بخش ۴۶۴ - الشفقه
دگر ضد حسدها شد شفقتنشان آن شفقت رحم و رفت
گرفتن دست هر افتاده باریشدن هم پای هر نااستواری
بگیرش دست از رحمی که بودتهم از جود جبلی و سجودت
که گر برخیزد و یابد نوائینپنداری که با او آشنائی
و گر افتادی و او دید پستتنخواهی گیرد از پاداش دستت
بگیر ار باز هم افتاد بالشمحب یا خصم مپسند اختلالش
شفقت از خصال مطمئنه استاگر نبود چنین و هم و مظنه است
ز شفقت خیزد افضال و مروتو دادو رفق و اکرام و فتوت
نظر کردن بخلق از چشم خالصندیدن هیچکس را جز موافق
تلطف هم باعدا هم با حبابرضاجوئی ز هر شیخ و زهر شاب
نباشد دشمنی عالم بود دوستچو نفسی مطمئن شد عالم از اوست
در این حالت عدو نبود بکونینبود اعداد عدویت بین جنبین
گر او شد کشته عالم با تو یارندتو مهره مهر جو خلق ار چه مارند
نکوتربین که بد در این ورق نیستبعالم فاش و پنهان غیر حق نیست
کسی کو آفریدت خصم چون شدمشو خونی مکن خصمی تو با خود
غرض باشد شفقت راست دیدنجهان انسان که حق آراست دیدن