شمارهٔ ۹۲
از جان و سر دریغ ندارم به پای دوستهر دم به موجبی سر و جانم فدای دوست
تا عمر جاودان دهدم دوست در عوضزیبد که زنده زنده بمیرم برای دوست
ای دل ز جان بدر شو و ترک حیات کنگر در هلاک ما و تو باشد رضای دوست
از روی مهر گو نظری سوی ما فکنتا روی ما طلا شود ازکیمیای دوست
نالند ناگزر به جهان هر کس از رهیخلق از جفای دشمن و ما بر وفای دوست
او قصد قتل دارد و من چشم قرب کاشسبقت برد دعای من از مدعای دوست
ای شه گدای دولت دنیا تویی نه ماپس دیگر از چه فخر کنی بر گدای دوست
با طول روزحشر ز سر گیرم این حدیثکوته فتد کجا به اجل ماجرای دوست
محروم از آستان چو صفایی مران دگرآن را که دیده باز بود برعطای دوست