گنج

بخش ۱۰ - در معنی‌ فنا

۵۱ بیت
گر فنا را بذل جان فهمیده ایصحبت‌ اهل‌ فنا نشنیده ای
ترک هستی‌ نِی‌ همین‌ جان دادن است‌بل‌ تعیّن‌های خود بِنهادن است‌
ای بسا کو ترک جان کرد و نَرَست‌نامد اسرار فنا او را به‌ دست‌
ترک جان هم‌ از شروط ره یک‌ است‌داند این‌ را هر که‌ در ره سالک‌ است‌
بس‌ تعیّن‌ هاست‌ بهرِ مرد راهجان بود زآنها یکی‌ بی‌اشتباه
سالک‌ افتاد آن تعیّن‌ها چو ز اوشد وجود منبسط‌ بی‌ گفتگو
حضرت‌ اسماء ز دریای وجوداولین‌ موج است ای صاحب‌ شهود
موج ها یعنی‌ وجود ممکنات‌موج این‌ بحر است هر یک‌ یا ثقات‌
در مراتب‌ موج بحر ای با شهودشد تعیّن‌ های سلطان وجود
ترک هستی‌ زین‌ تعیّن‌ رَستن‌ است‌بر وجود منبسط‌ پیوستن‌ است‌
بی‌ تعیّن‌ چون شدی تو فانی‌ایاز طبیعت‌ رَسته‌ای، ربّانی ای
اینچنین‌ عباس در میدان فقرترک هستی‌ کرد و شد سلطان فقر
نی‌ همین‌ در ترک جان همت‌ گماشت‌هرچه‌ می‌بودش تعیّن‌ واگذاشت‌
شرح حالش‌ را نگویم‌ بیش‌ از ا ین‌زآنکه‌ دل بی‌طاقت‌ است‌ و خرده بین‌
ترسم‌ از این‌ بیش‌ گویم‌ حال اووآنچه‌ آمد بر سر از اقبال او
این‌ دل نازک طبیعت‌ خون شودرو به‌ هامون آورد مجنون شود
منتظر باشد همین‌ افسانه‌ رابانگ‌ هویی‌ بس‌ بود دیوانه‌ را
این‌ دل عاشق‌ بهانه‌ جو بودچون بهانه‌ یافت‌ آتش‌ خو شود
بی‌سبب‌ تنگ‌ است‌ او را حوصله‌چون سبب‌ یابد بدرّد سلسله‌
بی‌سبب‌ بر خود بگرید روز و شب‌آب‌ گردد گر به‌ دست‌ آرد سبب‌
خاصه‌ اسبابی‌ که‌ گویی‌ در جهاددست‌ عباس علی‌(ع) از تن‌ فتاد
حرف‌ ما را باز دل در بر طپیدهرکه‌ گوش استاده بود و می‌ شنید
گفتم‌ اندر برِ دل غم‌ پیشه‌ نیست‌ضیغم‌ آشفته‌ اندر بیشه‌ نیست‌
بر گمانم‌ کو گرفتار خود است‌فارغ‌ از من‌ محو دلدار خود است‌
نیست‌ هم‌ حالی‌ چو سابق‌ در برمبر اسیری رفته‌ است‌ از کشورم
رفته‌ اندر شهر چین‌ِ موی دوست‌خاک بر سر می‌ کند در کوی دوست‌
بی‌خبر کاین‌ دم بود برجای خویش‌می‌ نیوشد حرف‌ و می‌گردد پریش‌
هست‌ این‌ هم‌ ز اتفاقات‌ قضاکاین‌ دل سودائی‌ است این‌ د م بجا
هان کجا بودی دلا در این‌ سفرمدتی‌ بُد کز تو بودم بی‌خبر
خوش حضر باشی‌ بجا نیک‌ آمدیاز بلاد دور و نزدیک‌ آمدی
خوش ز چین‌ کفر رو کردی به‌ تن‌شرط ایمان شد بلی‌ حب‌ وطن‌
گر چه‌ تن‌ نبود وطن‌ این‌ صحبت‌ است‌موطن‌ اصلی‌ جهان وحدت‌ است‌
مقصد اصلی‌ بود اقلیم‌ چین‌مرد چینی‌ عارف‌ کامل‌ یقین‌
چین‌ بود هم‌ ملک‌ معنی‌ شهر جانگر که‌ دانی‌ اصطلاح چینیان
اول ار داری هوای آن زمین‌باید آموزی زبان اهل‌ چین‌
پس‌ سوی مقصود اصلی‌ رو نمارو ز چاه طبع‌ در شهر فنا
چون زبان چینیان آموختی‌ز اصطلاح خویش‌ لب‌ را دوختی‌
ز اصطلاح زبده الاسرارشانره بری بر شهر چین‌ یارشان
زبده الاسرار تا اقلیم‌ چین‌رهنمای تو ست‌ گر داری یقین‌
زبدة الاسرار را ای مرد دین‌تا نخوانی‌ رو مَنِه‌ در راه چین
زآنکه‌ دارد راه چین‌ افزون خطرزین‌ کتاب‌ از راه گردی با خبر
اصطلاح چینیان اول بیاب‌پس قدم در راه چین‌ نِه‌ با شتاب‌
ذوق فهم‌ زبدة الاسرار من‌گر نداری از طریقت‌ دم مزن
هرکه‌ ذوق جانِ کل‌ بستان اوست‌زبدة الاسرار حرز جان اوست
ذوق معنی‌ غیر ذوق صورت‌ است‌ذوق معنی‌ روضه‌ بی‌آفت‌ است‌
ذوقِ حس‌ دارد یقین‌، هر جانورذوق معنی‌، ذوق عشق‌ است ای پسر
گر نداری رشته‌ عشقی‌ به‌ کف‌بر تو زیبد چونکه‌ حیوانی‌ علف‌
ذوق عرفان می‌دهد ز آدم نشانورنه‌ هرکس‌ راست‌ ذوق آب ‌و نان
نیستم‌ پروا کنون اینجا بایست‌کاختلاف‌ ذوق ها گویم‌ ز چیست‌
نک‌ به ‌فهم‌ حرف‌ِ ما چالاک شودر طریقت‌ واقف‌ از ادراک شو
زبدة الاسرار ما را اندکی‌گر تو فهمی‌ عارفی‌ و مدرکی‌