گنج

بخش ۱۳ - در بیان معرفت‌ وجود و شرح آنکه‌ عارف‌ کامل‌ چون از تعینات‌ آثاری رسته‌ است‌ لهذا آثار را عوارض بیند و مؤثر را در آثار نگرد و بلکه‌ بجز مؤثر هیچ‌ نبیند و این‌ کمال معرفت‌ اوست‌ و بیان وحدت‌ وجود و سیر سالک‌ الی‌ ﷲ و اتصال او در قوس صعود به‌ حقیقت‌ وجود در ضمن‌ شهادت‌ جناب‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ علیه‌ السلام فرماید

۱۵۳ بیت
دیدة حق‌ بین‌ ز حق‌ جو ای پسرپس‌ مؤثر را عیان بین‌ در اثر
تا بری پی‌ بر مؤثر از اثرمعرفت‌ را نیستی‌ کامل‌ نظر
عارفان که‌ دُرّ معنی‌ سُفته‌انداین‌ اثرها را عوارض گفته‌اند
معرفت‌ مر ذات‌ باقی‌ را سزاست‌عارضی‌ را نی‌ که‌ دیگر دم فناست‌
زآن سبب‌ گفتند ارباب‌ شهوداصل‌ نبود نزد عارف‌ جز وجود
وآنکه‌ باشد اصل‌ نبود جز یکی‌کثرت‌ از ماهیت‌ آمد بی‌شکی‌
زآنکه‌ واحد صادر از واحد بودهرکه‌ داند غیر از این‌ ملحد بود
چونکه‌ مشرق گشت‌ خورشید وجودذره ها را داد، بودِ او نمود
ذره را در هستی‌ استقلال نیست‌فعل‌ شمس‌ است‌ و خود او فعال نیست‌
نسبت‌ ذرات‌ بر ماهیت‌ است‌خود عدم را با مهیّت‌ نسبت‌ است‌
شمس‌ را سایه‌ نباشد ای پسرسایه‌ ها ز آثار دیوار است‌ و در
سایه‌ خورشید غیر از نور نیست‌بر تو محسوس است‌ این‌ مستور نیست‌
لاجرم فرمود پیر معنویبهر ما این‌ راز را در مثنوی
منبسط‌ بودیم‌ و یک‌ جوهر همه‌بی‌سر و بی‌ پا بدیم‌ آن سر همه‌
چونکه‌ ظاهر گشت‌ نور آن سرهشد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق‌تا رود فرق از میان این‌ فریق‌
گوشِ هُش‌ را دار حاضر کج‌ مروز استماع این‌ سخن‌ جبری مشو
تا نپنداری که‌ گویند اهل‌ سِیرخلق‌ مجبورند اندر شرّ و خیر
ایستادی چون تو پیش‌ آفتاب‌بر زمین‌ عکسی‌ فتاد ای ذو لباب‌
از تو است‌ آن سایه‌ نه‌ از شمس‌ ای عموزآنکه‌ شد بند سکون و فعل‌ تو
یا چو در آیینه‌ بینی‌ روی خویش‌خوی خود را ساز راجع‌ سوی خویش‌
زآنکه‌ در آیینه‌ نبود خوب‌ و بدخوب‌ و بد ز آیینه‌ گردد بر تو رد
حسن‌ و قبح‌ ما چه‌ گویی‌ کز کجاست‌حسن‌ و قبح‌ سایه‌ از خور یا ز ماست‌
ذات‌ حق‌ را چون به‌ وحدت‌ قائلیم‌فعل‌ واحد را ز واحد قابلیم‌
این‌ همه‌ گفتیم‌ لیکن‌ سر مپیچ‌زینکه‌ جز حق‌ هر چه‌ اعراض است‌ و هیچ‌
