گنج

بخش ۴۴۶ - النفس الاماره و رئوسها

۳۹ بیت
چو شیطانی تو را اماره نفس استکه او را در نمایش هفت رأس است
یکی شهوت دگر کبر و غضب دانریا و حرض و بخل است و حسد دان
سر شهوت شود ببریده ز اقلالدر آنچه اشتراک او راست در حال
پس اندرا کل و شرب و خواب و خلوتبود تقلیل آن بر نفس کلفت
دگر رأس غضب از حلم مقطوعشود هم از تواضع کبر ممنوع
حسد را سر ز تیغ اعتقاداتشود ببریده گر باشد جهادت
که ملک از حق و خلق او را عبیدندبقدر حق خود ز او مستفیدند
بوداعطا و منع او بحکمتباستحقاق خلق و قابلیت
بهر کس هر چه را داند صلاحشدهد در عین خسران یا فلاحش
تو را هم داده جان و قوت و قوتبآن قدری که لایق بود و قسمت
نداری قسمت از تخت و کلاهیبآن کو دارد این نبود گناهی
شوی گر مبتلا بر درد و رنجیبود خوار اردهندت مال و گنجی
بعالم گر دهندت میکنی پشتکه باید در عوض برندت انگشت
بهر چیزی که بخشندت کنی خشمکه باید دربهایش داد یک چشم
چرا پس حق نعمتهای مشهورنباشد مر تو را یک لحظه منظور
زنداز حقد و حسرت سینه‌ات جوشز یادت حق منعم شد فراموش
ز هر خلق بدت جان در عذاب استبخاصه از حسد در رنج و تاب است
تو را گویم در این معنی مثالیگرت باشد بتی صاحب جمالی
اگر بینی که دررنجست و آزارو یا در بند جباری گرفتار
به بین حالت ز تصویرش چسانستتو را روح از خصال بد چنانست
ز جمله باز بدتر حال حاسدبود خوی جسد رأس مفاسد
دنی‌تر هیچ خلقی از حسد نیستجز این تفسیر حبل من مسد نیست
حسد را سر باین شمشیر باریتوان ببرید گر خود مرد کاری
سر آن بخل و حرصت را قناعتنماید قطع گر داری شجاعت
دگر چشمی که بینی هر بخیل استحریض و هر حریصی بس ذلیل است
در اندازد همیشه نفس خود رادر اشغالی که شاید دیو و دد را
بدنیا و امور پست مرتدبمدح و ذم و رنج و خواری و کد
مشقتها کشد در رنج و تحصیلتمام عمر خود با طول و تفصیل
نماید فوت از خودد رزق مقسومکه عندالله مقرر بود و معلوم
بمیرد پس بصد افسوس و حسرترسد مالش بغیری بی‌مشقت
نبودش از تعقب یکلحظه حالیبمرد و برد از آن وزر و وبالی
سری کان بر تن نفس از ریا رستشود ز اخلاص قطع ار نبود آن سست
بود انواع خیراتت ز اخلاصکه نبود در خیالت عام یا خاص
شوداخلاص حاصل از محبتکه جز یارت رود از یاد و نیت
کجا ماند یادت ما سوائیکه تا آید در اعمالت ریائی
هر آنطاعت ز عشق مستقیم استبرون از علت امید و بیم است
چو بیخوف و رجا شد هست خالصنباشد از رهی مغشوش و ناقص
محبت پس یقین اصل اصولستخود این تحقیق ارباب وصولست
نبندد دست چیزی نفس دون رابجز حب دانی ارتو این فسون را