شمارهٔ ۱۰
مطلق الذاتی که او دارنده اشیاستیهشتی اشیاء از آن یکتای بیهمتاستی
لا بشرط اندر وجود و مطلق از اشیاء بذاتدر مراتب گرچه عین جمله اشیاستی
مطلق از اطلاق و تقیید است و پاک از چند و چوننی بشرط شیی قائم نی بشرط لاستی
وحدت و کثرت دو وصفند آن بجمع و آن بفرقناشی از ذاتی که جمع و فرق را داراستی
وحدت ذاتش تجلی کرد و شد کثرت پدیدباز پیدا زین کثیر آن واحد یکتاستی
عارفان گویندگان ذات قدیم لابشرطکه نه جزو است و نه کل اندر مثل دریاستی
بحر لاحدی برون از کم و کیف و مد و جزرنی فزون گشتی ز شیئی نی بشیئی کاستی
بحر اول را که ذاتست آن بترتیب وجودنیست جز یک موج و آن یک حضرت اسماستی
چیست اسماء آن مسمائی که لفظ و حرف و صوتره ندارد در وی و بیرون ز شرح ماستی
احمدیت این بود عقلش اگر خوانی رواستشرط شیئی ولا بشیئی هر دو را مبناستی
موج ثانی عالم ایعان شد از بحر وجودخوانی از علم ار که غیب مطلقش برجاستی
خواند اعیان را دو اعیان ثابته موجوده بازپیش عارف این معانی ثابت و مجراستی
عین ثابت عالم علم است و فیض منبسطعین موجود آنکه اشیاء را بجمع آراستی
موج سیم عالم جبروت اعلی شد بنامکز مثال مطلق و غیب مضاف انشاستی
آن چهارم موج ملکوت آمد از امرش تمامعالم ارواح اگر داری بیاد آنجاستی
موج پنجم عالم خلق است در تنظیم ملککه شهود مطلقش خوانند و این پیداستی
جمله افلاک و عناصر از ثریا ثریعالم ملک است و باقی هر چه زین اجزاستی
موج اعظم جامع این جمله از غیب و شهودحضرت انسان کامل مظهر والاستی
موجها یعنی وجود ممکنات از جزء و کلموج این بحرند و عرض و فرش ازو برپاستی
جمله اشیاء راست در فیض وجود او واسطههم دلیل خلق زین پستی ابر بالاستی
رتبهها در حد خود هر یک بفیضی مستفیضاین بود قوس نزول ار عاقل و داناستی
خالق اینجمله اشیاء موجد این ممکناتذات بیمثل آنوجود مطلق اعلاستی
بعد ترتیب نزولی حاضر قوس صعودباش نیک ار رخش ادراکت فلک پیماستی
کن تعلق کامدی از نطفه چون تا ملک عقلبازگشت زین سفر تا جنهالماواستی
رخت بستی چون ز دار جسم و ره بردی بجانقوم گویندت طریقت منزل اولاستی
خدمت پیر است گردانی طریقت کز نخستدر سلوکت رهنما تا منزل اخراستی
گردد این منزل تعینهای جسمانی ضعیفزانکه صورت ماند دروی دل سوی معناستی
منزل ثانی ترا باشد مقام معرفتکان بود ملکوت و آنجا علام عقباستی
کشف ار واحت چو شد گشتی بکلی منقطعزین شئونات شهودی کت در او سکناستی
شد حقیقت نام جبروتت که سیم منزل استروح کلی را ضعیف اینجا تعینهاستی
منزل توحد اگر داری یقین اعیان ماستکاندر انجا نام کثرت از میان برخاستی
عین ذات سالک اینجا ماند و باقی گشت محوجمع وحدت بیمجال از هر چه جز الاستی
منزل ما بعد از این باشد فنای فیالصفاتعالم اسماست آن گفتیم و بس زیباستی
فانی فیال شیخ داند سر اسماء صفاتشیخ خود دریای علم علم الاسماءستی
چون گذشت از عالم اسماء فنای فیاله استذات پاک ذوالجلال اینجا و باقی لاستی
برطرف گردید اینجا گرد وصف اعتباراین بود قوس صعود ارعارف بیناستی
خلعتی پوشد در اینجا سالک از دیبای قدسباز راجع سوی فرق از جمع او ادناستی
این بقای بالله است و فرق بعد از جمع ماحاصلش ارشاد خلق این رجعت عظماستی
آتش دیگر بدل دارم ز جذب عشق دوستکز شراری مغز عرفانم پر از سوداستی
بشنو اسرار قلندر را مقام دیگر استدان فنا بعد از بقا در اصطلاح ماستی
باقی الله باشد مظهر اسم ملکوین قلند مالک الملک است و نقطه باستی
باقی الله نبی و نقطه با مرتضی استنقطه در با صامت و از نقطه با گویاستی
هست بالاتر مقامی گوش عشقی کو کز آنشرح سازم گرچه شرح آن نه حد ماستی
شد قلندر صاحب آن رتبه عالی بنامقوم را در این بیان اجماع و هم فتواستی
ما سوی اندر قلندر غرق و او سرکش زکونجمله از وی هست و او از جمله مستثناستی
مطلق او از خلق و هستیهای خلق از وی چنانکنقطه از حرفست و مطلق حرفرا مبداستی
جمله اجزای حروفست از وجود نقطه پرحرفها را نقطه دارا از الف تایاستی
