گنج

شمارهٔ ۹

۸۰ بیت
به سیزده از رجب آن بی‌قرینعیان شد از غیب خفا بر زمین
ظهور حق شد به چنین ماه و روزمنت خدا را به ظهوری چنین
نَصر مِن الله وَ فَتحٌ قَریبفتوح و نصری که ندارد قرین
ز فتح‌ها سر‌آمد این بود و گفتانّا فَتَحنا لَک فَتَحنا مُبین
بهل به جا تمیز مفرد ز جمعنه شاعرم که درخورم باشد این
شد از خدا به خلق نعمت تمامولا تجد اکثرهُم شاکرین
فَیَنظر الانسان مم خلقتبارک الله احسن الخالقین
مولی الموالی و امام الاجلهوالعلی امتعال المکین
به ذکر او پیمبران مفتخرفمالهم عن ذکره المعرضین
هوالذی لیس کمثله شیینه مثل و نه مثل نه شبه و قرین
نه بلکه اسم و رسم را ره در اوستبه وحدتش مناسب آمد همین
ولن اجد من دونه ملتحدایاه نعبد و به نستعین
محب او بهشتش اول مقامعدوی او سعیرش آخر یقین
به منکر و مکذبش هر دو تنقیل ادخلا النار مع‌الدخلین
علامت مخالفش در عیانتکبر است و عجب و هم کذب و کین
فذلک الذی یدع الیتیمولا یحض علی طعام المسکین
بر این جماعت است انذار حقفانظر الی عاقبه المنذرین
نوشته در کتاب احباب اوکتاب الابرار لفی علیین
وجوههم یومئذ ناظرهانا کذلک نجزی المحسنین
یدخل من یشاء فی رحمتهبه رحمتش علی رحمت امین
به جنت قرب چو گیرند جایقیلَ لَهُم تَمتعوا حتّی حین
سر آن بود که باشدش ز آستاندر آن بود که ریزدش ز آستین
اشاره‌اش به خلق اشیاء دلیلاراده‌اش به نظم عالم متین
ودادش از شکست پشتی قویولایش از عذاب حصنی حصین
نبیند آنکه هر زمانش به چشمبود بهر دو نشئه کور و غبین
کسی که نشناخت به یکتاییشنموده نقش شرکت خویش از جبین
به حاسدین او بود این خطاباِنَّ اَنتُم الافی ضلالٌ مُبین
مکذبش ددان ابلیس‌خومصدقش ملایک و مرسلین
ولی او به ملک دین پادشاهدو عالمش تمام زیر نگین
موآلفش به وصف حق متصفمخالفش به سوء سیرت رهین
ندیدش آنکه یا که دیدش بکمکم از کم است و از گروه عمین
خطاست ظلم و شرکت و بت باش فردز اول و ز دویم و سیمین
ولا یغوث و یعوق و نسروکن مَع‌َالواحِد حَقٌ مبین
به جز به اذن و امر او روز حشربود عبث شفاعت شافعین
جماعتی کز او شکستند عهداولٰئِکَ لَهُم عَذابٌ مهین
به مرتضی گرت بود اتکالولا تخفف انک من آمنین
نشسته باشی‌ ار که در فلک نوحمدار غم نیی تو از مغرقین
خود این کسی بود که با مهر اوگلش بود در آفرینش عجین
یوئیده بنصره من یشاءگر او کند مگر که نصرت به دین
بسبش آنکه شد ز خلق مجازنبود جز به اصل فطرت لعین
بلیس نام او بر با ادباعوذبالله مِنَ الجاهلین
به دوزخ این خطابش آید به گوشکَذٰلِک نفعل بالمُجرمین
اِنَّ عَذاب ربّک لواقعلکل مارقین و القا سطین
بجو ولای مرتضی نی به ظنکه ظن بود رویه غافلین
مباش متکی به عقل و نظرکه نیست حکمت اندرین ره متین
مجو طریقی به جز از راه فقرطریق عارفان کامل یقین
طریق رستگان از هر دو کوننه فقر جاهلان دنیا گزین
نه فقر آن کسان که آگه نیندز اعتقاد و عمل متقین
لترکبن طبقا عن طبقمطابقی که گردی از آمنین
جهان چو آفرید از بهر توستمباش غافل از جهان‌آفرین
ببُر ز خلق بند خوف و طمعکه عاجزند و مضطر و مستکین
حریف نفس توست فولاد مشتترا بباید اسپری آهنین
حسین دین توست مقتول نفسکنی تو لعن ابن سعد و حصین
علاج کن بکش ز نفس انتقامبه پیروی قبله راستین
عدو بد ار هزار ور صد هزارهنالک و انقلبوا صاغرین
عمل نما به ذکر و فکری تمامکه این بود نشانه سالکین
کجا شدی تو آگه از ذکر و فکرکه دائمی ز فکر دنیا غمین
به حکم اذکرت بود فرض عیننه با زبان و قلب صافی ز طین
مراد از ذکر بود ذکر قلبطریقه علی و اصحاب دین
موحدی که روز میدان ازوشکست پشت و پنجه مشرکین
به بی‌کسان چو موم نرم و شفیقبه سرکشان چو قلزم آتشین
مقابل آنکه گشت با او به رزمشکسته بود کشته بر پشت زین
ز صوت و صولتش تو گو بر مثلفاصبحوا فی دارهم حاثمین
کسی که کین او بدش در کموننبوده جز که دوزخش در کمین
و تحسبون انهم مهتدونالهنا اعلم بالمهتین
ز علم او نشانه بحر محیطز حلم او نمونه کوه رزین
حقایقش بر اهل حق منکشفمحامدش بر اهل دین مستبین
جهاد اکبرش ز اصغر فزونکه نفس از او گشت ذلیل و مهین
طریق آن نداند امروز کسبه جز ولی و دوره تابعین
بباید آموخت از او رسم و راهکسی که خواهد آن ز اهل زمین
شده مسلم این به عقل و نظرفلا تکونن من‌الممتدین
فتاد جبرئیل به دریای نیلنداشت چون که مرشدی بی‌قرین
چو گشت مرتضایش آموزگاربه وحی و تنزیل حق آمد امین
صفی‌علی به لطف او متکیز خرمن تصوفش خوشه‌چین
بر این امیدم که نمانم خجلبه جمع مقربین یوم دین
عمل نبد به دادهایت سببمرا مگر که گشت لطفت معین
تو دانی آنچه داده‌ای بر صفینه مردم مکدر دیر بین
وربنا الرحمن المستعانارحم وانت ارحم الراحمین
ز خلق و حق درود بی‌حصر و حدبه احمد و به آل او اجمعین
به یک‌هزار و سیصد و شانزدهنوشتم این قصیده دل‌نشین