این‌ من‌ و ماها حجاب‌ حُسن‌ اوست‌پرده را بردر عیان بین‌ روی دوست‌
تا تو اندر پردة هستی‌ دریکی‌ برون بینی‌ از آن روزن سری
زین‌ تعیّن‌ ها بپوشان چشم‌ دلخویش‌ را با دوست‌ پس‌ بین‌ متّصل‌
در جهاد نفس‌ِ کافر نِه‌ قدمتا شود مکشوفت‌ اسرار قدم
چون تعیّن‌ رفع‌ گردد از میانجز وجود حق‌ نبینی‌ در عیان
چون تویی‌ رفت‌ از تو، عین‌ او تویی‌بی‌تغیّر بحر و شط‌ و جو تویی‌
در میانه‌ چون نه‌ ما ماند و نه‌ من‌زین‌ فنا یابی‌ بقای ذوالمنن‌
خواهی‌ ار تفصیل‌ این‌ شرح نکوباش حاضر تا بیابی‌ مو به‌ مو
چون علی‌ اکبر شهید کربلانور چشم‌ انبیاء و اولیا
دید کآن سلطان اقلیم‌ وجودخالق‌ جان مالک‌ غیب‌ و شهود
مانده همچون ذات‌ خود فرد و وحیدجمله‌ اصحابش‌ ز تیغ‌ کین‌ شهید
ای پسر یک‌ قید تو اصحاب‌ توست‌بگذر از اصحاب‌ و یاران در نخست‌
رونق‌ بازار عشق‌ این‌ مفلسی‌ است‌آخر کار فقیری بی‌کسی‌ است‌
تا تو را دل بند اصحاب‌ است‌ و یارچُست‌ نبوی در طریقت‌ ره سپار
هرچه‌ داری کن‌ دمی‌ قربان عشق‌نه‌ قدم مردانه‌ در میدان عشق‌
یک‌ تعیّن‌ خویش‌ و پیوند تو است‌این‌ تعیّن‌ تا تویی‌ بند تو است‌
زین‌ سخن‌ بگذر شود تا خامه‌ گرمگو علی‌ اکبر کند هنگامه‌ گرم
شاه را چون دید تنها آن جناب‌ترک هستی‌ کرد و آمد نزد باب‌
گفت‌ کای سلطان ملک‌ جان و دین‌واصلان را منزل حق‌ الیقین‌
برق عشقت‌ سوخت‌ یکجا خرمنم‌سالک‌ راه فنایت‌ نک‌ منم‌
هر که‌ در راه تو سر داد آن ولی‌ است‌ترک سر کردن کنون کار علی‌ است‌
من‌ علیم‌ در تو لیکن‌ دانی ‌امفانیم‌ گر لایق‌ آن دانیم‌
باز هِشتم‌ بر تو کار خویش‌ راکار با مولا بود درویش‌ را
ره رو اینک‌ جان من‌ در راه توست‌واقف‌ از حالم‌ دل آگاه توست‌
آمدم تا از تو گیرم رخصتی‌خضر راه عشق‌ اینک‌ همّتی‌
سر چو بالا کرد آن رب‌ غفورسالکی‌ را دید غرق بحر شور
از دو عالم‌ دست‌ و دل برداشته‌هر چه‌ را جز حق‌ عدم انگاشته‌
آتشی‌ در دل ز عشق‌ افروخته‌ماسوا را جمله‌ در وی سوخته‌
گفت‌ شاهش‌ کای درِ دریای عشق‌مظهر حُسن‌، آیت‌ کبرای عشق‌
رو که‌ هستم‌ من‌ به‌ دل دمساز توتا به‌ منزل، همدم و همراز تو
چون شوی در منزل اسماء مکین‌کآخرین‌ منزل بود آن ای امین‌
در سراپرده ز میدان بازگردباز از انجام بر آغاز گرد
