بخش ۱۱ - در بیان آنکه تا سالک چشم از امید و آمال خویش نپوشد و در طاعت سلطان مملکت فقر به فنای خویش نکوشد به سرّ و ما التصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم نرسد و در ضمن بیان به تفصیل این معنی خواهد رسید در شرح احوال جناب قاسم بن الحسن و شهادت آن مولا زادة ممتحن نکته را دریاب
هر متاعی را دکّانی خود سزاستزبدة الاسرار دکّان فناست
گر تو را ذوقِ فنا در کار نیستحاجتت بر زبدة الاسرار نیست
خواهی ار اسرار ما را بنگریبایدت تحصیل ذوق دیگری
غیر آن ذوقی که در گاو و خر استآدمی را فهم و ذوق دیگر است
همچنین جز ذوق انسان ای ولدعارفان را فهم و ذوقی میبود
پیش ذوق عارفان اندر بسیجفهم و ذوق آدمی هیچ است هیچ
تا نیابد ذوق عرفان را دلتزبدة الاسرار ندهد حاصلت
هر کسی اندر جهان جستجوطالب هر چیز گردد ای عمو
باشد از وی حاصلی را ملتمسحاصل این مثنوی عشق است و بس
شور عشقی گر به سر داری بیابراه و رسم عاشقان را زین کتاب
زآنکه کار عشق فانی بودن استراه صحرای عدم پیمودن است
این فنایت بی بقایی کی بودهر فنایی را بقاء در پی بود
چون به شهر چین عشق آن پریرو کنی، بگذر ز ملک و سروری
پیش شاه چین ز هستی دم مزنورنه خو د را بی جهت برهم مزن
دعوی هستی بود خود بینیاتدر حضور پادشاه چینی ات
چون شدی در پیش شاه چین عدمهر چه خواهی بخشدت بی بیش و کم
چون نخواهی هیچ اندر راه عشقخواهش استت بندگی شاه عشق
محرمی اندر حریم حضرتشواگذارد بر تو مال و ملکتش
شاه چینی را گرت با او سری استدر حجاب قدس پنهان دختری است
هر که آمد آن صنم را خواستگارغیرت شه برکشد زودش به دار
کای دنی ناخورده می، مستی کنیدر حضورم دعوی هستی کنی
این حکایت را حکیم معنویشرح فرموده است اندر مثنوی
رو فرو خوان آن حکایت را تمامتا بیابی سرّ عشق لاکلام
اینچنین فرمود آن کامل فنوندر کتاب از بهر اصحاب جنون
جمله میگویند اندر چین به جدبهر شاه خویشتن که لم یلد
شاه ما خود هیچ فرزندی نزادبلکه سوی خویش زن را ره نداد
هرکه از شاهان بدین نوعش بگفتگردنش با تیغ بران گشت جفت
شاه گوید چونکه گفتی این مقالزود ثابت کن که دارم من عیال
مر مرا دختر اگر ثابت کنییافتی از تیغ تیزم ایمنی
ورنه بیشک من ببُرم حلق توبرکشم از صوفی جان دلق تو
بنگر ای از جهل گفته ناحقیپُر ز سرهای بریده خندقی
پیش شاه چین غرض شو محو و لالتا دهد آن دخترت با ملک و مال
طالب او چون شدی پیری گزینورنه خود رسوا مکن در شهر چین
چونکه بر دستور آن شیخ امینعرضه کردی خویش را بر شاه چین
عشق او جو ترک شهر و خانه کنپیش شمعش خویش را پروانه کن
آمد اینجا یادم ای نور دو عینقصه داماد شاه دین حسین
قاسم آن کو کرد جان کابین عشقزد قدم مردانه پس در چین عشق
آستین عشق را بالا شکستشیشه هستی به سنگ لا شکست
شد به نزد شاه چین مردانه وارکای شه بی مثل و بی انباز و یار
بر نثارت گر چه از خود مرده امچون نبودم هیچ، جان آورده ام
گر قبولت هست در کوی فناسازمت این جان مسکین را فدا
شاه فرمودش در این ره ناگزیربایدت دستوری از پیری کبیر
جو ز وی تأیید تا پیر رهتاز ره و مقصد نماید آگهت
در زمان شهزادة فرخنده کیششد مؤید از روان باب خویش
یادش آمد کز پی دفع مِحَنبسته تعویذی به بازویش حسن(ع)
چون گشود آن را شد از راز نهفتواقف و هم با مراد خویش جفت
شاه دین فرموده بودش کای حبیبچونکه عمّ خویش را بینی غریب
بیمرادی کن به راهش ترک سروز مراد و نامرادی در گذر
