شمارهٔ ۱۱
جهل بر هم کتاب عقل و دفترای طولانیکه نفزایند از آنها جز که برخامی و نادانی
دلیل فلسفی نامد بکار اثبات واجب راکه ذاتش برتر است از وهم و تخییلات امکانی
نداند عقل کنه آنچه مشهود است اندر حسچه جای عیب لم یدرک که در ذاتست وحدانی
قدیم لا زمان آید نه در اندیشه حادثکه در جزو زمانی شد عیان از غیب اعیانی
خرد را دانی از مخلوق اول کی رسد هرگزبکنه هستئی کو عالی است از اول و ثانی
فرو بردیم سر چندانکه در دیوان حکمتهانبد جز مشت اوراقی بود هر چند برهانی
ز اخبار و اصولت حجت از ظن است ور قطعیچه شد حاصل ترا جز ریب تاریکی و حیرانی
بکار زاهد و صوفی مباش از شرع و فقر ایمننه در خشکی بود فضلی نه در آلوده دامانی
تصوف سیر منزلهای نفس است ارنه غافلکه درهر منزلی تا جمع حق گردد ز خود فانی
در این صوفی و شأن جنگ یهودان بود و عشق ناننه هیچ از ائتلاف نفس و هیچ از سیر نفسانی
اگر صوفی روش خواهی بشهر روح جو سامانکه بینی در گهی را ماجا اشیاء روحانی
سمی حضرت سجاد حاجی میرزا کوچککز آن هیکل هویدا شد تمام آن ذات فردانی
بسی گویند انسانرا فضلیت چیست بر اشیاءگر او را دیده باشی واقفی از فضل انسانی
ابا کرد آسمان حمل امانت را ونک بیندکه مشت استخوانی حمل آن سازد بآسانی
بسی شیطان بود نادم ز ترک سجده آدمکه دید آنروز خاک و بیند اینک نور یزدانی
مسمی را زاسم ار چند نشناسند لیک او راتو از رحمتعلیشاهی نیوشی وصف سبحانی
ولی کآئینه روی حق آمد چون صفی الحقبر او بگشوده گشت ابواب رحمتهای رحمانی