کاندر آن منزل به‌ تأیید صمدتو فناء فی‌ الشیخ‌ گردی ای ولد
بس‌ عجایب‌ بینی‌ آنجا ای علی‌دار مخفی‌ هرچه‌ را بینی‌ جلی‌
سالکان راه حق‌ را ای پسرهست‌ افزون اندر این‌ منزل خطر
باید آنجا باز شیخ‌ آگهت‌بگذراند از خطرهای رهت‌
گرچه آنجا نیست‌ جسم‌ و جان دخیل‌لیک‌ باید شیخ‌ جسمانی‌ دلیل‌
بی‌ چنین‌ شیخی‌ که‌ سلطان دل است‌خود ازین‌ منزل گذشتن‌ مشکل‌ است‌
چون علی‌ اکبر به‌ تأیید پدرسوی میدان فنا شد ره سپر
گرچه‌ خود اندر طریقت‌ شاه بودعارفان را رهبر و همراه بود
لیک‌ تا دانی‌ تو ای فرخنده پی‌کاینچنین‌ باید نمودن راه طی‌
از پی‌ ارشاد و تکمیل‌ ای شگفت‌راه افزون رفته‌ را از سر گرفت‌
چون سراج معرفت‌ وهّاج شدمصطفایی‌ جانب‌ معراج شد
جبرئیل‌ عقل‌ تا میدان عشق‌در رکاب‌ آن مه‌ کنعان عشق‌
چون به‌ میدان دست‌ بر شمشیر زدتیغ‌ لا بر فرق غیر پیر زد
ذات‌ باقی‌ نیست‌ یعنی‌ جز حسین‌(ع)عین‌ نفی‌ اند این‌ تمام و نفی‌ عین‌
جبرئیل‌ عقل‌ از رفتار ماندخانه‌ خالی‌، غیر رفت‌ و یار ماند
آری آری عقل‌ اینجا فانی‌ است‌ذات‌ باقی‌ عاشق‌ میدانی‌ است‌
شمس‌ میدان تاب وحدت‌ برفروخت‌پرده های عقل‌ و کثرت‌ را بسوخت‌
هستی‌ وهمی‌ سحاب‌ کثرت‌ است‌در پس‌ آن آفتاب‌ وحدت‌ است‌
هستی‌ شهزاده چون شد برکنارابر وا شد،شمس‌ حق‌ شد آشکار
شمس‌ حق‌ را نور او ستّار اوست‌چیست‌ سبحات‌ جلال انوار اوست‌
مرتضی‌(ع) آن پادشاه پاک ذیل‌گفت‌ چون سرّ حقیقت‌ با کمیل‌
بهر او انوار را اندر مقالکرد تعبیری به‌ سبحات‌ الجلال
لاجرم شهزادة کامل‌ نصاب‌شمس‌ حق‌ را جلوه گردید از سحاب‌
از سحاب‌، نور شمس‌ وجه‌ پیرجلوه گر شد بی‌اشارات‌ مشیر
نیست‌ اینجا مر اشارت‌ را زباننی‌ اشارت‌ می‌پذیرد، نی‌ بیان
گرم شد زآن جلوه جان آن جناب‌در قتال خصم‌ هی‌ زد بر عِقاب‌
بر زبانِ تیغ‌ او لای دگرگشت‌ جاری بهر الاّی دگر
چونکه‌ الاّ جلوه گر شد لا کجاست‌در مقام عشق‌، او و ما کجاست‌
حرص او چون دید معشوق وجودبی‌ تأمل‌ جلوه ای دیگر نمود
بیشتر شد وجد و ذوق باده خورکرد ساقی‌ باده را پالوده تر
بعد هتک‌ سرّ او جانان اوکرد غالب‌ سرّ خود بر جان او
گشت‌ غالب‌ بر دلش‌ جذب‌ الاحدشد دلش‌ مغلوب‌ سرّ لا تعد
گشت‌ شارق نور صبح‌ معتدلشد در او ظلمات‌ کثرت‌ مضمحل‌
