گنج

شمارهٔ ۱۲

۱۸ بیت
گل چرا ماند به گلشن بعد فوت گلعذاریمه چرا تابد به گردون بی مه روی نگاری
سرو بالائی برفت از پیش چشم رود بارمسرو گو بالا نگیرد دیگر اندر جویباری
ملک زیبایی و خوبی شد ز عالم تاج خالینیست زیبا زین سپس گیرد به خویش ار تا جداری
در بهار زندگانی ریخت از گلبن چو آن گلکی گشاید خاطرم دیگر زبستان و بهاری
عندلیبی بر پرید از شاخ حسن اندر جوانیگو شود ویرانه گلشن تا که نخروشد هزاری
از غم و زاری من آور بیاد اندر بهارانگر خروش مرغ‌زاری بشنوی از مرغزاری
ای نصیحت گو مرا بگذار با این اشک خونینحال طوفان دیده را داندمگر دریا گذاری
هرگزم ناید به خاطر کاید اندر دور گیتیاینچنین حور از بهشتی وین چنین یار از دیاری
داستانها مانده از خوبان بدفترها ز خوبیپس بجا بوده است چون او بوده گر در روزگاری
آسمان از دوده آه من بود نیلی و گویدشد فرو اندر زمین روح روان کوه و قاری
چون پری از چشم مردم شد نهان شوخی پریوشنازنینی دلفریبی مهربانی بردباری
زالکی باشد جهان فرهادکش وز وی عجب نیقصر شیرین لعبتان را گر کند مشکین حصاری
در جبلت داشت عقل وعفت و مهر و ادب راجز خدایش کس نبد در هیچ وصف آموزگاری
گفتمش روزی که امروزم بود دردسر افزونگفت گر باشد قبولت جان من باشد نثاری
کی کند باور اگر گویم یکی از صد صفاتشگرچه ناید هیچ وصفش در نگارش یا شماری
در چمن بس باد ناکامی دمید از چار جانبنخل شادیرا عجب نبود نماند از برگ و باری
نقش خود بردیده ما بست و داغ خویش بر دلاینچنین ماند ز یاران بهر یاران یادگاری
سال تاریخ و فاتش باشد این بی‌بیش و بی‌کمشد سوی جنّت ز مینوی مهی زیبا نگاری