بخش ۳۰۴ - العبره
ز عبرت گویمت تعبیر باهرز حال خلق بینی هر چه ظاهر
ز خیر و شر و از اقبال و نکبتبر آن باشد تو را همواره عبرت
بمردم هر چه شد جاری بدنیابر ایشان منتقل گردد بعقبی
چو برگشت امور و حال خلقانبسوی اوست در پیدا و پنهان
شود روشن بر او حال عواقبز آثاری که بیند در مراتب
شناسد هر چه از وی در نهان بودقیام او بر آن واجب توان بود
عبور از ظاهر خلقت برؤیتنماید بر حکیم از روی حکمت
ز آثار وجود و ظاهر آنبسوی باطن بس قاهر آن
به بیند تا در اشیاء وجهاتشظهور حق و آثار و صفاتش
زهر چیزی که بیند در خلایقکند عبرت مگر مرد حقایق
اگر جنبد ز بادی پرکاهیز عبرت سوی او دارد نگاهی
درخت از باد سبز و بارور گشتجدار از جنبش او بیخبر گشت
بجائی باد ابر و بارش آوردبجائی بهر خشکی جنبشی کرد
زوی هر شاخ خشکی خشکتر شددرخت سبز و تر ز او بارور شد
تو عبرتگیر از بادی دمادمکه از وی چون شد این افزون و آن کم
چرا یابد یکی ز انفاس رحمانکمالی وان دگر یک ضعف و نقصان
یکی از فیض رحمانی شقی شدیکی رحمت نصیب و متقی شد
ثمرها را نظرها کن در شجرهاچو آثار مؤثر در اثرها
کجا بود این ثمرها در کمون بودکه ظاهر شد نبد یا بود چون بود
نهان بد در میان آب یا خاکو یا آمد ز باغستان افلاک
رز از هم ریخت چون آشوب دی شدپس از اردیبهشت انگو رومی شد
فکندی دانه را روید نباتینواها حق تو را داد از نواتی
میان آب و گل پوسید و بد شدو زان پس ریشه گشت و دانه صد شد
شد از میل طبیعت اندر آدمعیان نسلی و زان برپاست عالم
ز حیوان بالتبع هم زوج زوجندکه هر نوعی بعالم فوج فوجند
میان مرد و زن رفت اتصالینمود از نقطهئی یوسف جمالی
تو گو آن آب و خون را حال چون شدگذشت از عرش و عقل ذوفنون شد
حجر بی سیر نبود بین هم او راتحرکهاست مخفی هر دم او را
تو رفتارش بمعنی جوهری دانمن این تنها نگویم دفتری دان
خود آن کوهی که کان زر و لعل استدلیل آنکه چرخش زیر نعل است
جبال جامد از حق در خطاب استکه در سیر و مرور او چون سحاب است
نمود آنکوه چون از قعر جوشیمزین شد ز لعلش تاج و گوشی
هزاران نکته در یک سنگ بنهادکه عبرت راست کافی گر کنی یاد
بود گر چشم عبرت بین بروئیکند عبرت ز هر مژگان و موئی
ز ملک عقل تا شهر هیولانظرها را بعبرت کن مهیا
پس از معقول رویآور بمحسوسدر اشیاء دل بعزت دار مأنوس
به بین بر پرده هر جائی که نقاشچسان مینا گری فرموده برجاش
اگر هم تیز بین باشی و هشیارنبینی نقشی الا نقش دلدار
خود او بود آنکه شد رنگ و رقم بستمخالف نقش خویش اندر قلم بست
بجائی لوح و در جائی قلم شدبجائی قطره جائی شط و بم شد
ظهوری کرد و عالم گشت نامشمهمی گردید و شد بالای بامش
بآن قامت که دانی درمیان شدقیامت کرد بر پا و نهان شد
بشور افتاد هر کس کو کجا رفتپی او هر کس از راهی جدا رفت
ز جائی او نشد بر جای دیگرنماید هر زمان بالای دیگر
از آن بالا هر آنکس درگمان شدکه این آن نیست کاول در میان شد
خود او از اول و آخر برونستز هر شیئی ظهور او فزونست
نما در بحر عبرت ارتماسیکه تا بشناسیش از هر لباسی
میان جمع باشد در تماشاکه چون درهر سری افکنده سودا
چه میگویند خلق از وصف رویشکه نوشد می بتعظیم از کدویش
که اندر جستجویش باشتاب استکه قانع از جمالش بر نقاب است
میان انجمن افکنده آشوبباو هر کس بنوعی گشته منسوب
خود آن نسبت بر او باشد اضافیتعین نیست با قدسش منافی
تعین هیچ آنجا در قلم نیستنمایش با وجودش جز عدم نیست
بهر جائیست او را خاصه اسمیتعینها ز گنجش چون طلسمی
بعبرت گر دمی با خود نشینیجز او رخسار موجودی نبینی
یکی از خود سفر در بحر و بر کنبهر موجودی از عبرت نظر کن
چو گشتی کامیاب از سیر آفاقبرخسارش شدی ز آئینه مشتاق
باینمعنی که دیدی عکس رویشنما سر را قدم در جستجویش
بنه در سیر نفس خویش گامیازین ره کن به وصلش اهتمامی
چو او خود گرچه با هر قطره یار استز ما تا او هزاران بحر نار است
عملها هست در راه وصالشیکی عبرت بود در اشتغالش
بعبرت ره بسوی او توان بردبه بحرش پی ز جوی او توان برد