وصف‌ توحیدش چو در دل رخ نمودهیکلی‌ را دید کافزون دیده بود
سرّ لو کشف‌ الغطا شد منجلیدید راز آن علی‌ را این‌ علی‌
چیست‌ لو کشف‌ الغطا توحید عین‌هیکل‌ توحید نبود جز حسین‌(ع)
شد چو بر وی کشف‌ اسرار وجوددید در دار وجود اندر شهود
جز حسین‌ بن‌ علی‌(ع) دیّار نیست‌اوست‌ فرد و هیچ‌ با او یار نیست‌
ذات‌ عالی‌ اوست‌ باقی‌ جمله‌ پست‌نیست‌ با او هیچ‌ و، او در جمله‌ هست‌
تا به‌ اسماء شد به‌ جانش‌ فتح‌ باب‌تا به‌ حق‌ زینجاست‌ باقی‌ یک‌ حجاب‌
تا فنا اینجا مقامی‌ بیش‌ نیست‌از من‌ و تو غیر نامی‌ بیش‌ نیست‌
عارفی‌ کو گوهر اسرار سُفت‌این‌ مقامت‌ را فناء فی‌ الشیخ‌ گفت
ذات‌ تو چون شد فنا در ذات‌ شیخ‌نفی‌ اوصاف‌ تو شد،اثبات‌ شیخ‌
شیخ‌ چون حق‌ را بود اوصاف‌ ذات‌تو شدی اینجا فنای فی‌ الصفات‌
سالک‌ اینجا گرچه‌ اوصافش‌ فناست‌لیک‌ آن عین‌ ثبوتیّش‌ بجاست‌
چونکه‌ از وی نفی‌ این‌ اثبات‌ شدعارفش‌ گوید فناء فی‌ الذات‌ شد
گرچه‌ شیخ‌ اوصاف‌ ذات‌ مطلق‌ است‌فانی‌ او هم‌ فنای فی‌ الحق‌ است‌
در فنای شیخ‌ لیکن‌ ای فریدجلوة شیخ‌ است‌ ظاهر بر مرید
چون فنای ذاتی‌ او را در رسیدذات‌ حق‌ را در وجود خویش‌ دید
نکته‌ باریک‌ است بگشا گوش جانتا نلغزد فهم‌ پستت‌ ای جوان
فهم‌ این‌ نی‌ کار عقل‌ دانی‌ است‌عقل‌ را بگذار کاین‌ وجدانی‌ است‌
گوش جان بگشا نگفتم‌ ای عنوددر تعیّن‌ مندرج باشد وجود
بل‌ تعیّن‌ در ظهورش هالک‌ است‌او چو خورشید و تعیّن‌ کرمک‌ است‌
در ظهور بحت‌ خورشید وجودکرمکان را کی‌ بود، بود و نمود
کرمک‌ ار بینی‌ تو و اینت‌ مشرب‌ است‌روز روشن‌ پیش‌ چشم‌ تو شب‌ است‌
ذات‌ از فرط ظهور ای پاک جَیب‌هست‌ در عین‌ بطون مستور و غیب‌
چون حجابات‌ تعیّن‌ جمله‌ سوخت‌نور خورشید حقیقت‌ برفروخت‌
هر تعیّن‌ در وجود حق‌ هباست‌تا نگویی‌ نشئه‌ مِی‌ در کجاست‌
نشئه‌ نی‌ در باده و خود باده است‌تا ننوشی‌ باده کی‌ گردی تو مست‌
نشئه‌ خود عین‌ می‌ است‌ و نی‌ می‌ است‌نشئه‌ مِی‌ هر که‌ نوشد در وی است‌
نشئه ‌ها اندر حواس مردم است‌نشئه‌ نی‌ در ساغر و نی‌ در خُم‌ است‌
ورنه‌ باید خُم‌ می‌ مستی‌ کندپس‌ عدم چون دعوی هستی‌ کند
زآنکه‌ از می‌ نشئه ‌ها مقصود ماست‌بر وجود نشئه‌ خُم‌ مِی‌ بپاست‌
