شمارهٔ ۱
دلا دیدی که در درماندگی هانبودت ملجائی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستتعلی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستییکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیانز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجادبجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علتکه بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمودجعلنا کل شئی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتشحیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصرز اصل و امتزاج هفت آبا
صفی آمد بمیدان معارفتو هم بگشای گوش از بهر اصغا
کنم تفسیر آب آفرینشکه چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیتکه از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را بمطلقنبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عمنه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقیدیکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینه اسرار مطلقمحمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق زهر اسم و زهر رسمز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولیکه بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرونز احمد حرف و تعرفیست انشا
بکابین بتول آن هشت نهریکه آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت استچهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقانوگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یکگرت باشد دل و جانی مزکی
غنیمت دان و دریاب آنچه گویمکه شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوهکه دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیبسخنها میکند بر نطق القا
چو شد مواج بحر لایزالیکه گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خودنمایان گشت در مرآت اسما
بچشم عشق در آئینه ذاتنمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنتستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموشتکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبیحبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یارتکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کاملبیانت دادم ای سلطان بطحا
منم طلسم و گنجم احمدتو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرطنه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلقکه مشروطی بشرط لا الا
ببستم عقد مهر خویش با توکه هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارکنهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار استدر این مخزن کنم بذلی تو یکجا
کنم درها رحمت را همه بازترا در دوره انا فتحا
نمائیم رایتت را ظل ممدودکه باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوئیم هر چه خواهی رخت عصیانبه آب رحمتت بهر تسلی
خود آیم با لباس مرتضائیبه همراه تو از خلوت بصحرا
شوم یار تو در کل نوائبکنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدقکنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونهعرق ننشسته از شرمش بسیما
بنطق آمد ز تعلیم خدائیکه ای ذاتت زهر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کسبرای از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارضمعرائی زتولید وتقاضا
ز وصل و نسل موضوئی و مطلقز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی و دائمبذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزندنه در بود توأم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدسزهر حمدی وهر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوککلمال رب نداند عبداصلا
مرا اندیشه لا و نعم نیستبعبد آن کن که میزیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرمچین کردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ما سوی بودکه با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کردکنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارندکه موجودات را هستند مبنی
یکی تعبیر از ذات وجود استکه از شرست و بیشرطی مبرا
هوبت خواند او رامرد عارفمر این در اصطلاح ماست مجری
وجود ثانوی در حد شرط استکه از احمد شود تعبیر و ز اسما
بتعبیر دگر باشد نبوتبتعبیر دگر عقل دلا را
بود این رتبه رایکروی بر ذاتکه خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاقبود ثابت بوصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیقبیک تعبیر دیگر نقطه با
بود اینجا مقام لی مع اللهعلی را اندر این وادیست مأوا
ز من باز از مقام واحدیتیکی بشنو گرت ذوقیست احلی
وجود اینجا بود بر شرط تقییدکه تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسائیمعین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصرز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه استکه شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوطوجودی چندی چون عقد ثریا
میان حسن و عشق او بود لالکه عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از منکه گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثرز کافور ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهرکه شد مهر بتول آن در بیضا
بود تسنیم آیات نبوتکه امکان را نمود اوست مبنی
ز کوثر قصد ما باشد ولایتکه اشیاء را بود سر سویدا
مراد از زنجبیل آن جذب عشقستکزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتنبهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج استکه تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشقجهان را سوخت یکدم بیمحابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیلمزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعتبود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تندم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولیتمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوه خیرالنسا بودقبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانیز سر فاطمه، ام ابیها
نبود ار جذبه او آمدی کیدل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیانهمه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدمالا ای مرتضا را کفو یکتا
بفرق حیدری تاج ولایتبدوش مصطفی تشریف عظمی
بجودی ما سوی را اصل و مایهبفضلی بوالبشر را ام و آبا
معین انبیائی در توسلدلیل اولیائی در تولا
بامداد تو شد هر مشکلی حلز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجاتبود صدقت شفیع حشر کبری
نمایشهای ذاتی را تو مرآتتجلیهای باری ار تو مجلی
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریمزاعداد ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلمبرد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینه عشق الهیرخت مرآت حسن حقتعالی
حقایق را حواست لوح محفوظمعانی ار بیانت کلک اعلی
دعای مستجابت حکم سرمدولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنتبری از نخل احسان تو طوبی
برایت اتصال امر ثانیبعزمت اتکال عقل اولی
ولایت کرد آدم را مکرمنوایت ساخت عالم را مکفی
ز هر چیزی بود مدح تو اقدمز هر فضلی بود مهر تو اولی
قضای حق بمهر تست جاریبحکم حق رضای تست امضا
شد از ضوئت مخلع چرخ اطلسشد از نقشست مرصع تل غبرا
شدند ارواح از بود تو موجودشدند اشباح از وجود تو پیدا
بهر کامی بقدر قابلیتفتاد آب حیاتت بس گوارا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصمز هر نوری تو اجلائی تو ابهی
تجلی کرد بر موسی بن لاویحق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدسشد او یعنی ز دیدار تو جویا
بر او آمد جواب لن ترانیمکن یعنی فزونی در تمنا
تو موسائی و در حد خود اکرمنه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیستمکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمدچه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزادشود تا فضل سبطین تو افشا
یکی روی ترا چشم خدابینیکی فعل ترا دست توانا
بآن دستی مشاکل را تو حلالبآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشمکه ستاری و غفاری و اتقی
بآن دستت بگیر افتاده را دستکه بیدستیم و بیحالیم و بیپا
اگر بخشی مرا جرمم محققاگر پوشی مرا عیبم هویدا
یکی جرم من و ظل تو امروزیکی دست من و ذیل تو فردا
دو صد بارم رهاندی از مهالکرهان بازم نگردی خسته از اعطا
اگر دستم بگیری در شدائدعجب نبود تو بینائی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عباراتنه این نظم مسجع یا مقفا
مکرر شد در این نظم ار قوافیمکرر بود هم لطف تو با ما
مکرر دادی از خوفم رهائیمکرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفی از نعت تو خارجقوافی گر الف باشد و گر یا
خداوندا بزهر او به سبطینبسجاد باولاد و به ابنا
همه عیبم به ستاری بپوشانهمه جرمم به غفاری ببخشا