گنج

شمارهٔ ۹۱

۱۱ بیت
هرکه یک دل به خطا درخم گیسوی تو بستدل و جانی دگر از عهد به هرموی توبست
خط بطلان به سر قبله ی اسلام کشیدآنکه طاق کج محراب دو ابروی تو بست
در جهان فتنه ی هاروت سمر شد مگر اوصورت سحر خود از نرگس جادوی تو بست
هر سری عشق به سودای دلاشوب تو باختهر دلی مهر به بالای دلاجوی تو بست
هرکرا بود دلی در ره سودای تو بردهرکرا بود سری بر سر گیسوی تو بست
غمزه و غنج و دلال آن چه در امکان ره داشتبخت میمون تو برگردن آهوی تو بست
هرکرا کسوت غم زیب بدن سرخوش زیستتا ز ثوب کفن احرام به مشکوی تو بست
ریختی خون دو کیهان ز سر انگشت و یکیدست گردون نتوانست که بازوی تو بست
غمم از دست رقیب است و از او شادم بازکو ره مدعیان را همه از کوی تو بست
بر رخ ابواب غم از نه فلکم باز گشودهفت کوکب که ره از شش جهتم سوی توبست
صید تازی فتدش گرگ فلک چون روباههر که خود را چو صفایی به سگ کوی تو بست