شمارهٔ ۸۸
تاب دلم ار تو را عیان نیستسیل از مژهام عبث روان نیست
هر کم دل و دیده دید بازشبر لب سخنی ز بحر و کان نیست
در هجر روان ناتوان رازین بیش تحمل و توان نیست
خاموشیم از سکون مپندارز آنست که نیروی فغان نیست
شب نیست که در فراقت ای ماهانجم ز دو دیده ام روان نیست
بر مهر تو ترکتازی دلز آن بود که در کفم عنان نیست
جز سخت دلت به سینه ی نرمخارا به حجاب پرنیان نیست
جز مهر تو کاستقامت ماستاز ماه سامت کتان نیست
افسوس که بنده ات به درگاهدر خیل سگان پاسبان نیست
بگریزم از او درو صفاییکز هیچ طرف ره ی امان نیست
سر بر خط وی نهم علی اللههر چند مرا مقام آن نیست