گنج

بخش ۵۱۰ - الولایه الکبری

۷۴ بیت
عبارت آن بسیرت گر ثباتستز دور کل اسماء وصفاتست
دگر هم از شئون ذات واجبشد این کبری ولایت بر مراقب
چو شد وارد بسلاک صعودیخود آن اسرار توحید وجودی
دگر هم بالعیان سرمعیتبدون مثل و تشبیه و دوئیت
ز فوق عرض بیند او بوجدانالی تحت‌الثری نوری سیه‌سان
محیط آن نور و مستولی کماهیبر اشیاء جمله از مه تا بماهی
ندارد رنگی ار باشد سیه‌فامبمحض نسبت است این لیک نی تام
باین معنی که گر خوانندش اسودسواد از بهر مفهوم است یا حد
بآن مصداق کالله در عما بودعما را گر سیه گفتم بجا بود
عما را گر مثل خواهی سواد استسواد از بهر تعیین مراد است
عما شرطش بتحقیق اربری پیبود أن لایکون معه شیئی
عما باشد بمعنی آن سیه خمکه رنگ ماسوا گردد در او گم
غرض نور سیه آثار ذاتستدر او مخفی و مندک ممکنات است
به بیند پس مثال شمس نوریشود طالع ز مطلع در ظهوری
خود آن ماحی آن نور سیاه استکه پنداری همان ذات اله است
نماند باقی او را هم اثر بازکند عود آنزمان اشیاء دگر باز
وجود ممکنات آید بجا خودکه در نور سیاه آن مضمحل بد
بمانند وجودات کواکبشعاع شمس را اندر جوانب
بصر را چون بحدی نیست حدتکه اندر سیر قلبی گاه رؤیت
دهد با شمس تمییز کواکببمعنی فرق ممکن را از واجب
چنان داند که هست این هر دو یک نورز توحیدی که او را گشت منظور
در اینحالش رسد از حق عنایتکه خود در سیر این کبری ولایت
که باشد این ولایت از نبیینمقام صحو کلی هم بتعیین
وجود ممکنات از دون و والاببیند مستقر و ثابت آنجا
ولیکن بالتبع یعنی که ظلی استبدون نور ظل بر جای خود نیست
بر اعدام است واقع کون اضلالچون نور آمد شد او موجود فی‌الحال
نباشد هستی اشیاء کماهیجز آثاری ز هستی الهی
بدینسان باز هم اوصاف اشیاءصافت حق بود نه عین یکتا
خود این گویند توحید شهودیستعیان جز در لطیفه نفس هم نیست
بتوحید شهودی سالک راهز سر اقربیت گردد آگاه
میان اقربیت با معیتتمیز اینجاست گرداری به نیت
نهایت در معیت اتحاد استز کتمان دوئیت آن مراد است
معیت گر تو را در نیت آمدیقین کتمان اثنینیت آمد
وجود ممکن از حق مستفاد استحقیقت بر عدم او را نهاد است
نه سوی او توان کردی اشارتکه این باشد ز معدوم استعارت
از این تحقیق وجه اقربیتبود مقصود در کشف حقیقت
وجود اصل نسبت بروجودیکه آن ظل است و از اصلش نمودی
بود البته بر ظل اقرب از ویکه ظل بی او بود نابود و لاشیئ
کنی چون بر وجود ظل نظر بازبه بینی ز اصلش اوصاف و اثر باز
شود بر اقربیت اعترأفتنماید اصل اقرب بیخلافت
ازین افزون ز بهر لفظ جانیستخرد هم بلکه آنجا آشنانیست
عمل اینجا ورای طور عقل استبرون از قیل و قال علم و نقل است
بجز کشف اندر آنجا نیست راهیبراهین ظلمت است و کشف ماهی
ز نو تحقیقی از کبری ولایتشنو گر باشد از غیبت عنایت
بود آن دایره دور از مغایرمتضمن بقوس و سه دوایر
ز نصف دایره اولی بمعنیبود از آنولایت کوست کبری
از آن سه نصف یعنی در روایتبود از بهر آن کبری ولایت
در او شد کشف سراقربیتبتوحید شهودی یافت نسبت
دگر هم نصف سافل بهر اسماستهم اوصافی که زاید نزد داناست
دگر هم مشتمل شد نصف عالیشئون ذات را عندالموالی
سوی آن دایره کو را لطائفبود مر پنجگانه در مواقف
محل و مورد فیض فراوانلطیفه نفس در این دایره دان
بشرکت بالطائف کان بمشهوربوصف پنجگانه گشت مذکور
شد اندر دایره صغری بیانشز قلب و روح و سر آمد نشانش
چو واقع شد عروج از اقربیتبسوی دایره اصل از مزیت
و زان بر اصل اصلش ارتقا یافتو زان بر اصل ثالث اجتبا یافت
فنا اینجا حقیقت بر کمال استکه با محبوب اصلی اتصال است
فنای قبل آثار فنا بددر اینجا معنی آن جلوه‌گر شد
در اول حب بنده بر احد شددر اینجا حب حق بر ذات خود شد
در اول عبد در حب حق نسق گشتدر اینجا حب عبدی حب حق گشت
دگر بشنو بوجه استقامتز قطع دایره کبری علامت
که دانی دوره سیرت تمام استو یا باقی ز وی اندر مقام است
نمانده چیزی ار باقی ز طمستنماید دایره چون قرص شمست
بسیر دایره گردی چو باریکنباشد جائی از وی هیچ تاریک
و گر ناقص بود سیر از وقوفنماید آفتابی با کسوفت
بآن قدری که سیرت ناتمام استهمان از دایره تاریک فام است
چو در وقت کسوف از قرص خورشیدنماید تیره و بی‌نور در دید
هم آثارش بظاهر شرح صدر استزرب نورت هلالی یا که بدر است
بهر اندازه شرح صدر باشددر اسلام حقیقی قدر باشد
نشان شرح صدرت گر برانیبود ترک تعرض بیگمانی
وسیع‌القلب دور از انقباض استبر احکام قضا بی‌اعتراض است
ولیکن این مقام است و کمال استنه محض فرض و وهم و احتمال است
که کس خود را تواند بر رضا داشتبعنف و جبر راضی بر قضا داشت
محال است این مگر کز اهتمامتبود سیری و آن گردد مقامت