان
گفت ، عقل از این معانی قاصر استتو نبیّای، حکم تو بر ظاهر است
جز که گردی چون به صحبت یار منبس نمایی صبر اندر کار من
گفت تا من خدمتت را حاضرمدر فعال خویش بینی صابرم
پس روان گشتند زآنجا مستقیمتا کنار ساحل بحری عظیم
هر سه پس رفتند در کشتی درونیوشع و موسی و خضر ذوفنون
شد چو کشتی سوی دریا ره سپرخضر پنهان ز اهل کشتی با تبر
کشتی نوساز را سوراخ کردجان موسی را به خود گستاخ کرد
گفت آوردی به دل امری شنیعگفت با من گفتمت لن تستطیع
گفت ز اول جرم حق آسان گذشتجرم اول بود و شاید زآن گذشت
پس چو از کشتی به ساحل آمدندبا غلامی در مقابل آمدند
خضر خواند او را ز یاران تفاقدر کنار و کُشتش از تیغ حناق
باز شد آشفته موسی کی پناهاز چه کُشتی بنده ای را بیگناه
گفت، گفتم صبر کن در کار منچونکه واقف نیستی ز اسرار من
گفت غافل بودم این بر من مگیرعذرم ار عهدی شکستم در پذیر
پس روان گشتند زآنجا هر سه یارتا به سوی قریه ای شان شد گذار
اهل آن قریه بر ایشان وقت شامنه کسی ره داد نه نان و طعام
بود دیواری قریب قریه کآنبر فتادن بود مشرف در زمان
خضر ویران کرد هم اندر دمشساخت باز از سنگ وگِل مستحکمش
گفت موسی، ساختی با محنتیاین جدار کهنه را بیاجرتی
اهل این قریه ندادند آب و نانچون به ما بس زین عمل بینم زیان
خضر گفتا تنگ شد جای تفاقدر میان ما و تو هذا فراق