بخش ۴۴۴ - النفس الرحمانی
ز رحمانی نفس بشنو تو نیکواضافی است و وحدانی وجود او
بود وحدانی از حیث حقیقتتکثر یابد اندر جمع کثرت
تکثر با صورهای معانیبیابد کوست اعیان گر که دانی
وی اعیان است و احوالات اعیانخود اندر واحدیت بیزنقصان
بقول اهل فقر و اهل عرفانشبیه او بر نفس باشد در انسان
که آن خود مختلف هم بر صورهاستصورهای حروف این نیز پیداست
بنفسه بد هوائی صاف و ساذجنماید مختلف گردد چون خارج
دگر ترویج اسمائی که مجملبتحت اسم رحمانند داخل
نماید او و زان کربی که دارددهد بسطی و تفریحی مجدد
در آن بالقوه اشیاء راست سامانلزومش چون تنفس بهر انسان
غرض آنسان که معلوم این حروفاتتو را شد از نفس اندر مقامات
هم اشیاء را دم رحمن بخارجنمودار چه خود اوصافست و ساذج
از آنرو بر نفس گردید موسومکه باشد چون نفس از وجه معلوم
شود تفریح قلب از دم دمادمبدون دم نماند زنده آدم
نه آدم بینفس دارد وقوفینه ظاهر بینفس گردد حروفی