شو به چین عشق او بی پا و دستچون شدی اقلیم چین بهر تو است
زبدة الاسرار هم در شور عشقهست تعویذ تو بر دستور عشق
اندر این تعویذ پر معنی صفیکرده آگاهت ز اسرار خفی
خود تو این تعویذ بگشا و ببینتا شوی آگه ز راه و رسم چین
چین چه باشد عالم غیبالغیوبشاه چین سلطان غفار الذنوب
تا در این چینت هوایی بر سر استکی وصال ماه چینت در خور است
چون شدی در عشق فانی، شاه چینبر تو بخشد ملک چین و ماه چین
نزد آن سلطان قهار غیورکاهل هستی از حریمش مانده دور
تا تو را اظهار هستی زهره استجانت از الطاف او بیبهره است
سوز در نار جلالش جان خویشبگذر از آمال و از اعیان خویش
تا تو را چون بیند آن شاه وحیدفارغ از اندیشه بیم و امید
جز غم عشقش هوایی در تو نیستفانی اویی و مایی در تو نیست
نی طمع بر ملک و مالش بستهاینی دل و جان بر عیالش بستهای
ملک و دختر بر تو بیپروا دهدهر چه دارد مر تو را یک جا دهد
چون قدم در عشق شاه چین نهیبایدت تحصیل پیر آگهی
تا وی آموزد تو را رسم و سلوکتا چسان رفتار باید با ملوک
خاصه شاه چین که سلطان بقاستجان سلطانانِ جان پیشش فناست
مشکلی چون پیشت آید ای فقیرباز کن تعویذ و بین دستور پیر
قاسم از دستور آن شاه رئوفیافت چون از رسم و راه چین وقوف
برد آن تعویذ، مرد راه عشقپا و سر گم کرده نزد شاه عشق
این زمانش دید شاهی بینظیرسالکِ چین گشت با دستور پیر
آمده در خانه از ره، نی ز بامبا خبر از راه و رسم چین تمام
شاه فرمودش که پیر راه چینشیخ ربانی حسن(ع) سلطان دین
کرده در حقت سفارشها به منجمله را آرم بجا اندر زمن
هر چه در حقِّ تو فرمود آن کنممر تو را در شهر چین سلطان کنم
چون تو جان در راه ما کردی فدامحرمی اندر حریم راز ما
داد بر وی دختر معصوم خویشکرد با او رأفتی ز اندازه بیش
چون مؤید گشت از پیر خبیرشد به ملک صورت و معنی امیر
تا تودانی کز تو تا حق یک دم استوآن دم اندر پیر فرّخ مقدم است
بازبین کآن شیر مرد پاک دینچون قدم زد در ولای شاه چین
چون ز میدان شد بلند آواز کوسنی زخود ماندش خبر، نی از عروس
بانگ طبل آن پیک حق است ای کیاکه زند بر عاشقان حق صلا
بر صدای طبل اندر ماریهعاشقان دادند جانِ عاریه
زآن صدا سلاّک مستعجل شونددر مقام ترک جان یکدل شوند
آری آری کی کند صبر و شکیبعاشقی را که زند بانگش حبیب
حق ز بانگ طبل اندر کربلاعاشقان را سوی خود میزد صلا
این صدا بر جان طالب غالب استعاشق بیدست و پا را جاذب است
جان عاشق زین صدا جاجُم شودبهر رفتن دست و پایش گم شود
زین صدا عشاق بیافسر دوندسوی میدان فنا از سر دوند
این صدا از حق ندای ارجعی استزین صدا،کر گوش جان مدعی است
لاجرم قاسم ز بانگ طبل و کوسچشم را نادیده پوشید از عروس
گشت یکسان پیش او عیش و عزابر سر عیش و عزا زد پشت پا
پیک حق را گفت اینک حاضرمهر بلا کز حق رسد بر جان خَرَم
عاشق صادق ز غم آزاده باشامتحان حق رسید آماده باش
گفت چون ترسم که هست این طبل عیدگو دهل ترسد که زخم او را رسید
ای حریفان من از آنها نیستمکز خیالاتی در این ره بایستم
عاشقم من گشتهام قربان لاجان من نوبتگه طبل بلا
فارغم از طمطراق و از ریاءقل تعالوا گفت جانم را بیا
عیش و شادی نزد عاشق لعبت استمن نه طفلم نه بر آنم حاجت است
من به فرق عیش و شادی پا زدمعیش عاشق ترک جان است، آمدم
سوی میدان تاخت از بهر نبردشد کمیت همّتش میدان نورد
چون به میدان قاسم از خرگاه رفتاز قفای او دعای شاه رفت