بخش ۱۵ - خطاب به نفس ناطقه و بیان جذبه عارف
ای صفی شد رَخش نظمت تیز رومر رها گردیده از دستت جلو
کش عنان را باز و بنگر سوی پسهمرهانت اوفتادند از نفس
بس کشیدی رخش معنی را رکابشد زمین گرد هوا، تا کی شتاب؟
بس دوید اندر قفایت بیدرنگخنگ عقل سامعان گردیده لنگ
گفت آن شاهی که بر ما بُد شفیقالرفیق ای راه جو ثم الطریق
هین چه گویی ای فقیر ره پناهتازه گردیده است رَخشم گرم راه
نه از جلو آگاه هستیم نه از قفاگر سر همراهیام داری بیا
گرچه رخشم دل به رفتن بسته استلیک در رفتن هنوز آهسته است
تا کنون اندر زمین ره میبریدزین سپس اندر هوا خواهد پرید
آنکه فرمود الرفیق اندر طریقبهر عاقل گفت نی بهر عشیق
تا مرا عقل و شعوری بُد به سربا رفیقان بود جانم ره سپر
نک به صحرای جنون آواره امبالش نرم است سنگ خاره ام
می ندانم ز آشنا بیگانه رامی زنی تا کی صدا دیوانه را
خود چه غم دیوانه را گر خوانده ایکه تو در ره خسته و وامانده ای
هین برو ای عقل،زین پس در طریقبا تو دیگر نی رفیقم، نی شفیق
زآنکه تو بر دجله جویای پلینِی سواری، نی سوار دُلدُلی
همچو طفلان برنشسته بر نی ایدر خیالت فارِس دُلدُل پی ای
عاشق دیوانه بحرش بی پل استاسب چوبین زیر پایش دُلدُل است
نی خبر از دجله دارد نی ز پلهست یکسان پیش پایش خار و گل
هین برو ای عقل ترک من بگووز من دیوانه همراهی مجو
من چه غم دارم که شد پای تو لنگگو به جای خود بمان و باش سنگ
ای که درس عاشقی ناخوانده ایتو به ره سنگی و برجا مانده ای
ذوق عشقت گر جوی در جان بُدیکوه و صحرا در رهت یکسان بُدی
یا صفی تا چند این طاق و طرمهر چه خواهی گوی و کم کن اُشتلم
لحظهای بر جای خود ساکن مباشگفتمت سیلاب خانه کن مباش
بند کن چون سیل، سیلانی کندورنه رسوایی و ویرانی کند
هین ز رسوایی چه غم دیوانه راگو فرو کَن سیل،شهر و خانه را
من چه غم دارم که ویرانی بودزیر ویران گنج سلطانی بود
هین مپوش ای خضر و کم کن رنج رازیر دیوار شریعت گنج را
زین سپس دیوار را من برکنمگنج را از زیر او پیدا کنم
من خود آن گنجم کنون پیدا شومگو میان انجمن رسوا شوم
هین بگو خضرا که اسرارت چه بودبهر موسی سرّ اطوارت چه بود
هین چه پرسی حال ما را هرچه هستکاین زمانی بیخود و مجنون و مست
نزد آن کو بیخود و مستانه استحالت موسی و خضر افسانه است
نی بگو ای خضر با من حال و رازکآمدم اینک به حال خویش باز