بخش ۳۰۵ - العقاب
عقاب از عقل اول در حقیقتشده تعبیر نزد اهل صفوت
هم آن کلی طبیعت را عقابشعجب نبود که خوانی در خطابش
به نفس ناطقه گونید ورقاکه شد صید عقاب عقل یکجا
عقاب آنسان که مرغانرا کند صیدرباید نفسها را عقل بیقید
برد تا از حضیض ملک ناسوتخود او را برفضای اوج لاهوت
طبیعت نفس را هم زاوج اعلینماید صید و آرد سوی ادنی
عقاب آمد پس او بیحرف و دعویمگر یک لفظ برجای دو معنی
میان این دو معنی فرق بیندر استعمال باشد باقر این
نمیبایست حکم ار مختلف شدز قانون قراین منحرف شد
قرینه فهمی آن هم وجه خاصیستکه در ادراک معنیش اختصاصیست
عقاب طبع آرد سوی اسفلمر او را بر خلاف عقل اول
علاماتش بعالم بس عیانستسخا و بخل و صدق و کذب از آنست
صفات عقل از آثار پیداستهم اوصاف طبیعت بس هویداست
اگر اند غضب حکمت کشد فوجیقین میدان که عقلت برده بر اوج
وگر از مستحقت باشد امساککشیده طبیعت از فلاک بر خاک
صفات عقل علم و حلم و صبر استصفات طبع خشم و جهل و جبر است
نشان عقل صدق و عدل و عصمتنشان طع حرص و آز و شهوت
خصال عقل خیر است و وجودیخصال طبع شر است و جحودی
دهد از حق چو فکر خلق نقلتطبیعت برده دور از راه عقلت
ربوده گر کنی رد امانتعقاب عقلت از چنگ طبیعت
عقابینت در این با استدامتعیان از هر دو آثارو علامت
یکی گرزان دو غالب شد در اعمالتو را باشد همان تحقیق احوال
باین میزان حساب حال خود کنحساب نکبت و اقبال خود مکن