شمارهٔ ۸۹
ماهی که به رخ نگار مانی استپیداست که جز نگار ما نیست
بر صورت عالمی قلم کشکان ها همه عاری از معانی است
بردار ز رخ نقاب تا خلقگویند که آفتاب ثانی است
بخرام که باغبان ببیندتا سروکجا بدین روانی است
گفتی نکنی دل از وفایمجانا به من این چه بدگمانی است
پابوس توام که دست ندهداز نقص کمال ناتوانی است
قول ارنی ز هرکه سر زدالبته جواب لن ترانی است
بر خاک در تو یک اقامتبهتر ز بهشت جاودانی است
تیغ تو مرا به فرق صد بارخوشتر ز کلاه خسروانی است
درکار غم تو روز بردنبه از همه عمر شادمانی است
از درد توام دوا فرستاداین خاصیت خدای خوانی است
این آخر پیریم صفاییاز عشق وی اول جوانی است