وصف وترکیب و تعین حد و تعیین و رسومنقطه را نبود که او ثابت بشرط لاستی
از اناالمعنی الذی هم لایقع اسم علیهشد مدلل کز دو کون او برتر و اعلاستی
وصف در یارا نگوید کس بعرض و طول و عمقهر چه تا خواهی تو بحر و هر چه بینی ماءستی
گر تو گوئی در تعین واحد مطلق کجاستنشاه گو با من کجا در هستی صهباستی
نیست شیئی خارج از وی هستیش باشد گواهآدمی آخر تو چون خارج ز کرمناستی
عالم اکبر توئی در خود فروشو تا تمامکشف گردد کز چه برپا آینهمه غوغاستی
آزری شوبت شکن بر نفس بتگر زن تبرتا بتی بینی که بتها را چنین آراستی
موسئی شو دیده ور تا بنگری کز فوق و تحتنو در نور است و عالم ساحت سیناستی
عیسئی شو پاک دم تا نیک بینی هر چه هستبیدم و بیمنت رحالقدس احیاستی
احمدی شو عشق جو تا دانی این معنی که شاهبا همه درسر و با شخص تو در جهراستی
یعنی او را نیست جر و سر ترا این وصفهاستهر کجا رفتی تو او آنجا و او بیجاستی
گوش کن اشیاء چه میگویند در دست قبولتا نه پنداری بتسبیحش حصا تنهاستی
گر ز خود غافل نباشی جمله ذرات وجودرجعتی دارند و هر جز وی بکل پویاستی
چشم دل بگشا که بینی از جواهر تا عرضرو باور دارند و او هر دلی شیداستی
تابش خور لعلها را داد رنگ ارغواندر دل کهسارها دلال آن مجلاستی
خنده گل باغها را ساخت مالامال خویشخرم از آن خنده خوش کز خارو کز خاراستی
باغ در باغست و جان در جهان بهشت اندر بهشتهر کجا در خاطرت آنسرو مه سیماستی
عالمت جنّت شود گر ترک تن گوئی بچشمهر سرابی کوثری هر خاربن طوباستی
دوزخت فردوس شد گر نفی خودخواهی بعینهر پلاسی حلّه هر کرمکی حوراستی
دل بیاری ده که بیعونش نجنبد دل ز جاینه زبادی دان که جنباننده در اعضاستی
هستی خرد محو هستی کن که هستیها از اوسترفت چون هست ذبابی هستی عنقاستی
گر ترا با اوست دل مغاره و میدان یکستور توئی با توتوئی در شهر و در صحراستی
تا یکی سرگرم حرفی تابکی پابند لفظمادح پروانه و ز شمع بیپرواستی
بوالعجب نقلی است تو در مدح کالای کسانوانگهان در دست دزدت جبه و کالاستی
صفدران شیر خو کندند مغز شیر و ببرتو شجیع قصه خوان از حیزر و هیجاستی
رهروان رفتند تا مقصود تو حیران آنکعارج از تن یا ز روح آن سید بطحاستی
لب ببند از گفتگو بر زن تبر بشکن طلسمسر مخار از جستجو کو هر دمت جویاستی
چار طبع و هفت نجمت دشمنان خونیندچندنازی کامهاتست آن واین آباستی
دل ز مهر این و آن بر کن که جز حق هر چه هستفانیست و هر که فانی دوست شد رسواستی
دوست گیر آنرا که خلق عالم از بهر تو کردسخت از یاری گریزان روی با اعداستی
نطقه بودی عقل کردت از حضیضت داد اوجمحشری امروز دیدی محشری فرداستی
خلق او فرمود رزق او داد و رحمت او نمودعیب او پوشد گناه او بخشد او داراستی
اوست قادر اوست قائم اوست قیوم اوست حیاو لطیف است او خبیر او مجلأ و منجاستی
او ترا آورد از کتم عدم بیرون و دادخلعت ایجاد و گفت این اشرف اشیاستی
حاجت از او خواه چشم از غیر او پوش و مباشکمتر از موری که او در صخره صماستی
دولت باقی طلب بر شیی فانی دل مبنددر ولایت حب شاه اولیا اولاستی
آن ولایت را که حق بر ما سوی بنموده فرضبیعت تسلیم در دست شه والاستی
طاعت حق در حقیقت عشق شاه اولیاستبیتولای علی کی ممکنی برپاستی
واقف از اسرار موجودات بود آنکس که گفتدفتر ایجاد را نام علی طغراستی
ذات حق را جز بنور ذات حق نتوان شناختثابت این معنی بنورانیت مولاستی
طلعت رحمتعلی شاه است مرآت ظهوراین صفی داند که چشم فکرتش بیناستی
ختم شد اینجا سخن در یاب اگر داری تو هوشذهن عارف تند و طبع نکتهدان غراستی
حرف را بگذار و سر نقطه را آور بدستحرفها قطره است و نقطه بحر گوهر زاستی
یا علی کامل توئی جان صفی را ده کمالاز تو چون بر نطق قلبش رازها ایقاستی
قافیه گر شد مکرر ور الف بر یا بدلخاطرم زان بود فارغ کان الف یا یاستی
من بنظم و نثر با گیسوی او گویم سخنگر بسند و شعر ما را شاه ما ممضاستی