بخش ۴۶۳ - القناعه
قناعت باز ضد حرص و آزاستز خلقان مرد قانع بینیاز است
قناعت را مده از کف که این بادکند از عادیان فتنه بنیاد
بسختیها بیفزا بر قناعتبچشم خصم کن خار از مجاعت
تو هر اندیشه در این پیشه کن گردشد استاد آنکه او را گشت شاگرد
ز حرص است آنچه داری بیحفاظیقناعت کن تو بر وجه تراضی
مگر زین کیمیا خاکت شود زربه این آبت ز دریاهای گوهر
قناعت منبع هر خلق نیک استخوشا جانی که با این نان شریکست
تضرع را قناعت گردد اسبابخمش نار قساوت گشت ازین آب
زهی چشمی که دایم اشکبار استخوشا قلبی که آن رقت شعار است
قناعت شکر منعم را نشان استحریص از ناسپاسی تیره جانست
یقین و عزم و توحید و توکلرضا و حزم و تسلیم و توسل
بود این جمله را مبنا قناعتچنان کز حلم ظاهر شد شجاعت