گنج

شمارهٔ ۲

۵۶ بیت
بر باد داد زلف مجعد رادر بند کرد عقل مجرد را
گر پی بری بلعل روان بخششباور کنی حیات موبد را
دارد دهان و لیک نشان از وییابد کسی که هیچ کند خود را
هستش میان ز هستی گر یکموجوئی کناره یابی آن حد را
دو طره‌اش بعین پریشانییکتاکند خیال مردد را
در پیرهن لطافت اندامشباشد گواه روح مجسد را
زاهد بخواب بیند اگر رویشبتخانه کرد خواهد معبد را
دو چشم او بفتنه گری ماندمستان جنگجوی معربد را
برده بطبع گوهر یاقوتشرنگ عقیق و رونق بسد را
دانی که خون ماست بجوش از چهبینی اگر لطافت آن خد را
خیزد قیامت ار که بر افرازدآن سرو قامت از طرفی قد را
روشن علامتی است رخش در زلفبر غیبت و ظهور محمد را
قائم که حق ز دور نخستین کرددائر بوی ولایت احمد را
ظاهر بوحدتست اصلی شدهر دوره تجلی ممتد را
یکتا بر حد تست نه آن یکتاکاول بود هزار وده و صد را
آن واحدی کش اول و ثانی نیستبل ثانی است اول بیعد را
ثانی نه آنکه بعد نخست آیدنبود نخست دوره سرمد را
هرگز جز او نبوده مدیری خوشتا هست دور چرخ محدد را
هرگز نبوده جز ز خط سبزشآرایش این رواق ز برجد را
بر طی و نشر نیست جز او حاکمسطح زمان و کون ممدد را
بر قبض و بسط نیست جز او حاکمعصر وجود و ملک مخلد را
در ساحت تصرف و تقدیرشنبود تفاوت اقرب و ابعد را
نبود اگر ولایت ارشادشروح‌الامین کند گم مرصد را
دور جهان بسلطنتش قائمتا کی کند قیام مجدد را
تجدید در ظهور بود ورنهتکرار نیست جلوه او احد را
روزیکه کس نبود شهادت گومی‌داد حق بیاد وی اشهد را
تا آرد او بیاد بنی آدمبر عهد خود لطیفه اعهد را
آن عهد بر قرار بود هر دورتا مظهر اوست مالک ذوالید را
ابلیس ترک سجده آدم کردنشناخت زو چو خام امجد را
ز آنرو که بسته بوده بیا جو جاناندیشه سکندریش سد را
دیو و دد آدمی نشود هر چندآدم کند بقدرت حق دد را
از کلک صنع بر ورق هستیبنگاشت نقش مقبل و مرتد را
اندر سرای کرد بجا تعیینبئر عمیق و کاخ مشید را
آید بسی شکال که اندر اصلعلت جه بود اصل وافسد را
در مکتب حقایق چون او گفتتشدید سخت گوی و بکش مدرا
شاگرد را چه جرم کشید اومدیا سخت گفت حرف مشدد را
در پیش آفتاب به بینائینتوان گشود دیده مرمد را
در اصل چون صفا و کدورت بودآئینه و سفال معقد را
جرم سفال چیست که ننمایدآئینه وار ابیض و اسود را
موی ار نداشتند چو لحیانیتقصیر چیست کوسج و امرد را
خوب و بد از مهیت اشیاء شدره نیست آنکه خوب کند بد را
ماهیت مظنه بود بی‌شکغیر از یقین شناسی گر حد را
بر قدر قابلیت در قسمتداد او وجود اشقی و اسعد را
وضع جهان بوجه تناسب شدبر جای پا نبود محل ید را
این جمله هست وهیچ نداند کسجز ذات حق حقیقت و مقصد را
رمزیست در نهاد بنی آدمکز وی توان شناختن ایزد را
آن قوه گر نبود کجا می‌کردبر عبد امر و نهی موکد را
دادت نشان بگنج وجود خودتا وا رهی ز جوع و نهی کد را
جز این بعقل ناید کز حکمتایجاد کرد اشرف و انکدا را
گر فلسفی در این ره برهان گفتنشناخته زموزه معضد را
آنجا که ره بغیر تحیر نیستعقل افکند چگونه مسند را
نه عقل حاکم است نه علم اینجانه از جنین شناخت توان جد را
آگه نه زان توان بخبر گشتنچند ار بهم نهند مجلد را
سقف از مطر پناه بود نه از مرگچون در رسد معبد و معتد را
عارف شناخت لیک بدان چشمیکز عشق او ندیده دگر خود را
نامد خبر که حال صفی چون نشدزان پس که یافت شاهد و مشهد را