نشئه‌ در مِی‌ کی‌ عیان بیند کسی‌مِی‌ چو نوشی‌ نشئه‌ ها بینی‌ بسی‌
معنی‌ مِی‌ نشئه‌ های وافرهصورت‌ او المجاز و قنطره
چون نشاط مِی‌، ز مِی‌ باشد غرضصورت‌ مِی‌ آن حقیقت‌ را عرَض
پس‌ مراد از هر عوارض علّت‌ است‌در وجود عارضی‌ هم‌ حکمت‌ است‌
علت‌ مِی‌ آن نشاط است‌ ای فتی‌لیک‌ بی‌ معلول نبود علّتی‌
عارف‌ آن باشد که‌ در معلول دیدعین‌ علّت‌ را و آن علّت‌ گزید
علّت‌ تنزیل‌ قرآن مجیدنیست‌ الاّ مصطفای(ص) پاک دید
صورت‌ تنزیل‌ قرآن، احمد است‌غایتش‌ فهم‌ رسول امجد است‌
غایت‌ شرع رسول ار مقبلی‌هیچ‌ نبود جز تولاّی علی‌
سرّ نظم‌ مثنوی مولوینیست‌ الاّ آن حسام معنوی
بحرالاسرار مظفّر ای جوادغایتش‌ نبود به‌ جز مشتاق راد
همچنین‌ رحمتعلی‌ هر درّ که‌ سُفت‌از زبان من‌ سخن‌هایی‌ که‌ گفت‌
غایتش‌ را کس‌ نداند جز صفی‌زآنکه‌ غایت‌ علّت‌ است‌ و مختفی‌
در فنای شیخ‌ گردی ای فقیربر وجود علّت‌ غایی‌ بصیر
این‌ سخن‌ را نیست‌ پایانی‌ پدیدشبه‌ احمد گو که‌ در میدان چه‌ دید
باز گو زآن یوسف‌ دشت‌ بلاحیدر ثانی‌ علی‌ با ولا
عالم‌ اسماء چو شد بر وی عیانماند باقی‌ یک‌ تعین‌ بس‌ گران
آن تعیّن‌ آخرین‌ منزل بودبس‌ گران در نزد اهل‌ دل بود
گفت‌ زین‌ رو زادة شاه شهیداین‌ تعیّن‌ را به‌ جان ثقل‌ الحدید
هرچه‌ نوشید از کف‌ ساقی‌ شراب‌تشنه ‌تر گردید و شد جویای آب‌
لاجرم مستسقی‌ جامی‌ ز شاهگشت‌ و از میدان شد اندر خیمه‌ گاه
کای پدر از تشنگی‌ جانم‌ گداخت‌بنده ای را شاید از جامی‌ نواخت‌؟
گرچه‌ ز اقسام تعیّن‌ رسته‌امکرده سنگینی‌ آهن‌ خسته‌ام
زین‌ تعیّن‌ ساز جانم‌ را خلاصتا شوم مطلق‌ ز قید عام و خاص
ثقل‌ آهن‌ عین‌ ذات‌ سالک‌ است‌کآن بجای و مابقی‌ مستهلک‌ است‌
لاجرم ز آیینه‌ او شاه جودزنگ‌ آن عین‌ ثبوتی‌ را زدود
چون علی‌ در ذات‌ عالی‌ شد فنازآن فنا شد مالک‌ ملک‌ بقاء
پس‌ دهانش‌ را به‌ خاتم‌ مُهر کردتا نگردد فاش راز اهل‌ درد
هر که‌ را اسرار حق‌ آموختندمهر کردند و دهانش‌ دوختند
تا تو در بند مجازی ای پسرزین‌ حقایق‌ نیست‌ جانت‌ را خبر
زین‌ مجازی نفس‌ دون تا نگذریکی‌ بر اسرار حقایق‌ پی‌ بری
کُندِ هستی‌ را دمی‌ از پا درآرپس‌ به‌ بستان معارف‌ کُن‌ گذار
تا بدانی‌ دُرّ معنی‌ را که‌ سُفت‌و ین‌ سخن‌ها از زبان من‌ که‌ گفت‌